• تاريخ: جمعه 27 آبان 1390

آيا كلام جديد وجود دارد؟


           

 

 

غلامعلى حداد عادل

 از آنجا كه شركت كنندگان محترم در اين مجلس علمى، طلاب رشته تخصصى علم كلام در حوزه علميه قم‏اند، موضوع سخن را «وجود يا عدم علم كلام جديد» انتخاب كردم. بر اين اساس، ناچاريم مرورى به مسائل جديد كلامى در سده اخير كه به گونه‏اى وارد فضاى تفكر دينى ما شده است، داشته باشيم. سخن ما در اين باب تنها تذكار و جلب توجه است نه استقراء تام، و روش ما در طرح مطالب متابعت از يك سير تاريخى است. اهل علم و حوزه‏هاى دينى در يك صد سال اخير در دوره‏هاى متفاوت با پرسش‏هاى مختلفى روبه‏رو بوده‏اند. اينك با مرور بر آن مسائل، آنها را به طور اختصار دسته بندى مى‏كنيم. پيشاپيش متذكر مى‏شويم كه تكيه و تاكيد ما اولا بر اهم مسائل است نه بر همه مسائل و ثانيا به موضوعاتى اشاره مى‏كنيم كه در محافل دينى نسبتاعموميت داشته و منحصر به بخشهاى خاصى نبوده است. علاوه بر اين مسائل و مناقشاتى را كه از قبل نيز موجود بوده و سابقه ديرينه داشته، و در عصر ما با ابزارهاى جديد تبليغ و روشهاى تازه‏اى مجهز شده است، از دايره بحث‏خارج مى‏شود.

 

مسئله سازگارى و ناسازگارى اسلام و علم در عصر مشروطيت

 

مشروطيت را مبدا اين سير تاريخى قرار مى‏دهيم از آن جهت كه با مشروطيت دولت‏به معناى جديد اروپايى در ايران مستقر مى‏شود و مى‏توان انقلاب مشروطيت را مفصلى دانست كه تاريخ ايران حول آن ورق مى‏خورد. سؤال اين است كه در دوره مشروطيت كدامين مسئله، مدافعان دين را به پاسخگويى وا مى‏داشت و نگرانى مهم و عمده‏اى كه علماى دين را به دفع و رفع خود فرا مى‏خواند چه بود؟

 

مهمترين مسئله آن عصر براى شرقيان، پيشرفت صنعتى و تمدنى اروپا و عقب ماندگى مسلمانان بوده است. در آن زمان اختلاف از حيث‏سطح تمدن و علوم تجربى و رياضى به اندازه‏اى زياد بوده كه افكار و عقول در مقابل آن به حيرت مى‏افتاده است.

 

مراجعه به سفرنامه‏هايى كه در آن دوره نوشته شده نشان مى‏دهد كه محيط آشفته و بى‏نظم، و خان گزيده دوران قاجار ايران با آن عقب ماندگيها و بيماريها و ظلمها و سختى‏ها، با محيطى چون پاريس و لندن به هيچ‏وجه قابل مقايسه نبوده است. جامعه ايران، خود را باخته بود و در اين ميان، تير اتهام به سمت اسلام روانه بود كه اسلام و مسلمانى مايه عقب ماندگى است و پيشرفت صنعتى اروپايى‏ها ناشى از پيشرفت علمى آنهاست و عقب ماندگى علمى جامعه اسلامى حاكى از ناسازگارى اسلام با علم است.

 

در چنين عصرى، متفكرانى مانند سيد جمال الدين اسد آبادى به پاسخگويى اين مسائل مى‏پرداختند. سيد جمال در رساله «نيچريه‏» به «ارنست رنان‏» متفكر و فيلسوف و استاد دانشگاه فرانسوى كه در سخنرانى خود تحت عنوان: «اسلام و علم‏» مدعى ناسازگارى تفكر اسلامى با علم شده بود، پاسخ مى‏داد. متفكران و نويسندگان ديگرى هم مانند: ميرزا فتحعلى آخوند زاده و ديگران بودند كه عقيده داشتند براى نجات جامعه ايران از عقب ماندگى، بايد از علايق سنتى دست كشيد و كسانى هم مانند تقى زاده جوان، توصيه مى‏كردند كه بايد: از فرق سر تا ناخن پا فرنگى شويم.

 

مدافعان دين در آن زمان اصلى‏ترين وظيفه را تبيين سازگارى اسلام و علم مى‏دانستند و در صدد بودند ثابت كنند با اعتقادات اسلامى و جهان بينى اسلامى هم مى‏توان به علوم تجربى پرداخت و در اين وادى پيش رفت وبه علم وصنعت نايل شد.

 

از جمله كسانى كه در ايران در فاصله دهه 20 تا 30 و بعد از آن، تلاش كرد تا تعارض ميان علم و دين را رفع كند، مهندس بازرگان (1) است. وى به سبب بهره‏مندى از علوم جديد مانند رياضى و فيزيك و شيمى، نقش تاريخى خود را در باب اثبات سازگارى علم و دين ايفا كرد. البته همه حيات فكرى بازرگان در همين مسئله سازگارى علم و دين خلاصه نمى‏شود و او بعدها در برابر نظريات ماركسيستى نيز از اسلام دفاع كرد، اما بارزترين نقش او در معركه و ميدان علم و دين بود.

 

پاسخگويى به شبهات و القائات ماركسيستى

 

با گذشت زمان، رقيب ديگرى به ميدان آمد. ماركسيسم در اروپا ظهور كرد و سوسياليسم براى اذهان دانشگاهى جاذبه پيدا كرد. انقلاب شوروى به نتيجه رسيد و ايران كه همسايه شوروى بود تحت تاثير مستقيم اين انقلاب قرار گرفت. ماركسيسم در دوره حكومت 20 ساله رضا خانى از حيث تشكيلاتى قدرتى به هم نرساند. مهمترين تشكل ماركسيستى در دوران رضاخان يك سازماندهى 53 نفره بود كه كشف شد و اعضاى آن دستگير و زندانى شدند. گرچه فعاليت ماركسيستها در دوره رضاخان توسعه تشكيلاتى پيدا نكرد ولى در زمان او زمينه‏هايى فراهم شد كه راه را براى گسترش سريع ماركسيسم بعد از شهريور سال 1320 هموار نمود.

 

در دوران رضاخان دو چيز زمينه گرايش نسل جوان را به شعارهاى پرجاذبه كمونيستى فراهم كرد:

 

1. مبارزه رضا خان با مذهب وعدم اجازه فعاليت‏به حوزه‏هاى علميه براى رشد و نمو و نوآورى.

 

2، ظلم و بيدادگرى رضاخان و حرص و طمع و فشار و ديكتاتورى او كه از اين حيث او از همه فئودالها و زمين‏داران بزرگ بيشتر بود. همه اينها، موجب بروز نوعى آمادگى وحساسيت در نسل جوان شد، نسلى كه در آن زمان نه از مذهب حرف چندان تازه‏اى شنيده بود و نه ازحكومت و رژيم سلطنتى دل خوشى داشت. اين نسل، بعد از شهريور 20 با شعارهاى پرجاذبه نجات زحمتكشان و طبقه كارگر و دهقانان از جانب اردوگاه ماركسيسم و سوسياليسم مواجه شد.

 

اينان جوانانى بودند كه در جو اختناق رضاخانى با روحانيت آگاه و دلسوز ارتباط چندانى نداشتند و آموزشها و الگوهاى تربيتى آن عصر هم نتوانسته بود جاذبه لازم را براى آنان به وجود آورد و از طرف ديگر هم، اهميت زياد مسائل اجتماعى در نظر جوانان به اعتبار جوانى وشور و نشاط زمينه جذب آنان به ماركسيسم شد و حزب توده با فعاليت گسترده، قوتى گرفت و در سراسر ايران، حتى در همين قم، فعاليت مى‏كرد.

 

از خصوصيات اين دوره پديد آمدن يك تحدى فلسفى بود. ماركسيسم مدعى يك فلسفه مادى يعنى «ماترياليسم » بود آن هم از نوع ديالكتيكى آن كه تفسير خاصى از تاريخ عرضه مى‏كرد، بود و اين فلسفه را علمى دانست و در حقيقت از اعتبار و آبروى علم سوء استفاده مى‏كرد. اينجا بود كه يك كوششى لازم آمد تا از اسلام در مقابل اين فلسفه مادى الحادى دفاع كند، قهرمان اين دوره، يعنى كسى كه بيش از همه بار اين وظيفه را بردوش كشيده، مرحوم علامه طباطبائي بود. مرحوم علامه در برابر موج تبليغات و ادعاهاى ماركسيستها با سلاح فلسفه از جبهه اسلامى دفاع كرد و شهيد مطهرى هم در ميدان دفاع از اسلام، كارش را از همين جا آغاز نمود. بارزترين محصول اين مبارزه و دفاع، كتاب ارزشمند «اصول فلسفه و روش رئاليسم‏» است.

 

ماركسيسم، در كنار مباحث فلسفى، عدالت اجتماعى را هم مطرح كرده بود و در اين زمينه از طرف مدافعان دين كوششهاى زيادى شد تا از اسلام در مقابل اين اتهام كه قادر به تامين عدالت اجتماعى نيست، دفاع شود. در چنين فضاى فكرى بود كه بحثهاى اقتصاد اسلامى، مالكيت در اسلام، عدالت اجتماعى، مساوات و برابرى و حكومت اسلامى مطرح گرديد و براى پاسخگويى به سؤالات مختلف در زمينه‏هاى مذكور، مطالعه و تبيين مسائل حكومتى و حقوقى در نهج‏البلاغه نزد جوانان مسلمان رواج يافت و جاذبه‏اى خاص پيدا كرد. در يك دوره حدود بيست‏ساله، مركزثقل مسائل مورد بحث در مجامع علمى و فرهنگى شبهات والقائاتى بود كه از ناحيه ماركسيسم، كمونيسم و سوسياليسم مطرح مى‏شد و حوزه علميه را به چالش فرا مى‏خواند اما اهميت مسائل ماركسيستى هميشگى و ابدى نبود، با كودتاى 28 مرداد سال 1332 به تدريج تبليغات ماركسيسم كم رنگ شد و قدرت تشكيلاتى آنان تا حدود زيادى درهم شكست; هرچند افكار و انديشه اهاى آنها، در دانشگاهها و در بعضى از محيطاهاى كارگرى وروشنفكرى همچنان تا سالهاى بعد مطرح بود.

 

علوم انسانى غربى در دهه سى و چهل

 

جريان فكرى ديگرى كه در دهه سى و چهل يعنى عمدتا در فاصله افول جريان ماركسيستى (سال 32) تا سال 50 در جامعه ما به وجود آمده به اوج رسيد به علوم انسانى غربى مربوط مى‏شد. در اين سالها دانشكده‏هاى علوم انسانى در ايران پا گرفت و رشته‏ها و عناوين جديدى تاسيس و مطرح گرديد. جامعه شناسى، روانشناسى، روانشناسى اجتماعى، فلسفه تاريخ و انواع علوم انسانى غربى در اين زمان توسط دو دسته از روشنفكران در جامعه مطرح شد. دسته اول، عمدتا روشنفكران متمايل به انديشه غرب سرمايه‏دارى بودند كه از نظر حكومت هم آزادى داشتند و موجه بودند. اينان در مشاغلى همچون استادى دانشگاهها، مديريت مؤسسات فرهنگى و انتشاراتى، ترجمه، نويسندگى، نشر و انتشار كتب و مجلات اشتغال داشتند.

 

دسته دوم روشنفكران متمايل به ماركسيسم و كمونيسم بودند كه انديشه‏هاى مبتنى بر ماركسيسم را در حوزه علوم انسانى به طرق مختلف، آشكار و پنهان، در قالبهاى گوناگون مطرح مى‏كردند. دهه چهل را بايد عرصه تكوين و تكون آن دسته از مفاهيم جديد علوم انسانى دانست كه عمدتا با مذهب ميانه‏اى نداشت و خود را در شئون مختلف و از جمله در هنر، نمايشنامه، تآتر، سينما، شعر و شعر نو و غيره جلوه‏گر مى‏ساخت.

 

از ميان انديشمندان اين دوره، كسى كه اين مفاهيم را به ميان جوانان مسلمان آورد و به صورت وسيع مطرح كرد و اين سلسله مباحث را به فضاهاى دينى كشاند، دكتر شريعتى بود. وى كه خود جامعه شناسى را در فرانسه خوانده بود، هم به زبان خارجى مسلط بود و هم با روشنفكران اين دوره آشنايى داشت. از اين رو، درسهاى دكتر شريعتى در حسينيه ارشاد و دانشگاه مشهد و نيز جزوه‏هايى كه نوشته بود، مورد توجه جوانان متدين قرار گرفت و اقشار مختلفى كه عاشق مباحث دينى جديد بودند به اين مسائل روى آوردند.

 

در اين دوره، كه آن را دوران علوم انسانى نام نهاديم، مرحوم مطهرى با توجه خاصى به مسائل و مشكلاتى كه از اين ناحيه براى جامعه اسلامى پيش آمده بود، تلاش و مبارزه كرده است. مبارزه وى در دو جناح بود: يكى در مقابل تفسيرهاى از نصوص و معارف دينى كه مغاير با دين و برخاسته از علوم انسانى غربى بود و ديگرى تفسيرهايى كه از تفكرماركسيستى نشات مى‏گرفت. بعضى از مباحثى كه در اين دوره مطرح مى‏گرديد و مغاير با تعاليم دينى تفسير مى‏شد عبارتند از: خاستگاه اجتماعى دين و معناى اينكه دين يك نهاد اجتماعى است و اينكه آيا منشا دين جامعه است؟ آيا دين يك منشا صرفا تاريخى اجتماعى دارد يا يك امر قدسى است؟ اگر دين يك امر قدسى است چه نتيجه‏اى بر اثر برخورد آن با جامعه پديد مى‏آيد؟ در چه جايى، امر قدسى از امر اجتماعى جدا مى‏شود؟ و....

 

شبهاتى كه در اين دوره مطرح مى‏شد، غالبا معطوف به اين بود كه جنبه‏هاى متعالى انسان را به يكى از جنبه‏هاى غير متعالى او اعم از فردى يا اجتماعى تاويل كند. به عنوان مثال بايد گفت:ماركسيسم با ديد خاص فلسفى خود، يك نگرش مادى به اجتماع دارد و سعى دارد همه ء جنبه‏هاى معنوى و متعالى را به اقتصاد، توليد، روابط توليد، تضاد ميان ابزار توليد و روابط توليد برگرداند و مى‏خواهد بگويد كه فرهنگ اعم از دينى و غير دينى روبناى يك زيربناى مادى است و تفسيرى هم كه از رابطه زيربنا و روبنا ارائه مى‏دهد تفسير خاص اقتصادى ماركسيستى است. اينجاست كه آسمانى بودن انسان مورد انكار قرار مى‏گيرد و نمودهاى معنوى از اين طريق توجيه مى‏شود.

 

در جامعه شناسى هم، جنبه‏هاى معنوى به شان اجتماعى انسان برمى‏گردد، در جامعه شناسى دوركهيم، انسان يك موجود اجتماعى است و دين ناشى از اجتماعى بودن انسان است و با همين قول ريشه الهى وقدسى دين زده مى‏شود.

 

در روانكاوى فرويد نيز جنبه متعالى انسان انكار مى‏شود و عقده‏هاى سركوفته در طول تاريخ و تفسيرهاى روانكاوانه فرويدى به ميان مى‏آيند تا ارزش معنوى انسان در تحليل‏هاى روانشناسى مسخ گردد.

 

با ترجمه و نشر اين نوع افكار بود كه آن دسته از روشنفكران ايرانى كه با مذهب ميانه‏اى نداشتند و يا در صدد نشر افكار الحادى بودند، به جنگ مذهب مى‏آمدند.

 

تفكر التقاطى

 

بعد از به بازار آمدن علوم انسانى غربى، مشكل ديگرى ايجاد شد و آن مشكل تفكرالتقاطى بود. خطرى كه در مقابل عالمان دين و حوزه‏ها و متفكران دينى قرار گرفت در حقيقت ماركسيسم نقابدارى بود كه به طور بارز در افكار سازمان مجاهدين خلق انعكاس پيدا نمود. جامعه كنونى ما، نسبت‏به افكار التقاطى اين دسته كه باطنا ماركسيست و ظاهرا اسلامى بودند، آشنايى دارد.

 

ريشه‏هاى اين جريان خيلى عميق است ولى نمود آن از لحاظ زمانى از حدود سال 1350 به بعد است.

 

در اين دوره، از انديشمندان اسلامى، كسى كه بيش از همه راه التقاط را تشخيص داد و به مقابله برخاست‏شهيد مطهرى بود. مطهرى، نگران و هراسان درسهاى دانشگاهى خود را رها نمود و خود را بازنشسته كرد و به حوزه برگشت وبعد از سالها دوباره درس و بحث‏حوزه را آغاز و سعى كرد در باره تاريخ و مسائل اجتماعى، مباحث علوم انسانى و آنچه بويژه از طريق التقاط جديد خطر ساز شده بود، حوزويان و طلاب جديد حوزه را آگاه سازد. اين جريانات تا سال 1357 كه سال پيروزى انقلاب اسلامى است ادامه داشت.

 

مسائل جديد حكومتى در دهه 60

 

با پيروزى انقلاب اسلامى، مسائل جديدى در عرصه حكومت دينى مطرح گرديد و لازم بود كه متفكران دينى به توضيح و تنقيح مطالب بپردازند. در اين زمينه طبعا دو دسته مسائل در برابر حوزه‏ها قد علم كردند: يك دسته، مسائل جديدى بود كه مستقيما از انقلاب اسلامى نشات گرفته بود مانند: مسائل مربوط به فلسفه سياسى، ولايت فقيه، حكومت دينى نسبت ولايت فقيه با دموكراسى، عدالت وحقوق و روابط بين الملل، دين و سياست، جمهورى و راى گيرى عمومى وغيره.اين سلسله مسائل در دهه‏هاى قبل حتى براى روشنفكران مذهبى مطرح نبوده است.

 

دسته دوم: مسائلى است كه در دهه 60 تا 70 در اثر گسترش مسائل تحقيقاتى و ترجمه و نشر آراى غربيان، در كلام والهيات بمعنى الاخص مطرح گرديده است كه در دهه‏هاى گذشته سخنى از آن‏ها به ميان نيامده بود. در دهه‏هاى پيشين، تصور ما از غرب عمدتا نفى مطلق دين بوده است و در مجامع فرهنگى كشور از حوزه‏هاى فكرى و دانشگانى وانديشه‏ها و آراى غربيان در مقام و تفسير دين، چندان خبرى نبوده است.

 

پيش از انقلاب اسلامى، كتابهاي كه در باره نگرش غربيان در باب دين، به فارسى ترجمه شده محدود به مسئله اعتقاد به خدا، و راه اثبات وجود حق تعالى بوده است. و در بعضى از نوشته‏ها هم به اقوال دانشمندان غربى درباره خدا استشهاد مى‏شده است ولى از نگرش غربيان در باب نبوت و شريعت، تشريع و ديندارى، ايمان و اعتقادات، كلام خدا و متون مقدس و غيره، دانش چندانى در اختيار مردم جامعه ما نبوده است.

 

ما نبايد تصور كنيم كه در سده‏هاى اخير، متكلمان الهى مسيحى در غرب در برابر الحاد و بيدينى ساكت مانده و نظاره گر بودند، اگر افرادى همانند ولتر، اگوست، كنت، دوركهيم، فرويد، ماركس و نيز فلاسفه عصر روشنگرى قرن هيجدهم و ديگران اتهاماتى به دين وارد كردند، در برابر آنها،كشيش‏ها و دانشمندان مسيحى اعم از پروتستان و ارتودكس و كاتوليك، تماشاگر نبوده‏اند بلكه عكس العمل نشان داده‏اند، تحقيق، بحث و گفتگو و مناظره كرده‏اند و كتابهاى فراوانى در رد اتهامات وارد شده از سوى ديگران نوشته ااند و پيشنهادهايى در اصلاح فكر دينى عرضه كرده‏اند. در اينجا صرفا از باب مشت نمونه خروار و به عنوان قطره‏اى از دريا به مطالب و مضامين چند منبع و ماخذ اشاره مى‏كنم تا تصورى، هر چند ناقص و اندك، از نوع مطالعات دينى غربيان حاصل شود.

 

ايان باربور (متكلم مسيحى معاصر) در كتاب «علم و دين‏» (2) براى بررسى نظريه سازگارى و يا ناسازگارى علم و دين، دوره‏هاى مختلف فكرى دوران جديد غرب و انواع واكنشهايى را كه از جانب متكلمان مسيحى در مقابل تحولات علمى پديد آمده است توضيح مى‏دهد. از قرون وسطى تا قرن هيجدهم و از زمان ظهور نظريات نيوتن و گاليله تا عصر روشنگرى، رمانتيست‏ها، كانت و هيوم و ديگران، نحله‏ها و جريانهاى فكرى مختلفى به تناسب مورد بحث قرار گرفته است. در قرن نوزدهم با ظهور داروين مسائلى در حوزه زيست‏شناسى به نام علم در مقابل مذهب پديد مى‏آيد و مذهب در برابر اين جريان الحادى واكنش نشان مى‏دهد. همچنين در قرن بيستم با پيدايش علوم انسانى جديد و جامعه‏شناسى و علوم رفتارى و روانشناسى و رفتارگرايى و امثال آن در برابر دين مسائل و مباحث تازه‏اى پديد مى‏آيد و دينداران هم نسبت‏به آنها واكنشهايى نشان مى‏دهند.

 

در همين زمينه به كتاب ديگرى اشاره مى‏كنم به نام «علوم و الهيات در قرن بيستم‏» كه مجموعه شانزده مقاله است كه در يك هم انديشى بين الملل علمى ايراد شده وزير نظر «ا.آر. پى كاك‏» به چاپ رسيده است. اين هم انديشى در 1979 در آكسفورد برگزار شده است و در مباحث آن چهار وجهه نظر كلامى و علمى و فلسفى و جامعه شناختى ملحوظ بوده است. صرفا براى آنكه تصويرى از گستردگى مباحث كلامى و دينى در غرب امروز به دست آيد اشاره مى‏كنم كه پى كاك در ديباچه اين كتاب هشت ديدگاه متفاوت و هشت نوع نظريه را در باب رابطه علم و دين ذكر مى‏كند.

 

كتاب ديگرى در دسترس است‏به نام:«فرهنگ و دين »كه 22 مقاله در موضوعات دينى در آن آمده است عناوين اين مقالات عبارتند از:

 

اخلاق و دين;

 

عرفان;

 

شك و ايمان;

 

جدايى انگارى دين و دنيا;

 

فلسفه و دين;

 

روانشناسى دين;

 

علم و دين;

 

هنر مدرن;

 

زيبايى شناسى فلسفى;

 

ادبيات و دين;

 

ابعاد دينى ادبيات جديد;

 

رمان به عنوان ادبيات غير دينى;

 

نمايش و دين;

 

سينما و دين;

 

رقص و دين;

 

موسيقى ودين;

 

پوشاك دينى در مشرق;

 

خوشنويسى اسلامى;

 

الهيات سياسى;

 

انقلاب;

 

اصلاح;

 

سياست و دين.

 

اين مقالات برگرفته از يك «دائرة المعارف دين‏» است كه زير نظر دانشمندى به نام «ميرچا الياده‏» در 16 مجلد با حجمى در حدود 8000 صفحه و 8 ميليون كلمه در مدت هفت‏سال انتشار يافته و شامل 2750 مقاله اصلى به قلم 1400 نفر از دين پژوهان پنجاه كشور جهان است. بهاء الدين خرمشاهى كه اين مجموعه مقالات زير نظر او ترجمه شده در پيشگفتار كتاب مى‏نويسد:

 

«آثار دينى و دين پژوهى كه در غرب انتشار مى‏يابد حجم و تنوع و عمق معتنابهى دارد و به سه زبان عمده غرب يعنى انگليسى، فرانسه و آلمانى، به تخمين راقم اين سطور، سالانه در حدود دوهزار عنوان كتاب، اعم از مرجع وعادى قطع نظر از نشريه‏هاى بسيار در اين زمينه منتشر مى‏گردد». (3)

 

همين جا مناسب است‏به عناوين مقالات (4) شماره اخير مجله «ارغنون‏» كه به الهيات جديد اختصاص دارد اشاره كنم.

 

اين مقالات عبارتند از:

 

خدا در فلسفه جديد و تفكر معاصر: رتين ژيلسون;

 

الهيات تطبيقى: ديويد تريس;

 

ايمان چيست؟: پل تليلشن;

 

كتاب مقدس به عنوان اثرى ادبى، جان گيون;

 

بولتمان والهيات وجودى: ويليام بيكل;

 

الهيات تاريخى: آلن گالوى;

 

عيسى مسيح و اسطوره شناسى: ردولف بولتمن;

 

دين طبيعى: ايمانوئل كانت;

 

گزيده‏اى از يادداشتهاى واپسين سالها: سورن چلچگر;

 

حقايق سرمدى: آنتونى كين.

 

همانطور كه ملاحظه مى‏كنيد، اين موج جديد و پديده‏اى نو است كه بايد مورد تجزيه و تحليل قرار گيرد و از سوى متفكران دينى اعلام موضع گردد.

 

آخرين نمونه‏اى كه به آن اشاره مى‏كنم، كتابى است‏به نام «مسيحيت امروز و مسائل سرنوشت‏ساز» كه گرچه شامل مباحث عميق و نظرى و فلسفى نيست مباحثى دارد كه ذيل چهار بخش عمده مطرح شده است. عناوين اين بخشها چنين است:

 

1. مسيحيان در جوامع غير مسيحى.

 

2. مسائل جهانى.

 

3. مسائل اجتماعى.

 

4. مسائل جنسى.

 

كه ذيل آنها به موضوعات متعدد و متنوعى از قبيل «خطر سلاحهاى هسته اى‏»، «محيط زيست انسانى‏»، «نابرابرى اقتصادى شمال و جنوب‏»، «حقوق بشر»، «مسائل اجتماعى‏»، «كار و مسئله بيكارى‏»، «روابط صنعتى‏»، «چند نژادى و نژاد ستيزى‏»، فقر، ثروت و ساده زيستى، مسائل مربوط به جنسيت و امور جنسى، «ازدواج و طلاق‏»، «سقط جنين‏»، «همجنس گرايى‏»، و دهها موضوع ديگر توجه شده است.

 

اينها، نمونه‏هايى از مسائل است كه امروزه در غرب طرح مى‏شود. ديگر نمى‏توان با يك تصور خام و بسيط و ابتدايى حكم كرد كه غربيان بى دين و كافرو مشركند و نبايد پنداشت كه آنان در مقولات دينى حرفى نزده‏اند وحرفى براى گفتن ندارند. اصولا قرن بيستم بر خلاف قرن نوزدهم، قرن اقبال به دين است. موجى جديد و پديده‏اى نو به وجود آمده است كه يكى از ابعاد آن بحث مهم معرفت‏شناسى دينى است كه در سالهاى اخير در جامعه ما مطرح شده است.

 

البته گروههاى مختلف با مشربهاى گوناگونى كه دارند، تفسيرهاى متفاوتى از دين مى‏كنند.

 

اينك متفكران دينى بايد رسالت‏خود را نسبت‏به دوره‏اى كه زندگى مى‏كنند درك كنند تا مصداق، اين حديث‏شريف شوند كه «العالم بزمانه لا تهجم عليه اللوابس‏» و بتوانند در عرصه تحديات و مبارزه جويى‏هاى مذهبى، بر كرسى تحقيق و تبيين نشينند.

 

كلام جديد يا مسائل جديد كلامى

 

در پايان اين گفتار، به پرسشى كه عنوان سخن قرار گرفته است‏باز مى‏گرديم و مى‏پرسيم كه آيا علم كلام جديد وجود دارد يا نه؟

 

در پاسخ مى‏گوييم بايد توجه داشت كه چه چيزى جديد است و معنى «جديد» چيست؟ اگر قبول كنيم كه علم جديد در مقابل علم قديم وجود دارد، مى‏توان گفت كلام جديد هم وجود دارد. اما اگر گفته شود كه علم، علم است، جديد و قديم ندارد و تنها مسائل آن است كه جديد شده است، در اينجا هم مى‏توان گفت كلام همان كلام است و تنها مسائل جديدى در آن پيدا شده است. بارى، در هر حال اين نزاعى است‏بر سر يك اصطلاح و دردى را دوا نمى‏كند، چه بگوييم: كلام جديد، چه بگوييم: «مسائل جديد كلامى‏» فرقى نمى‏كند، مهم آن است كه تصديق شود در كلام يك سلسله مباحث جديد پديد آمده است; براى راهيابى در بحث همين مقدار كافى است.

 

البته اگر كسى به اعتبار كثرت دفعى موضوعات در علم كلام بخواهد آن را كلام جديد بنامد، نبايد بر او خرده گرفت. و اما اگر كسى اين مبنا را نپذيرد، حداقل بايد قبول كند كه عرصه وسيعى به نام «مسائل جديد كلامى‏» وجود داردكه بايد به آن پرداخت و هريك از مباحث آن را مورد تحقيق و كنكاش قرار داد.

پاورقيها:

1.در گزارش اين سير تاريخى كه نقش بعضى از افراد بيان مى‏شود و از بعضى از اشخاص كه در دوره‏اى شاخص بوده‏اند نام برده مى‏شود، غرض تاييد يا نفى آنها و قضاوت نسبت‏به آنها نيست. وكار ما صرفا گزارش مختصر از ماوقع تاريخى در سده اخير است و در صدد ذكر نام همه شخصيتهاى علمى و اجتماعى و سياسى هر دوره نيز نيستيم.

2. اين كتاب توسط آقاى بهاء الدين خرمشاهى به فارسى ترجمه شده و توسط مركز نشر دانشگاهى به نام «علم و دين‏» در سال 1362 به چاپ رسيده است.

3. «فرهنگ و دين‏»، برگزيده مقالات دايرة المعارف دين، ويراسته ميرچاالياده، هيئت مترجمان، زير نظر بهاء الدين خرمشاهى، تهران، انتشارات طرح نو، 1374، صفحه سيزده.

4. ارغنون، فصلنامه فلسفى، ادبى، فرهنگى. سال دوم، شماره 5و6، بهار و تابستان 1374. (مجله مركز مطالعات و تحقيقات فرهنگى معاونت امور فرهنگى وزارت ارشاد اسلامى.

منبع : مجله تخصصي كلام اسلامي  ،شماره 17

Copyright © 2009 The AhlulBayt World Assembly . All right reserved