• تاريخ: شنبه 28 فروردين 1389

انقلاب زنده


           
دكتر حسن رحيم پور ازغدي
 
رهبر انقلاب اسلامي در جمع مردم تبريز در سخنان مهمي به پايداري انقلاب ايران در مقايسه با ساير انقلابهاي بزرگ جهان پرداختند و بر زنده بودن شعارهاي انقلاب در آستانه سي سالگي تأكيد كردند.

گفتار زير از دكتر حسن رحيم پور ازغدي كه در جمع اعضاء شوراي هماهنگي تبليغات اسلامي ايراد شده است، به تشريح زواياي دقيقي از واقعيت مورد اشاره رهبري اختصاص دارد. در اين گفتار مطالب مهمي درباره ويژگيها و ضروريات تبليغ از حيث سلبي و ايجابي بيان شده است.

رحيم پور در سخنان خود از تبليغات شعارزده و كليشه اي انتقاد مي كند و سفرهاي استاني رئيس جمهور و زحمات شبانه روزي وي را نمونه موفقي از تبليغ مي خواند.

او در يك تقسيم بندي نمادين از نيروهاي پس از دوره جنگ به سياه پوست، سرخ پوست و سفيد پوست و ذكر ويژگيهاي هريك، معتقد است سرنوشت انقلاب و زمامداري امور نبايد به دست سفيدپوستها بيفتد. متن كامل اين سخنراني در ادامه آمده است:

بسم الله الرحمن الرحيم

مقدمه اي عرض مي كنم در مورد نحوه تبليغاتي كه از رسانه هاي رسمي به نام حكومت به عنوان اتحاد ملي- اسلامي يا تضعيف و فروپاشي اين وحدت و انسجام پخش مي شود. در واقع اسم اين كار را مي شود تعظيم شعائر انقلاب و مديريت مناسك آن گذاشت كه جزئي از تعظيم شعائر اسلامي محسوب مي شود.
اين كار، بركاتي دارد و صدماتي. بركات آن روشن است اما وقتي ستادهاي رسمي براي تبليغات تشكيل مي شود، هميشه يك خطر محتوايي و يك آفت جدي وجود دارد. درست است كه بعد از يك انقلاب از لحاظ لجستيكي و هماهنگي اوضاع منطقي تر مي شود، منتهي نمي شود براي تبليغات مفاهيم انقلابي و در دوره آرامش بعد از جنگ و جامعه سازي، با ادبيات ديگري با مردم حرف زد.

به تعبير فني ،علت مقبيه هر چيزي علت محدثه آن هم است. بقاي يك جنبش فقط با همان مفاهيمي امكان دارد كه آن را ايجاد كرده است. اگر شعارها و مفاهيم يا روش گفتگو با افكار عمومي عوض شد، يا ديگر انقلاب نيست يا چيز ديگري است كه با همان پوسته و ظواهر جايگزينش شده اما باطن اش استحاله شده است. اين مشكل اولاً از نظر جامعه شناختي و تاريخي متوجه همه انقلابها است. مي گويم "انقلابها" براي اينكه حكومتهاي غير انقلابي يا تحميلي، اساساً خيلي دغدغه ايدئولوژي ندارند. مبتني بر فرهنگ و تفاهم و گفتگو و امثالهم نيستند. اما انقلابها چون روي شانه مردم بر سر كار مي آيند، بيشتر با اين مسئله درگير مي شوند كه حالا چه بايد كرد تا مفاهيم و ارزشهاي جنبش به يك نهاد مستقر تبديل شود؟

اگر تاريخ انقلاب هاي مدرن را نگاه كنيد، مي بينيد بعد از پيروزي، شعارهايشان روي دستشان مانده است و نمي دانند چه كنند؟ عده اي سريعاً كودتا مي كنند اما عده اي كه نمي توانند يا جرأت ندارند، همه چيز را علناً زير پا گذارند، تفسيرهاي ديگري از همان شعارهاي قبلي ارائه مي دهند؛ يعني لفظ شعارها باقي است ولي اهداف ديگري تعقيب مي شود.

اين مشكل در خيلي از انقلابها به وجود آمده است. انقلابهاي قرن نوزدهم و قرن بيستم دنيا كه تحت عنوان revolution (انقلاب) ثبت شده اند، مانند انقلاب كمونيستي يا جنبشهاي فاشيستي و خرده جنبشهاي اروپا مانند جنبشهاي ناسيوناليستي و جنبشهاي تحت تأثيرش در كشورهاي آسيايي و افريقايي. مثل انقلاب مشروطه خودمان كه شعارش عدالتخواهي، اسلامخواهي و مبارزه با استبداد و فساد بود كه تبديلش كردند به شعارهاي قرار داد اجتماعي روسويي و فرانسوي. مردمي كه به رهبري علما در كوچه و بازار در تظاهرات بودند، ناگهان ديدند كه يك نفر آمد و گفت ما مشروطه مي خواهيم گفتند مشروطه خانم كيه؟! و يا مي آمدند درِ خانه ها مي گفتند مشروطه يعني هر روز نان سنگك با كباب! اصلاً صحبت مشروطيت و الهام از انقلاب فرانسه نبود. مشروطيتي كه در ذهن مردم و علما بود، يك مشروطه اسلامي بود كه بعد تفسير شد، ميوه اش چيده شد، مشروطه انگليسي از آب درآمد. يعني تثبيت و نهادينه كردن ديكتاتوري؛ تبديل ديكتاوري قاجار به ديكتاتوري مدرنتر رضاخاني تحت عنوان مشروطيت.

در خود انقلاب فرانسه هم اين اتفاق افتاده است. عمدتاً شعارها طبقاتي و عدالتخواهانه بوده و واقعاً يك انقلاب ليبراليستي نبود و بعدها تفسير شد. دست كم جمهوري خواهي، حقوق بشر و آزاديخواهي شعار درجه يك و پررنگش نبود.

عده اي انقلاب مي كنند و عده اي تفسيرش را مي نويسند. در انقلاب اسلامي هم داشت اين اتفاق مي افتاد، امام نگذاشت و هوشياري بدنه انقلاب مانع شد. يعني كشته ها را داده بوديم، عده اي آمدند پشت فرمان انقلاب بنشينند، امام نگذاشت. اين خطر وجود دارد.

بالاخره هر انقلابي -چه با ماهيت مذهبي و چه با ماهيت ضد مذهبي- موفق شده با قدرت بسيج اجتماعي، افكار عمومي را متقاعد و شالوده شكني كند و سيستم جديدي را مستقر نمايد. اين يك امتياز است كه اين كار را با زور اسلحه و سركوب نكرده و از طريق تفاهم با افكار عمومي و بسيج مردم اين كار را كرده است. اما اتفاقي كه مي افتد اين است كه جاي هدف و وسيله عوض مي شود. بعد خود انقلابيون فكر مي كنند انقلاب شده است براي اينكه ما بياييم سركار. اصلاً شهدا و درگيريها و شكنجه ها و جنگ براي اين بود كه يك عده بروند و يك عده بيايند. مي بيند شعارهاي انقلاب روي دستش مانده و اگر بخواهد با همان شعارها عمل كند بايد پاسخگو باشد. شعار عدالت و آزادي و استقلال و معنويت هزينه مي خواهد و لوازم عملي و ملزومات نظري دارد. آن وقت -اگر نتوانند اصل شعارها را عوض كنند- شروع مي كنند به تفسير شعارها.

مي دانيد شعارهاي خيلي از انقلاب ها عوض شده است. در همين دهه گذشته انقلاب ما -اواخر دهه دوم و اوايل دهه سوم- حتي داخل حكومت يك تلاش جدي براي تغيير شعارهاي انقلاب داشتيم. اصلاً اين شعارهايي كه در انقلاب مطرح مي شد، كم كم در حاشيه رفت و شعارهاي ديگري مطرح شد كه امام و هيچكس ديگر هيچوقت اين شعارها در انقلاب و در مبارزات نگفته بودند.

شعار سياست خارجي انقلاب، "صدور انقلاب" بود، يك مرتبه تبديل شد به "تنش زدايي" كه غيرقابل جمعند. صدور انقلاب يعني ايجاد تنش، منتهي نه با مردم، نه با دخالت در امور داخلي و نظامي گري و تروريزم. صدور انقلاب يعني با بشريت حرفهايمان را مي زنيم و سكوت نمي كنيم و انقلاب ما يك انقلاب جهاني است. اما تنش زدايي به مفهوم ديپلماتيك يعني اين كه ما بحثي و حرفي نداريم. هركسي كار خودش را بكند. البته تنش زدايي به معناي عدم دخالت در امور ديگران و مبارزه با تروريسم و جنگ افروزي صحيح است.
آقاي مطهري دوماه قبل از شهادت شان صحبتهايي دارد كه واقعاً آدم مي ترسد اين روزها بگويد. ايشان چوب ايدئولوگ انقلاب بودن را خورده اند ولي واقعاً بياييم ببينيم چه گفتند. به نظر من شنيدن و دوباره خواندن اين شعارها ضروري است. اگر ايشان ايدئولوگ جمهوري اسلامي است، بايد زبان تبليغاتي ما با اين حرفها تناسب داشته باشد.

حرفهايي كه ايشان در مورد، عدالت و برابري و آزادي زده، قابل گفتن نيست. راجع به روحانيت صريحاً مي گويد قرار نيست حكومت صنفي و حكومت آخوندي برقرار كنيم. جمهوري اسلامي قرار نيست آزادي ها را سلب كند و عدالتخواهي به معني واقعي كلمه است. هيچ تفاوتي بين عالي ترين مقامات جمهوري اسلامي و عادي ترين مردم از لحاظ برخورداري از مزاياي اقتصادي، اجتماعي و حكومتي نبايد باشد. انقلاب ما براي حاكم كردن طبقه اي بر ساير طبقات و صنفي بر ساير صنوف نيامده. اگر اينطور نباشد، جمهوري اسلامي نابود خواهد شد و رفتني است. اگر نگاه به عدالت، برابري، اخلاق و معنويت وفادار نباشيم از همين الآن اعلام مي كنم اين انقلاب رفتني است و اگر بماند اين انقلاب، آن انقلاب نيست. ممكن است جسمش بماند اما ديگر آن انقلاب نيست.
در رژيمهاي بعد از انقلاب هدف كم كم تبديل مي شود به تثبيت قدرت. انقلابيون يادشان مي رود كه كسب قدرت و حكومت وسيله اي بود براي تبيين آزادي، برابري، برادري، عدالت، اخلاق، معنويت و استقلال. كم كم وسيله جاي خود را به هدف مي دهد. اصل اين است كه ما سركار باشيم. اصلاً مهم نيست كه آن ارزشها و شعارها تبيين شود و نهادينه شود. اينها دو طرز حكومت است.

تفاوت حكومت اسلامي علي با حكومت اسلامي خلفا در صدر اسلام، تفاوت اين دو نوع گرايش است. هر دو تبليغ حج و نماز و روزه و تقوا مي كنند و از كتاب و سنت رسول الله مي گويند و ظواهر يكي است ولي دو تيپ حكومت اسلامي است. اينها دو تيپ تبليغ است.

سخنراني هاي علي بن ابيطالب (عليه السلام) بعد از حكومت، از قبل انقلابي تر است. چه طور بعد از اينكه حكومت دستش آمده -با آن همه تهديد داخلي و خارجي- زبانش از زبان اپوزيسيوني هيچ فاصله نگرفته بلكه تندتر است. اين علامت صداقت است. اگر ما قبل از حاكميت، عدالتخواه و آزاديخواه باشيم، بعد يادمان برود، يعني با منافعمان كار داريم. اميرالمومنين(عليه السلام) بر سر همين مفاهيم، سه جنگ راه انداخته و متحمل شده و الا خودشان مي فرمايند والله من از معاويه ديپلمات ترم، اما به هر قيمتي حكومت را نمي خواهم.
نمي خواهم تبليغ ارزشهاي انقلابي به مناسك رسمي تبديل شود. هدف ما افكار عمومي است و بدون آن نمي توانيم جلو بياييم. اين مسئله اصلي است. افكار عمومي بازيچه نيست و خود يك هدف است.
اگر ما براي افكار عمومي اهميت و اصالت قائل نشويم و به درك و درد و شعور و حقوق مردم احترام نگذاريم، تبليغات به كليشه تبديل مي شود. مقدس ترين كلمات زنده به كلمات مرده تبديل مي شود. بعد بايد به زور جنازه بعضي از مفاهيم و ارزشها را سرپا نگه داريم. درحالي كه اينها پر از روح و پر از زندگي هستند. اين شعارها در تمام دنيا مانند فلسطين و لبنان اينقدر زنده است و خون درون آن در جريان است كه هنوز پتانسيل و ظرفيت به هم ريختن دنيا را دارد.

پس اين انقلاب زنده است، چون شعارهاي آن زنده است. جنازه اي نيست كه روي دست ما مانده باشد و ما بخواهيم تشريفاتي و فرمايشي اداره بكنيم، مشمول مرور زمان بشود، كارتابلي بنويسيم و گزارش كاري بدهيم كه الحمدلله كار ما انجام شد.
آن خطر بزرگي كه هر ستاد تبليغات رسمي را تهديد مي كند، توخالي شدن كلمات مقدس و كليشه اي شدن و جنازه شدن زنده ترين ارزشها و شعارهاست. خطر بزرگ اين است كه گرما و حرارت انقلابي به سرماي بوروكراسي تبديل بشود. رودخانه شور خودجوش انقلابي به يك مرداب سرد و بي روح ديوان سالاري تبديل شود. مجاهد آتش گرفته شهيد پرور به آدمهاي كوك شده كه شعارهايي را از بالا مي گويند و شما هم بايد تكرار كنيد، تبديل شود. البته قبول دارم كه نمي شود هميشه جامعه را در نقطه جوش نگه داشت.

در مورد ساختار نهادهاي رسمي تبليغاتي دو رويكرد وجود دارد: گاهي ابزار است و گاهي شغل مي شود. البته براي كار با افكار عمومي، منطقاً همه چيز پشت سرهم مطرح مي شود؛ برنامه ريزي و مديريت مي خواهد. اينها كه آماده شد، نيرو و ستاد، سازماندهي، كارمند رسمي، دفتر و دستك، ماشين و امكانات وساختمان و...
اما بعضي از شما كه دست اندركار انقلاب و تظاهرات بوديد، خوب به خاطرتان هست كه شعارهاي دوره انقلاب چگونه ساخته مي شد. اصلاً ما جاي تعريف شده اي كه براي مردم شعار بسازد، نداشتيم. يك اتفاقي مي افتاد، مثلاً يك مرتبه صبح خبر مي دادند خانه امام در نجف محاصره شده است، تا ظهر، همه مردم از مشهد تا تبريز و از زاهدان تا اهواز يك شعار مي گفتند. يكي از گيجي هاي دستگاه -كه در اسناد ساواك هست- كه مي گفتند آخوندها اين سيستم را چگونه ساختند كه در عرض صبح تا ظهر يك حرف در كل كشور منتقل مي شود. تا آخر هم نفهميدند. براي اينكه دنبال تشكيلات خاصي مي گشتند. نمي خواهم بگويم كه تشكيلات نبود ولي مسئله اصلي سازماندهي و برنامه ريزي آدم هاي خاص نبود، مسئله تشنگي و خلوص جامعه و نيز انسجام داخلي آن بود.

شعارسازي و تبليغات فقط قافيه سازي نيست؛ آن چيزي است كه در جامعه شناسي سياست از آن به نهضت و نهاد تعبير مي شود. اولين بار ابن خلدون مي گويد تاريخ اينگونه ساخته شده كه از حاشيه -تمدنها و فرهنگهاي ايلي-، به متن -فرهنگ هاي شهري- حمله صورت مي گيرد و حاشيه تبديل به متن مي شود. چون شهري به قدرت و امكانات رسيده و خرفت مي شود. شجاعت و ضريب هوشي شهري پايين مي آيد. محافظه كار مي شود.

بعد از قطعنامه، ما داشتيم برمي گشتيم. داخل اتوبوس يكي از رزمنده ها مي گفت حزب اللهي ها ۳ تيپ اند: سرخپوست و سفيد پوست و سياه پوست. سياه پوستها ماييم كه هشت سال در منطقه اصلاً تصور اينكه جنگ تمام مي شود و ما زنده مي مانيم، نداشتيم. سقف خانه ما تار عنكبوت مي بست، يك نفر نبود تارعنكبوت ها را پاك كند. هربار مي رفتم خانه دوباره بچه هايم من را نمي شناختند، خانمم از من رو مي گرفت، دوباره بايد عقد مي خوانديم. چون دور بوديم. بايد مي نشستيم مثل اول ازدواج با هم آشنا مي شديم. الآن كه جنگ تمام شده و داريم برمي گرديم، نمي دانم دارم كجا مي روم و چه كار مي كنم.

دسته دوم سرخپوست هستند. مي گفت شماها طلبه ايد، دانشجوييد عقب جبهه زندگيتان را مي كنيد و درستان را مي خوانيد. موقع عمليات ها منطقه مي آييد. اگر شهيد شديد، برديد و اگر هم مانديد، دوباره سركارتان برمي گرديد.

مي گفت يك عده حزب اللهي سفيدپوست هم داريم كه اينها خط مقدمشان اهواز است. اينها دعاي كميل و نماز جمعه هايشان را مرتب شركت مي كنند. يقه شان را هم تا بالا مي بندند. سه تا انگشتر عقيق هم دارند. مستحبات را هم رعايت مي كنند ولي حاضر نيست اسلحه دستش بگيرد و برود استقبال شهادت. گفت حالا كه بايد برگرديم، بدبختي آن است كه سرنوشت سياه پوستها هم دست سفيدپوستها است. مسئول ديگري داشتيم از بچه هاي قديمي جنگ كه برادر ۳-۲ تا شهيد بود. يكسال بعد از جنگ گفتند كه در ميدان تره بار يكي از شهرستانهاست. يك وانت قراضه خريده و سبزي و ميوه حمل مي كند كه مخارج زندگيش بگذرد.

ما بايد مراقب باشيم سرنوشت انقلاب دست سفيدپوستها نبايد بيفتد، هرچه هم آدمهاي خوبي باشند. در تبليغات رسمي من نگرانم كه سفيدپوستانه تبليغ كنيم. آن حالت سياه پوستي و اقلاً سرخ پوستي تبديل شود به سفيد پوستي. يعني كساني كه درد انقلاب و جنگ ندارند، نه تركش خوردند و نه شهيد دادند و نه معني بدبختي و گشنگي و در محاصره گير افتادن و جنازه برادر به دوش كشيدن را مي فهمند، نه ديدند كه جلوي ديدگانش استخوان بشكند و سرها قطع شود و چشمها كور شوند، ولي صاحب انقلابند.

وقتي اين جور رئيسها مي خواهند براي افكار عمومي تصميم بگيرند، مصيبت شروع مي شود. كساني كه هزينه اي نپرداختند و نمي پردازند. نه اينكه قبلاً نپرداخته اند و بعداً مي پردازند، بعداً هم اگر پيش بيايد، نمي پردازند. اين همان تبديل ارزش به كليشه است. نمي گويم با سفيدپوستها بايد درگير شد ولي نبايد زمام امور را به دست شان داد.

مردم مي فهمند. نمي شود در آرامش بنشيني و به مردم دستور بدهي كه بايد ارزشي و انقلابي باشيد. انبيا اينگونه عمل نمي كردند. بزرگترين و موفق ترين مبليغين تاريخ انبيا هستند. اميرمؤمنان كه به عنوان سمبل شجاعت و رزمندگي مطرح هستند، مي فرمايند هروقت در جنگها فشار به ما زياد مي شد به قول بچه هاي جبهه هوا پس بود، پناه مي برديم به پيغمبر. پناهگاه ما پيغمبر بود. اين حرف عجيبيست. اميرمؤمنان مي فرمايند من چگونه شب بخوابم در جامعه اي كه احتمال مي دهم امشب در طرفي از اين سرزمين يك خانواده گرسنه بخوابد. اينگونه مي شود انقلاب را نگه داشت.

مردم حاضر نيستند بازيچه ما بشوند. اگر از من به عنوان مردم، فداكاري و حضور در صحنه مي خواهي بايد هزينه آن را بپردازي. من حاضر نيستم از خودم، بچه ام و جان و مال و آبرويم بگذرم براي اينكه تو به اينها برسي ولي اگر تو از آن مي گذري، من هم مي گذرم. در انقلاب و جنگ همينگونه بود. فرمانده لشكر ما هميشه جلوتر از همه بود. اگر مي ديد كه خط در خطر بود، مي ديديم كه فرمانده لشكر ما در كنار بچه ها بود.

شهيد برونسي را خراساني ها مي شناسند. ايشان يك بنا بودند. گاهي بچه ها مشهور بود كه مي گفتند كه مثلاً از اينجا تا آنجا گردان مي خواهد حركت كند وجب مي كند كه مي شود چند كيلومتر. در عراق در عمليات بدر ۴۰ كيلومتر در خاك عراق ما گير افتاده بوديم. در لشكر نصر مشهد غواص بوديم با بلم ۴۰-۳۰ كيلومتر رفتيم و بعد وارد آب شديم و خط شكست و ما گير افتاديم. هركسي مي افتاد، افتاده بود. از سه طرف هم تانك و توپ و آتش سنگين و دو روز شيميايي مي زدند. نيروي كمكي هم نمي توانست به شرق دجله بيايد. اگر هم مي توانست، طوري شده بود كه حركت مي كرد از يك نقطه اي تا بيايد جلو حركت مي كرد به طرف ما مثلاً ۳۰ نفر مي آمدند. بقيه يا نمي رفتند يا شهيد و مجروح مي شدند. شهيد برونسي كه همانجا شهيد شد و همانجا جنازه اش ماند، درگيري تن به تن و تن به تانك شده بود. سر قطع شده، پاي له شده و آدم سالم در آنجا در چهارراه خندق نبود. يادم است به جايي رسيد كه ۱۰ نفر سالم نبودند و ۴۸ ساعت، ۷۲ ساعت بچه ها جنگيده بودند. گشنه، خسته. وضعيت طوري بود كه تانكهاي عراقي جلو مي آمدند. آرپي جي زن خوابيده بود. مي زديم بهش كه بلند شو آمدند. مي گفتند وقتي به ۴۰ ۵۰ متري رسيدند، مرا بيدار كن. اينقدر خسته. به برنسي گفتند كه آقا خط سقوط كرده شما عقب بيا. ايشان گفتند من عقب بيايم بچه ها را همينجا بگذارم؟ من به چه حجتي عقب بيايم؟ همانجا هم شهيد شد. اگر اينگونه بود، نيازي به تبليغات نيست. به حضرت عباس، چيزهايي كه به مردم مي گوييم، بهتر از ما مي دانند. مردم -نه همه مردم، آنهايي كه در جنگ و انقلاب سرمايه گذاري كردند- قبل از ما و جلوتر از ما در صحنه هستند و احتياجي به تشريفات نيست. ولي اگر اين نبود، تبليغات، اثر معكوس دارد و حالت تهوع ايجاد مي كند.

اميرمؤمنان مي فرمايند كه من چگونه راضي شوم كه به من بگويند اميرمؤمنان حاكم اسلامي هستند و مسئول هستند "ولا اشاركهم في مكارح الدهر" ولي در مشكلات زندگي در كنار مردم نباشم. در مشهدحاج آقا غفوري نامي بودند، سه نفر از پسرهايش و يك دامادش شهيد شد. مردم گريه مي كردند اين پدر نشسته بود تعجب مي كرد كه چرا مردم گريه مي كنند. مردم خجالت مي كشيدند مي گفتند ما با چه رويي به ايشان تسليت بگوييم. بسياري از خانواده هاي شهيد شما بهتر از من مي دانيد يك قران از حكومت نگرفتند. بسياري از بچه هاي جبهه -كه بخشي از آنها جانباز شيميايي اند- نصف صفحه مدرك جمع نكردند كه جبهه بوده اند. اينها با تبليغات جلو نيامدند. تبليغات فرع است.

در انقلاب كسي به كسي گزارش رسمي نمي داد. روحيه كارمندي و چانه زني و قرار و مدار نبود. عمل پنهاني و شبانه روزي و ايثار و مسابقه در فداكاري بود. زرنگ كسي بود كه مخفي تر اين كار ها را مي كرد.
شهيد سعيدي كه از بچه هاي مشهد بود و تحصيلاتي هم نداشت ولي بزرگ بود. در كربلاي ۴ مجروح شده بود، يواشكي به مسئول قرارگاه مي گفت چه كاري است كه هيچكس حاضر نيست، بكند عين عبارتش است. همه بچه ها خسته اند. هركاري هست به من بگو. بدن مثل ني قليان لاغر مجروح هم شده بود. واقعاً يك سيلي به ايشان مي زدي، مي افتاد. ولي اينقدر روح قوي و بزرگ. كسي تبليغات نكرده بود. منتهي صداقت ديده بود و منطق.

كم كم كارها بوروكراتيزه و تشريفاتي و ظاهرسازانه شد و تغيير ماهيت داد و ظاهرسازي و تصنع -به تعبير كوچه و بازاري خالي بندي- و آب بستن به شعارهاي انقلاب جايگزين شد.
بزرگترين توهين به افكار عمومي ناديده گرفتن نيازها و استعدادها و پرسش هاي واقعي به مردم است. بازي با الفاظ و آواها، فكرسازي و فرهنگ سازي نمي كند. اصلاً مردم گوش نمي كنند. اين نمي تواند اتحاد ملي وانسجام اسلامي توليد كند.

دو عنصر مي تواند جلب اعتماد مردم را بكند يكي صداقت است و ديگري قدرت توليد فكر و نوآوري. شعارها لازم است ولي كافي نيست. تبليغ يعني فرهنگ سازي يعني غني سازي ادبيات انقلاب. اين تعبير به نظر من تعبير رسايي است. واجب تر از غني سازي اورانيوم -كه خيلي مهم است- غني سازي ادبيات انقلاب است. مفهوم سازي، تئوري سازي، واژه سازي، نوآوري، بازتوليد دائمي ارزش ها و شعارهاي انقلاب.

زمان به شدت مشغول فرسايش سرمايه اجتماعي است. سرمايه اجتماعي يعني انسجام و اعتماد عمومي. زمان مشغول خنثي سازي بمب انساني انقلاب است و آب در آتش انقلاب مي ريزد. متقابلاً دستگاه هايي بايد باشند كه مشغول فكرسازي و مفهوم سازي مداوم باشند كه بتوانند انرژي تخليه شده تدريجي يك انقلاب را پي در پي بازتوليد كنند وگرنه اين انرژي و انگيزه ها لايتناهي نيستند و تمام مي شوند.

اما انقلاب ما استثنايي است. هيچ انقلابي نيست بعد از ۲۹ سال باز راهپيمايي يك ميليوني و ده ميليوني داشته باشد. چرا كه صداقت و غناي فرهنگ اسلامي -با اينكه كاري روي آن انجام نداديم- در اندازه خودش نيمه بالفعل يا بالقوه كار خودش را كرده است. ولي اينها كافي نيست. همانطور كه سرمايه اقتصادي مصرف مي شود، ما داريم سرمايه اجتماعي را مصرف مي كنيم. كجا بايد توليد شود؟ مثلاً ما اگر اين سرمايه اجتماعي را نداشتيم، جنگ را نمي توانستيم از سرمان بگذرانيم؟ اين سرمايه قبل از جنگ توليد شده بود و در جنگ مصرف شد. سرمايه اي بايد توليد شود كه بتواند تحريم و فشار و تهديد را از سر بگذراند. اين سرمايه بايد يك جايي توليد شود.

بنابراين نبايد اتاقهاي مفهوم سازي مشغول كليشه سازي باشند. چشمي به مردم داشته باشند؛ مردم واقعي نه مردم فرضي كه همه آنها هم روشنفكر يا حزب اللهي نيستند. همه شان نه انقلابي اند نه ضد انقلابي. انواع و اقسام دارند. چون از قول مردم همه چيز مي گويند. مردم واقعي يعني مردمي كه در خيابانها هستند.
شما ديديد كه عده اي در همين انتخابات اخير دائماً مردم، مردم مي كردند اما مردم هم با اردنگي زدند به ايشان. همين اشتباه را اين طرف هم كردند. يك وقتهايي مردم امت شهيد پرور گفتيم ولي نفهميديم امت شهيد پرور قضاوتهاي ديگري راجع به مسائل دارد امت شهيدپرور اردنگي هم مي زند.

حرف زدن با مردم بايد دوطرفه باشد. اتاق مفهوم سازي بايد چشمي هم به ايدئولوژي انقلاب داشته باشد. هدف انقلاب ما برخلاف انقلاب كمونيستي و جنبش فاشيستي فريب افكار عمومي نيست. آنها هدفشان فريب افكار عمومي است ولو از طريق فريب مردم يا ارعاب مردم. هدف ما اين نيست. برنامه ريزي مي كنند، آدمها را ماشين رأي ريزي مي بينند. تبليغات رسمي درست مي كنند كه مداوم به جاي جواب دادن به سئوالات، سئوالها را سركوب كنند. هدف اصلي آنها مهارسازي نيروهاي تازه متولد شده در انقلاب و اخته كردن ذهن جامعه است.
انقلاب اسلامي بدون ايمان مردم نه وجود دارد نه ماهيت. اين مسئله مهمي است. انقلاب اسلامي بدون مردم، بدون ايمان مردم نه وجود دارد نه ماهيت. اين ايمان يك ايمان كور فاشيستي نيست، بلكه با معرفت تغذيه مي شود. اگر مردم ايمان مي خواهند، بايد معرفت به آنها داده شود. معرفت سازي به خزانه هاي فكري براي محتوا و به خلاقيت براي روش شعارسازي براي انقلاب احتياج دارد. شعار يك انقلاب براي مردم مي ماند به طوري كه نسل بعد به آن نخندند. شعاري كه اولاً شفاف و معنادار و منطقي باشد و از آن مهمتر اينكه از اعماق واقعيت و احساس و درد جامعه برخاسته باشد. مردم نگويند كه اينها چه مي گويند.

من عقيده دارم كه يك انقلاب، يك حكومت وقتي سقوط كرده كه مردم شعارهاي رسمي را نفهمند و حتي مسخره كنند. كار ضد انقلاب همين است. ولي حساب مردم از ضد انقلاب جداست. شعاري، شعار مردم مي شود كه مردم بتوانند هم منطقاً و هم فطرتاً تصديقش كنند. ولو تريبون هاي رسمي مداوم تكرار كنند. درواقع وجود حقيقي و ذهني آن شعار و ارزش بين مردم باشد. شعاري كه ساخته مي شود، وجود لفظي يا كتبي همان حقيقت باشد. ما به ازاي واقعي داشته باشد. روح موجود در جامعه تجسم پيدا كند نه اينكه شعارهاي نچسب بي ارتباط با وجدان و احساس مردم، بيگانه با واقعيات جامعه، بي ربط با مشكلات جامعه، فاقد پشتوانه تئوريك اسلامي و خالي از صداقت وا حساس باشد. بنابراين اگر تبليغات مؤثرمي خواهيم بايد به اينها توجه كنيم.

در غياب مردم كاري نمي شود، كرد. اگر انقلاب است اما اگر قدرت فقط مطرح است هرچه مردم نباشند، بهتر است. مردم موي دماغ اند. تا مي توانيد بايد از مردم سياست زدايي كنيد و ايزوله و حذفشان كنيد. فريب بدهيد و به حاشيه ببريد، كمااينكه ۹۹% حكومتها و انقلابهاي دنيا بعد از حاكميت دنيا اين كار را مي كنند ولي در فرهنگ اسلامي و انقلاب ما انقلاب بايد خودش مردم را تحريك و هوشيار كند. حكومتها مردم را مي خوابانند. لالايي مي كنند كه بخوابد. در حكومت اسلامي بايد بگذاريم سئوال كنند و ايراد بگيرند. ما اين را مي خواهيم.
تعبير آقاي مطهري اين است: تبليغ ارزشهاي انقلاب به معناي تبليغ روح تمكين و تسليم در جامعه نيست كه مردم هرچه ساكت تر و نفهم تر باشند و هرچه بي دردسرتر باشند، براي ما بهتر باشد. يك انقلاب اينگونه نمي ماند. يك جامعه به خواب رفته را مگر مي شود در شرايط خاص بسيج كرد.

مي گويند بگذار مردم به حال خودشان باشند، هروقت كارشان داشتيم تحريك عمومي و بسيج را انجام مي دهيم. آن وقت مثل عراق مي شود. وقتي ارتش آمريكا آمد، مردم نگاه مي كردند (مقايسه كنيد با لبنان). اين يك حرف تازه است و كلاسيك نيست كه ما بايد جامعه را يكسره بيدار و هوشيار و حساس و حتي معترض نگه داريم. اين مدل در دنيا مدل عجيبي است. اين را ۲۸-۲۷ سال پيش، مطهري دو سه ماه قبل از شهادتش مي گويد: روح امر به معروف و نهي از منكر بايد در جامعه احيا شود. اسلام دين تسليم در برابر وضع موجود نيست. تسليم در برابر خدا غير از تسليم در برابر وضع موجود است.

زماني مسئله زهد و توكل و رضايت را به معناي تحمل وضع موجود تفسير مي كردند. رضا و مسلماني تسليم در برابر خداست نه تسليم در برابر ظالم و منكر و ستم. براي اينكه اشكالات برطرف شود، به وضع موجود هميشه بايد معترض باشيم؛ هرچه هم خوب باشد. تعبير را گوش كنيد:

اسلام مداوم به پيروانش حس پرخاشگري، مبارزه، نفي فساد و ظلم را القا مي كند كه بي تفاوت نشوند، تسليم نشوند. مسيحيت دين حكومتي شد. دين امپراتوري روم شد. اساس آن بر تسليم و تمكين، نفي جهاد و مبارزه با ظلم بلكه توجيه شرعي ظلم شد. اما اسلام مي گويد افضل الجهاد، كلمة عدل عند امام الجائر. مي خواهي مجاهد في سبيل الله باشي؟ بالاترين جهاد، مقدس ترين جهاد، اين است كه روبروي ستمگر بايستي و صدايت را بالا ببري.

نگذاريد ظلم را به نام حكومت ديني تحميل كنند. اين بالاترين جهاد است. اين روحيه مخصوص قبل از انقلاب نبود. بايد بعد از انقلاب هم اين روحيه را در جامعه حفظ كرد وگرنه انقلاب نمي ماند. فرياد عدالت و خروش اعتراض عليه يك مسئول ستمگر، بالاترين جهاد مقدس ديني است.

بنابراين اسلام يك مكتب انقلابي است، نه يك مكتب توجيه گر. مكتب انقلابيون است نه محافظه كاران. تبليغات انقلاب هم بايد اينگونه باشد. اسلام يك بعدي و انقلاب يك بعدي را نبايد تبليغ كرد كه اين كاريكاتور انقلاب و اسلام است. اگر انقلاب و انسجام مي خواهيد به همه ابعاد و ماهيت انقلاب هم در تبليغات هم در مديريتها وفادار باشيد.
آقاي مطهري فردوين ۵۸ در مسجد الجواد، يك ماه قبل از شهادتش مي گويد اگر فكر مي كنيم با انحصار مي شود يك انقلاب را نگه داشت، اشتباه مي كنيم. اين اشتباه را كمونيستها كردند. بايد ايدئولوژي انقلاب، منطقي، شفاف و حتي متواضعانه طرح شود و از آن دفاع شود، آن وقت اين انقلاب مي ماند.

مي گويد با تبعيض اجتماعي، قضايي، حقوقي و يا اقتصادي شما نمي توانيد اين انقلاب را نگه داريد و از حالا بگويم اين جمهوريت از بين خواهد رفت اگر مسئله درجه يك آن مسئله عدالت اقتصادي و اجتماعي نباشد.
مي گويد اين انقلاب اگر به مسئله معنويت و اخلاق در جامعه توجه نكند از بين خواهد رفت. اين انقلاب اگر براي حفظ حاكميت از مردم آزادي هاي مشروع را سلب كند، از بين خواهد رفت.

عرضم را با اين روايت از حضرت زهرا(س) ختم كنم كه فرمودند خداوند عدالت را براي ائتلاف قلبها واجب كرد. آزادي هم جزئي از عدالت است، چون عدالت يعني حق به حقدار برسد و بخشي از اين حقوق هم آزاديهاي مشروع مردم است. لذا عدالت بدون مردم معنا ندارد. همانطور كه آزادي خارج از چارچوب عدالت مورد قبول نيست.

● پرسش و پاسخ

▪ نحوه جذب افكار عمومي؟

ـ به نظرم اين شدني است. سخت ولي شدني است. ما دو كار را نبايد بكنيم. يكي اينكه محافظه كارانه و توجيه گرايانه برخورد كنيم. اتفاقاً من با رفوگري مخالفم. اگر چيزي پاره شدني است، بگذاريد پاره شود. از آن طرف هم يك رسمي شده بين ما كه مسئولين خودشان از بقيه تندتر صحبت مي كنند. اين هم يك تاكتيك است. اين هم خوب نيست نه اپوزيسيون سازي و ادا درآوردن و راديكالسيم و حرف هاي توخالي زدن خوب است، نه رفوگري و توجيه.

من عرضم اين است آنجايي كه مردم اعتراض مي كنند، انتقاد مي كنند يا دارند حق مي گويند يا ناحق مي گويند، يعني يا مطالبه مشروعي دارند حقشان است يا نيست. اينها را بايد تفكيك كرد. جايي كه نيست بايد صريحاً گفت. البته معلوم نيست وظيفه شما باشد. ولي اگر وظيفه شما باشد و مطالبه مشروعي نداشته باشند، بايد بگوييم مطالبه شما مشروع نيست و اگر هست ديگر نبايد رفو كرد و بايد گفت حق به جانب توست و من هم در حد توانم سعي مي كنم.

در غرب روي جزئيات افكار عمومي مي نشينند و كار مي كنند. شما مي دانيد مثلاً نطقي كه رئيس جمهور امريكا مي كند، چند صد نفر پشت اين نطقند؟ در خاطرات نيكسون كه "در صحنه قدرت" چاپ و ترجمه شد، خواندم مي گفت مي خواستم بروم چين، سياست پينگ پينگ بود كه مي خواستند چين را از شوروي و كمونيستها جدا كنند و سفر نيكسون خيلي موفق بود كه دعوا بين چين و شوروي راه افتاد و بعد از آن سفر تشديد شد. مي گفت مي خواستم يك نطق بيست دقيقه اي بكنم. از نه ماه قبل پنج، شش تيم مشغول شدند. يك تيم اقتصادي، يك تيم سياست خارجي، يك تيم فرهنگي يك تيم كه در تاريخ چين فعال بود، يك تيم كه روي مسائل ايدئولوژيك و كمونيزم كار مي كرد. دقت كنيد! تبليغ يعني اين. به هدف كار ندارم. ببينيد روششان چقدر هزينه بردار است. اينها مينياتوري تبليغ مي كنند ما كيلويي و تندتند تبليغ مي كنيم.

من دو وظيفه را مهم مي دانم. يكي توجيه افكار عمومي در مورد مشكلات نظام و راجع به خدماتش. بالاخره داريم آقاي احمدي نژاد به اندازه ده تا آدم دارد مي دود. (بعنوان مثال) اين را كه مردم مي فهمند، آرامش بيشتري دارند. اين فكر را با خودشان نمي كنند كه اينها دارند مي خورند و مي خوابند و زندگي مي كنند، به ما هم موعظه مي فرمايند. نه طرف خودش مي فهمد كه فلاني گرسنه است و خواب ندارد و يكسره گرفتار است و نگران مردم است. اينها مثبتند. اينها جزء نقاط مثبت اين دولت آقاي احمدي نژاد است. دولت را برمي دارد از اين شهر به آن شهر از اين استان به آن استان مي برد. ولي ببينيد همين يك نكته را كه وقتي به مردم حالي شود كه آقا ما نوكر شماييم داريم دلم مي سوزانيم براي شما. دنبال منافع خودمان هم نيستيم داريم براي شما زحمت مي كشيم، مردم چقدر آرامش پيدا مي كنند. شما خودتان حتماً مي دانيد، واقعاً مردم خوشحال مي شوند. اعتماد مي كنند. مي گويند حتي اگر نتواند كار كند همينكه دلش مي سوزد ما هم اين را قبول داريم. ولي غرب به اين چيزها اكتفا نمي كند.

من به دوستانم گفتم ظلمي كه به طور سيستماتيك در كشورهاي غربي تغيير در شأن ظلم به آنها و تجاوز به حقوقشان مي شود، شايد در كمتر جايي شود ولي چنان اين را روغن كاري كردند، سيستم تبليغاتي و كار با افكار عمومي مردم متوجه نمي شوند. يعني آزادي ندارد ولي احساس آزادي مي كند. اين خيلي هنر است تا ما كه خيلي از آزاديها هست ولي عده اي احساس خفقان مي كنند.آزادي هست ولي احساسش نيست. يك جايي مي بيني كه آزادي نيست، احساسش هست. دموكراسي هست يكي از صادقانه ترين دموكراسي هاي دنيا كه صداقتش ما را كشته! ولي احساس دموكراسي نيست. چون هيچ نظام دموكراتيكي در دنيا اجازه نمي دهد، مخالفين قانون اساسي در مجلس و دولت آنها بيايند. دموكراسي اينگونه در دنيا كمتر هست. در يك نظام ديني كساني سران حكومت شوند كه لائيك هستند كه اين چند بار از اول انقلاب تا بحال شد.

اينها اين كار را نمي كنند ولي كاري مي كنند با افكار عمومي كه مردم احساس نمي كنند آزادي حقيقي نيست آزادي جنسي و اخلاقي هست. آزادي سياسي كوچكي است تا حد خيزش يك گربه. از آنجا به بعد بسيار محدود است. احساس نمي كنند. ما برعكسيم. اصل دين، اسلام، قانون اساسي هرچه بالا و پايين است مي زنند. ولي در عين حال چون كار با افكار عمومي را بلد نيستيم، توجيه مردم را بلد نيستيم، احساس خفقان مي كنند.

نيكسون مي گويد كه اينها نشستند چندصد صفحه يك مطلبي را نوشتند براي يك نطق بيست دقيقه اي من. هر كدامشان از يك زاويه به مسئله نگاه كردند. نطقي كه نيكسون مي گويد تك تك كلماتش فكر شده بود. يعني براي هر كلمه ده كلمه ديگر بديل بود ولي از آن كلمات اين كلمه انتخاب شده بود. حالا من نمي خواهم مبالغه و بزرگنمايي كنم كه عجب چه كاري كردند. با همه اين كارهايشان گند مي زنند. با همه اين كارهايشان صداي انقلاب ما همينطور در دنيا جلو رفته. با همه اين دقتها و هوشياري هايشان، وضعيتشان در لبنان و عراق و ايران و فلسطين اينگونه است كه داريم مي بينيم. ولي ما با اين غناي انقلاب با اين هزينه اي كه براي انقلاب پرداخته ايم، يك هزارم غربيها دقت كنيم روي افكار عمومي چگونه بگوييم، از چه كلماتي استفاده كنيم. ما با اولين كلماتي كه دم دستمان است حرف مي زنيم. براي اين مضمون شما بيست جمله مي توانيد بگوييد. اولين جمله اي كه در ذهنت متبادر مي شود، به كار مي بري. به لوازم درجه يك و دو تربيتي و سياسي و ا خلاقي فكر نمي كني؟ اينها در كار تبليغات مؤثرند.

توجيه افكار عمومي. در فكر مردم اين است كه اينها شعار مي دهند بعد رأي مي آورند و يادشان مي رود. راجع به اين يك گزاره بايد نشست فكر كرد يعني افكارعمومي برايشان مهم است ما مي نشينيم بسم الله مي گوييم بعد فكر مي كنيم كه چه چيز بگوييم . اين هم تفاوت دو تا روش.
 
-----------------------
 
منبع:پایگاه اطلاع رسانی فرهنگ ایثار وشهادت
   
Copyright © 2009 The AhlulBayt World Assembly. All right reserved.