• تاريخ: چهار شنبه 25 فروردين 1389

مبانى تفكر سياسى در قرآن


           
ريشه هاى عقيدتى انقلاب اسلامى

1.نقش عقيده، ايمان و باورهاى عمومى

عواملى كه تاكنون در زمينه ى انقلاب اسلامى بررسى نموديم، در تحليل نهايى به يك عامل اساسى باز مى گردند و آن، اعتقاد و ايمان مردم است كه به شكل هاى مختلف و در ابعاد به ظاهر متفاوت بروز كرده است.

در حقيقت محور و شاخص اصلى انقلاب اسلامى، همان مكتبى و اسلامى بودن آن است. اين شاخص را مى توان در ماهيّت انقلاب اسلامى و سير مبارزه ى مردم مسلمان ايران، از ابتداى نهضت تا پيروزى آن به روشنى ديد.

اعتقاد به اين كه اسلام تنها مكتب جامع و توحيدى است كه با داشتن طرحى كامل براى زندگى بشر، مى تواند عدالت، صلح، امنيّت، آزادى و ارتقاى معنوى انسان را تضمين كند، عامل اصلى پيدايى، رشد و پيروزى انقلاب اسلامى بوده است، زيرا برپايى يك نظام سياسى، اقتصادى و فرهنگى بر اساس طرح توحيدى و بينش اسلامى، جزءِ جدانشدنى اعتقاد به كلّيّت اسلام، و مبارزه در راه برپايى چنين نظامى از بارزترين ابعاد جهاد در راه خدا و تجلّى ايمان است; ايمانى كه در تصوير قرآنى تنها در عمل ظاهر مى شود و همواره عمل صالح و تلاش در راه خداست كه محل تجلّى ايمان مى شود.

قرآن اعتقاد، هجرت، جهاد در راه خدا، پشتيبانى از مبارزان راه او و يارى رساندن به پويندگان آن را پيوسته ى به هم و شرط ايمان واقعى و رستگارى نهايى مى داند.

والذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا فى سبيل اللّه و الذين اوَوا و نصروا اولئك هم المؤمنون حقاً لهم مغفرةٌ و رزق كريم.
 
و كسانى كه ايمان آوردند و هجرت كردند و در راه خدا به جهاد پرداختند و كسانى كه [مهاجران را] پناه دادند و يارى كردند، آنان همان مؤمنان واقعى اند، بخشايش و روزى شايسته اى براى آنان خواهد بود.

ايمان به اين معنى، به عوامل ديگرى كه در گذشته توضيح داديم، پويايى مى بخشد و بدون آن، هرگز اين عوامل شكل نمى گرفت و تأثيرى را كه در بحث هاى قبل بيان كرديم، نمى توانست داشته باشد.

در اين جا لازم است اصالت خط مكتبى و اسلامى، و انقلاب و مبانى فكرى و عقيدتى آن را بيش تر توضيح دهيم و ريشه هاى عقيدتى را به صورت مستقل بررسى كنيم.

الف) قرآن، ريشه ى حيات سياسى مسلمان

مسلمان پيش از آن كه از شرايط و حوادث تأثير پذيرد و به گونه ى، انفعالى به مبارزه ى سياسى تن بدهد، قرآن را به عنوان «وحى و پيام خدا كه مبانى و انگيزه هاى مبارزه را به او آموخته و جهت و حركت سياسى او و جامعه اش را مشخص كرده اند»، مى شناسد.

در تاريخ اسلام، از عصر پيامبر(صلى الله عليه وآله) تا پيروزى انقلاب اسلامى ايران، حركت هاى سياسى ـ اسلامى فراوانى را مى بينيم كه آرمان و محتواى اسلامى داشته اند. اين نهضت ها را چگونه بايد تفسير كرد؟

آيا عوامل جبرى تاريخ چنين جنبش هايى را به گونه ى ديناميكى يا ديالكتيكى بهوجود آورده و انسان هايى، بى اختيار مجبور به بروز چنان عكس العمل هايى شدند؟

 آيا رهبران اين مبارزات و حركت هاى پيچيده ى سياسى، با آگاهى و اختيار جبهه گرفتند يا بنا بر شرايط خاص جامعه ى خود، ناگريز از حركت انفعالى خاصى شدند؟

در بررسى واقع بينانه، نمى توان نقش شرايط زمانى، مكانى و ديگر عوامل اجتماعى را در آغاز و مسير جنبش ها ناديده گرفت، اما بايد دانست اين نقش تنها به تعيين نوع و كيفيت حركت مربوط است و آن چه مسلمانان را به حركت وادار مى كند، اعتقاد آن ها به قرآن و پيروى از سيره ى پيامبر و امامان است. به ياد داشته باشيم كه ايمان ـ آن گونه كه قرآن كريم ترسيم مى كند ـ نمى تواند عقيده ى ذهنى مجرد باشد و هرگز از حركت هاى سياسى در مسير هدف هايى كه قرآن مشخص مى كند و پيامبر و امامان(عليهم السلام) پى مى گيرند، جداشدنى نيست.

يادآورى مى كنيم كه تفكر سياسى در قرآن، به عنوان هسته ى مركزى زندگى سياسى يك مسلمان، از چارچوب تحزّب به مفهوم سياسى فراتر و از قيدهاى سلبى كه به طور معمول دامن احزاب را مى گيرد، بركنار است; و هر مسلمانى تنها به دليل ايمانش به حزب اللّه مى گرود و ضمن احساس پاى بندى، به انديشه هاى سياسى، خود را در تحقّق بخشيدن به آرمان هاى سياسى اسلام مسئول مى بيند. اين پوشش سياسى، تمام قشرهاى مسلمان را در برمى گيرد و گاه از مرز اسلام نيز فراتر مى رود.

از آن جا كه مسلمان به خاطر زيربناى فكرى و عقيدتى خاص، خود را در برابر خدا مورد بازخواست مى بيند، مسئوليت او از شيوه ى تفكر و عقيده اش سرچشمه مى گيرد. براى نمونه، همان گونه كه پرستش خالصانه شخص از اعتقاد به توحيد سرچشمه مى گيرد و اعتقاد به لزوم برپايى نماز، او را از تلاش براى برگزارى اين فريضه ى عبادى بى نياز نمى كند، مبارزه ى او با ستم و تلاش براى استقرار عدل نيز، برمبناى اعتقاد به عدالت خدا در آفرينش و تشريع است. مسلمان با اعتقاد به اصل «اعدلوا هو اقرب للتقوى» تنها به تلاش سازمان يافته براى تحقّق بخشيدن به اين آرمان بسنده نمى كند، بلكه با تمام نيرو به ارتش خدا (جندالله) مى پيوندد و جهاد مى كند.

نبودن حركت سياسى در زندگى يك مسلمان و جدايى او از حزب اللّه، جُنداللّه و جهاد فى سبيل اللّه به معنى تهى شدن از هويّت اسلامى و كناركشيدن از جايگاه خويش است. براى اثبات اين مطلب، ناگزير عناوين بخشى از مبانى تفكر سياسى قرآن را به صورت فشرده بيان مى كنيم.

خلافت الهى

از ديدگاه قرآن، انسان جانشين خدا و عهده دار استقرار حاكميت او در زمين است. بر همين اساس وظيفه دارد ويژگى ها و شرايط لازم را براى دريافت اين مسئوليّت بزرگ به دست آورد و از همه ى امكانات مادى و معنوى كه خدا در اختيارش نهاده است، بهره گيرد.
اگر قرآن از مسخّربودن جهان در دست انسان سخن مى گويد، براى آن است كه به او بفهماند توانايى به دوش كشيدن چنين مسئوليت بزرگى را دارد و امكانات لازم نيز در صورتى كه بخواهد، در اختيارش نهاده مى شود. اين بينش، مسئوليت و عمل سياسى گسترده اى را در زندگى مسلمان به دنبال مى آورد.
 
2. امت واحد

قرآن انسان ها را، با وجود تمايزهاى گوناگون، مجموعه اى هم گرا، هم گون، متشكل، و مانند كاروان منسجم و در حال حركت به سوى هدف واحد مى داند وضمن دعوت او به سازماندهى فراگير، اين حالت را كيفيت نخستين جامعه ى بشرى و شكل مطلوب و معقول آينده ى آن مى داند.
 
بر اساس اين بينش و اعتقاد، مسلمان مؤظف است يك پارچگى را نخست در جامعه ى كوچك تر ـ جهان اسلام ـ تحقّق بخشد و آن گاه به جامعه ى بشرى گسترش دهد.

3. امامت و رهبرى

هدايت جهان با حكمت و قدرت بى پايان خداوند، بخشى از آموزه هاى توحيدى قرآن است و در اين راستا هدايت و رهبرى انسان به سوى سعادت مطلوب در تمام ابعاد زندگى، به دست رسولانى كه از سوى خداوند حكيم، دانا و توانا برانگيخته مى شوند، انجام مى گيرد.

امامت و رهبرى انسان به دليل پيچيدگى انسان و مسائل مربوط به هدايت و سعادت او، تنها از راه گزينش الهى امكان پذير است و اين برگزيدگان الهى اند كه كاروان بشرى را سامان مى دهند و به گونه اى حكيمانه به سوى سعادت حقيقى اش رهبرى مى كنند.

در فرهنگ سياسى قرآن، امامت به دو گونه آمده است:

1. امامت انسان هاى پاك و متّقى كه برعهده ى انبيا، برگزيدگان آن ها و مستضعفان مؤمن و صالح است.
2. امامت بدكاران كه از آن با عنوان ائمه ى كفر ياد شده است.
اطلاق امام به هر دو گونه را در اين آيه مى بينيم: «روزى فرا مى رسد كه هر گروهى از انسان ها را با امامشان فرا مى خوانيم.»

4. آزادى همراه با مسئوليت

از ديدگاه قرآن، خداوند در برابر هدايت حكيمانه ى انسان كه در بعثت انبيا تجلّى كرد، به وى آزادى داده است، به اين معنى كه او در عين مسئول بودن در برابر آينده اش، در انتخاب آن نيز آزاد است، زيرا انسان موجودى با ادراك و قدرت تشخيص است و بايد مسئوليت خواهى از او بر اساس انتخاب باشد.

به اين ترتيب خداوند انسان را بر سرنوشت خود حاكم قرار داده است و او بايد، با مسئوليتى كه در برابر خدا دارد، راه آينده ساز خويش را بر اساس انديشه و حكمت برگزيند. اين بينش در حيات سياسى مسلمان نقش بسيار مهمى دارد.

5 . حقوق انسان

مراعات كليه ى حقوق ناشى از كرامت انسانى و كار و تلاش وى، از اصولى است كه قرآن بر آن تأكيد دارد. اين در حالى است كه بخش مهمى از حيات سياسى انسان به اين اصل وابسته است.
 
6 . عقل و تجربه ى سياسى

در كليه ى فعاليت هاى حياتى، از جمله سياست و حكومت، تعقّل و تجربه دو پايه ى اساسى انديشه و عمل است و انسان هاى مؤمن در پرتو وحى و قوانين الهى از اين دو موهبت استفاده مى كند. قرآن به بهره گيرى انسان از اين دو شيوه ى ادراكى، تأكيد و به گونه هاى مختلف به آن اشاره مى كند.تجربه هاى به دست آمده از زندگى ديگران را سرمايه ى بزرگ دانش و خردورزى انسان مى داند.

7. كار شورايى

قرآن يكى از ويژگى هاى بارز جامعه ى با ايمان را حركت و عمل بر اساس تصميم گيرى مشترك معرفى مى كند و از پيامبر(صلى الله عليه وآله) نيز مى خواهد در كارهاى اجتماعى از اين شيوه پيروى كند تا ضمن احترام به افكار عمومى، همه در تصميم گيرى هاى اجتماعى همكارى كنند و در مسئوليت پذيرى آمادگى بيش تر از خود نشان دهند تا مشكلات اطاعت از رهبرى از ميان برداشته شود.
   
8 . مسئوليت همگانى

نقش هر مسلمان در تعيين سرنوشت جامعه، بازتاب كارهاى ديگران در سرنوشت او و تعهدى كه بايد در پذيرش مسئوليت هاى اجتماعى داشته باشد، ايجاب مى كند كه مراقب تمام امورى باشد كه در جامعه روى مى دهد.

قرآن اين اصل را باعنوان امر به معروف و نهى از منكر، بخشى از فريضه هاى اجتماعى قرار داده و يكى از مبانى انديشه ى سياسى و اركان حيات سياسى مسلمان دانسته است.

اين اصل قرآنى فعاليت سياسى را بخشى جدانشدنى از زندگى اجتماعى هر مسلمان قرار مى دهد و او را در تعيين سرنوشت جامعه شريك مى سازد.
 
9. ظلم زدايى

قرآن براى تأكيد بر ضرورت ظلم زدايى، خدا را به دور از ستمگرى مى داند، جايى در نظام آفرينش براى ظلم در نظر نمى گيرد و ظلم زدايى در همه ى قلمروهاى حيات بشرى، از جمله رابطه ى انسان با خدا، خويشتن، ديگران و جامعه را مسئوليت اجتناب ناپذير انسان مى داند. از منظر قرآن، نه تنها ظلم كردن ممنوع است، بلكه پذيرش ظلم نيز محكوم است و مجازات سختى دارد.

در فرهنگ قرآنى اين موضوع چنان اهميت دارد كه در بيش از دويست و پنجاه آيه درباره ظلم زدايى، محكوم كردن ستم و بيان پيامدهاى آن سخن گفته شده است.

10. برپايى و گسترش عدالت

قرآن استقرار و گسترش عدالت را يكى از دو هدف اساسى و فلسفه ى بعثت پيامبران معرفى مى كند و آن را از صفات الهى، بارزترين ويژگى آفرينش و نيكوترين خصلت انسان مى داند.

11. نفى تبعيض

قرآن آفرينش انسان ها را هم گون، ريشه ى آن ها را از يك پدر و مادر و تفاوت هاى شكلى را خارج از كرامت مشترك انسانى مى داند و هرگونه تمايز، افتخار و برترى جويى را در صحنه ى حيات اجتماعى به دور از عدالت معرفى مى كند و يگانه راه كسب امتياز را تقوا و فضيلت مى داند.
 
12. پيروزى حق در مبارزه ى مداوم حق و باطل

قرآن در مبارزه ى هميشگى حق و باطل، انسان را به پاس دارى از حق فرامى خواند و هشدار مى دهد كه مبادا بهانه ها، در اين پيكار مشكلات و هواهاى نفسانى امر را بر انسان مشتبه كند و يا خود در پى چنين اشتباه كارى برآيد و بر حق لباس باطل بپوشاند و يا به باطل پوشش حق بدهد.

حق بايد استقرار يابد و باطل زدوده شود، هر چند بر خود شخص يا ديگران گران آيد. قرآن اصولا خدا را حق و غير او را باطل مى شمارد; و با خدا بودن را حق مى داند; سرانجام باطل را زوال پذير و حق را جاويدان ترسيم مى كند; و سرانجام حق را معيار اصلى ارزش گذارى ها معرفى مى كند. بر اين اساس حتى افكار عمومى نيز با انحراف از محور حق، ارزش خود را از دست مى دهد.

قرآن بزرگ ترين ظلم ها را تكذيب حق مى شمارد و در بيش از يكصد آيه از حق جويى و باطل زدايى سخن مى راند.
 
13. نفى استكبار و وابستگى به آن

قرآن، خودبزرگ بينى، سلطه جويى و به يوغ كشيدن ديگران را گناهى در حدّ شرك و ريشه ى كارهاى شرك آلود، ارتكاب ظلم و جرايم ضدّانسانى و رودررويى با خدا و خلق مى شمارد از ديدگاه قرآن استكبار خصلتى است كه در هر فرد و جامعه اى بروز كند، آن را ـ با وجود شايستگى ها و ارزش هاى والا ـ به ضد خدا و دشمن خلق تبديل مى كند. از اين منظر، استكبار هرگز موضع حق ندارد و همواره از هواهاى نفسانى و خواسته هاى شيطانى سرچشمه مى گيرد.
 
بزرگ ترين خطر استكبار، در حيات سياسى ملت ها ظاهر مى شود. استكبار آبادى ها را ويران و نسل ها را تباه مى سازد، و با زورگويى و زير پا گذاردن حق، امكانات، نيروها و ارزش هاى بشرى را در خدمت هواهاى نفسانى و خواسته هاى شيطانى فرد و يا گروه خاص قرار مى دهد و مردم مستضعف را به پيروى خود مى كشاند.

14. استضعاف زدايى

استضعاف زايى ويژگى استكبار است; به اين صورت كه با گرفتن توان ضعيفان، آن ها را وادار به اطاعت از خود مى كند از اين رو در منطق قرآن، استضعاف از عوامل انقلاب عليه مستكبران است و خداوند نويدهاى بسيارى به مستضعفان، براى بيرون آمدن از يوغ اسارت مستكبران داده و از كسانى هم كه نيرويى در اختيار دارند، خواسته است در رهايى مستضعفان مشاركت كنند.

15. تشكيلات استكبار

قرآن با واژه ى ملأ جايگاه اجتماعى استكبار و كسانى را كه از تاج و تخت آنان نگهبانى و به منظور حفظ موقعيت اجتماعى خود، حكومت استكبارى را اداره و سياست آنان را بنيان مى نهند، نشان مى دهد.

مَلاَ در لغت، به جمعيت ممتازى گفته مى شود كه چشم و دل مردم را با هيبتى كه از زر و زور و تزوير به دست آورده اند، پر كرده اند;طبقه ى اشراف و حاشيه نشينانى كه همواره سخن حاكم، فرمان آن هاست و زمانى هم كه مستكبران نخواهند مستكبرى كنند، اين مقرّبان كاخ نشين به نفع مردم رضا نمى دهند. اينان كارگزاران اصلى سياست و حكومت استكبارند و گاه مستكبران، آلت دست، و مجرى مقاصد پليدشان مى شوند.

16. حكومت و زمامدارى

حكم راندن در جامعه ى بشرى، حقى الهى است كه از ربوبيّت و هدايت خداوند سرچشمه مى گيرد و كسى جز خدا و كسانى كه از سوى وى اجازه دارند، حق حكومت بر مردم را ندارد. خداوند اين مسئوليت خطير را بر عهده ى انبيا ـ كه از عصمت برخوردارند ـ نهاده. در شرايطى هم كه معصومان در جامعه حضور ندارند، امارت (فرمانروايى) و حكومت (زمامدارى) بر عهده ى كسانى است كه شرايطى را كه معصومان به امر خدا تعيين كرده اند، داشته باشند.

انتخاب مردم نيز وقتى مشروعيّت الهى دارد كه در چارچوب همان صفات و شرايط از پيش تعيين شده، باشد.

َ17. ملك، مليك و مالك

در قرآن واژه هايى، چون: مُلك، مَلِك، ملوك، مليك، ملكوت و مالك، بارها به كار رفته اند اين واژه ها در فارسى معمولا به معنى سلطَنت و پادشاهى ترجمه شده اند كه در اصطلاح علوم سياسى، نوعى اِعمال حاكميت است.

بررسى واژه هاى هم ريشه با كلمه ى ملك در قرآن، ما را به اين نتيجه مى رساند كه ملك همان حاكميت بى چون و چرايى است كه از وابستگى تكوينى جهان هستى به آفريننده ى آن ناشى مى شود. اين نوع حاكميت در انحصار خداست و او به هر كسى كه بخواهد بخشى از آن را مى دهد.

با اعطاى آزادى به انسان، و آفريدن او به صورت موجود با شعور و اختيار، ملك، به معناى حاكميت بى چون و چراى خداوند، به نوعى محدود مى شود. البته اين محدوديتِ حاكميت نيز حقّى است كه خداوند داده است و به معنى محدود بودن ملك و ملكوت خدا نيست. كاربرد اين بينش در تبيين سياست و حكومت از ديدگاه قرآن، بيش تر در بحث مشروعيّت و سرچشمه ى حاكميّت آشكار مى شود.

18. ستيز با دشمنان خدا

شناخت ماهيّت دشمنان خدا كه دشمنان خلق نيز هستند، ستيز هميشگى با آن ها، هشيارى در برابر توطئه هايشان، به دوستى نگرفتن آنان و وابسته نشدن به آن ها، از جمله مسائل مورد تأكيد است كه قرآن كريم طى ده ها آيه و به گونه هاى مختلف مطرح كرده، آگاهى لازم در اين زمينه ها را شرط ايمان واقعى شمرده و از آن به عنوان عامل تعيين كننده در زندگى سياسى نام برده است.
 
19. مبارزه ى مسلحانه در راه خدا

در فرهنگ قرآن، جهاد به عنوان شرط اساسى ايمان، برخوردارى از نعمت در بهشت جاويدان و معيار درجه بندى امتيازها در جامعه ى اسلامى معرفى شده است. جهاد گرچه در راه خدا انجام مى گيرد، ولى نفع آن در زندگى سياسى، به خود مؤمن و جامعه ى اسلامى او برمى گردد.

20. تشكيلات سياسى و نظامى در جامعه ى اسلامى

دو واژه ى قرآنىِ «حزب اللّه» و «جُنداللّه» ـ با مفهوم سياسى گسترده اى كه دارند ـ گوياى تشكيلات سياسى و نظامى در جامعه ى اسلامى اند و بدون وابستگى به جمعيت و تفكر خاصى، همه ى جامعه ى سياسى اسلامى را مى پوشانند و هر فرد مسلمان با هر نوع شاخص اجتماعى و جايگاهى، مى تواند در اين دو نقش، عهده دار وظايف سياسى و نظامى باشد.

حزب اللّه طيف گسترده ى اجتماعى ـ سياسى است كه كليه ى نيروهاى مسلمان متعهد را شامل مى شود و وظايف اعضاى آن، بدون نياز به هرم تشكيلاتى و بر اساس بينش و امكانات موجود مشخص مى شود. جُنداللّه نيز نوعى تشكيلات آزاد نظامى است كه در درون آن، هر فرد مؤمن و متعهد، هنگام ضرورت، مسئوليّت خود را در رابطه با جهاد، انجام مى دهد.يطان، جُند فرعون و جُنود ابليس مطرح شده اند. ويژگى هاى مثبت و منفى آن ها را مى توان از همين تقابل به دست آورد.

21. نفى سلطه ى بيگانه و استبداد

فساد سياسى عوامل گوناگونى دارد و عمده ترين آن ها را مى توان استبداد داخلى و سلطه ى خارجى دانست. استبداد داخلى و سلطه ى خارجى ـ به طور معمول ـ با هم ديگر رابطه ى لازم و ملزومى دارند و بايد ريشه ى هر دو را در ماهيّت استكبار جستوجو كرد.

از نظر قرآن در كنار مبارزه براى استكبارزدايى، كه يك تلاش هميشگى و زيربنايى است، نبايد از پيكار براى نفى سلطه و استبداد غافل ماند، زيرا گاهى ريشه كن كردن استكبار، نيازمند فراهم آوردن شرايط، امكانات و برنامه هاى زمان بندى شده است و در فاصله ى آماده سازى اين لوازم نبايد مبارزه براى نفى مظاهر سلطه و استبداد متوقف شود، و تحمّل هر گونه استبداد و سلطه ى بيگانه در اين فاصله ممنوع و حرام است. اين اصل قرآنى كه ضامن استقلال سياسى مسلمانان است، بهويژه يك قرن اخير، نقش تعيين كننده اى داشته است.

22. اصل مشاركت و تعاون در فعاليت هاى سياسى

مشاركت همگانى، ويژگى جدانشدنى از زندگى اجتماعى است. قرآن با افزودن دو عنصر «بِرّ» و «تقوا» آن را تكميل و بازسازى كرده است. «برّ» هر نوع كارى است كه به گونه اى براى فرد يا جامعه مفيد باشد و «تقوا» حالتى است كه انسان را به خدا نزديك تر و رابطه ى او را با ديگران خالصانه مى كند.
فعاليت هاى سياسى يكى از بارزترين قلمروهاى اين اصل تكميل شده اند و بر اساس آن بايد فرد مسلمان در هر نوع فعاليت سياسى كه در قالب «برّ» و «تقوا» مى گنجد، همكارى داشته باشد.

23. سازش ناپذيرى در برابر دشمن

يكى از آفت هاى خطرناك مبارزه ى سياسى و پيكار نظامى، كشانده شدن به سازش، و فداكردن اصول براى رسيدن به مسايل حاشيه اى است. چنين خطرى، به طور معمول با توطئه هاى حساب شده ى دشمن، بر سر راه مبارزات اصولى به وجود مى آيد; هر چند ممكن است سازش دلايل مختلفى داشته باشد، ولى به دليل اين كه اصول فداى مسائل فرعى مى شوند و راه دشمن باز مى گردد، محكوم است; حتى اگر عامل سازش سستى و احساس زبونى باشد.

24. احتياط در برخورد با دشمن

گرچه پى بردن به خصوصيات روانى، شگردها، انگيزه ها و حالت هاى پنهان دشمن دشوار است و امكان دارد هر موردى ويژگى هاى خاص و تعميم ناپذير داشته باشد، قرآن يك سلسله از روحيات و انگيزه هاى بيگانگان را در رابطه با مسلمانان بيان كرده است كه ضمن شناخت آن، بايد در برخورد با دشمن احتياط و دورانديشى را از نظر دور نداشت.

25. آرمان نهايى اسلام

از ديدگاه قرآن، آئين اسلام، جهان شمول و جاودانه است و رسالتِ گسترش آن بر دوش همه ى مسلمان ها قرار دارد. هدف آرمانى فعاليت هاى سياسى در جامعه ى اسلامى پيروزى نهايى اسلام بر همه ى اديان است. بر اين اساس بايد سياست گذارى ها با آرمان هم سو و موجب رسيدن به آن شود.

نقش اين اصل در فلسفه ى سياسى اسلام و تبيين سياست هاى كلّى حكومت بسيار عميق و نيازمند برنامه ريزى هاى درازمدت و كارهاى مرحله اى و به هم پيوسته است.

26. صلح گرايى

از ديدگاه قرآن، صلح ارزش و هدف است و براى عملى شدنش كافى است كه پى آمد خطرناكى در پس آن نباشد. به عبارت ديگر، هدف از صلح، مصلحت گرايى نيست، بلكه خود صلح، همان مصلحت است، زيرا صلح با زندگى فطرى انسان ها سازگارتر است. رشد و تفاهم براى رسيدن به توافق ها، و دست يابى به يگانگى آئين بشرى و گرايش به حق نيز در شرايط صلح امكان پذير است. قرآن دست يافتن به اهداف خود را از راه صلح نزديك تر، آسان تر و معقول تر مى داند و از اين رو بدان تأكيد مىورزد.

صلح گرايى اسلام، به رغم دستور اكيدِ «اى مؤمنان! همگى به صلح فرود آييد»، مطلق نيست، زيرا مطلق گرايى در يك عمل سياسى كه شرايط و پى آمدهاى منفى فراوانى دارد، معقول نيست. از نظر حقوقى و فقهى نيز اين گونه آيات در كنار آيات هشداردهنده، تفسير و از مجموع آن ها قاعده ى حقوقى و حكم فقهى برداشت مى شود. خداوند در قرآن كريم راه حل اين مسئله را مشخص كرده و فرموده است:

فلاتهنوا و تدعوا الى السلم و انتم الاعلون واللّه معكم.

شما سستى از خود نشان ندهيد كه صلح بخواهيد با آن كه برتريد و خدا با شماست.

ب) امامت و رهبری

دو واژه ى امام و امت از ريشه ى اُم، به معنى اصل، ريشه، مبدأ، مادر، چيزى كه اشياى ديگر با آن ارتباط دارند، محل بازگشت، مقصد، رئيس، ستون، وسط، مركز، آهنگ و عزيمت كردن، گرفته شده است.

دقت در اين معانى نشان مى دهد حركت، هدف و تصميم گيرى آگاهانه، همراه معناى امام و امت است و امام را نمى توان به پيشوا و رهبر، و امت را به جمعيت و ملت ترجمه كرد.

فرهنگ سياسى اسلام، امامت نوعى از رهبرى است كه;

1. بر اساس عقيده ى الهى و متكى بر وحى باشد.
2. كليه ى روابط انسانى رابر پايه ى ارزش هاى اسلامى در برگيرد
3. ارزش ها، بنيادها، روابط اجتماعى، آرا و عقايد، فرهنگ، اخلاق، بينش ها، سنّت ها، خواسته ها و... در راه تعالى فرد و جامعه هدايت شوند.
4. انسان سازى و ايجاد امت واحد به جاى كشوردارى و انسان پرورى و مردم دارى مورد توجه قرار بگيرد.

اين نوع از رهبرى ـ خواه ناخواه ـ سعادت به مفهوم مادى و بهتر زيستن به معناى دنيايى را نيز به دنبال خواهد داشت، ولى اين دو هرگز به عنوان هدف اصيل، مطرح نخواهند بود.

در فرهنگ قرآن، به جامعه اى كه سعادت مادى و مصرف و رفاه ملاك زندگى تلقى شود و در آن از مسئوليت و رنجِ پويايى خبرى نباشد امت گفته نمى شود بلكه اين واژه به جمعيت سازمان يافته اى گفته مى شود كه فرد و جامعه را به پويايى و حركت هدف دار، براساس موازين و ارزش هاى مكتب، در تمام روابط موجود در جامعه بكشانند.

از منظر قرآن امام انسان كاملى است كه امت را از سازمان سياسى و نظام اجتماعى، اقتصادى و فرهنگى برخوردار سازد كه در شرايط حاكم، امكان دگرگونى و تكامل هر چه بيش تر و سريع تر براى امت، طبق موازين و ارزش هاى مكتب، فراهم شود. امام بايد تمام وجودش را صرف تحقق اين مسئوليت كند و هدفش نيز خدا باشد و در اين راه پرخطر و دشوار، به گونه اى عمل كند كه اسوه ى ديگران شود.

بدين ترتيب روشن مى شود كه رهبرى در نظام امامت بار عقيدتى و انقلابى دارد و با ايستايى سازگار نيست. اعتقاد به امامت، به اين معنى، بخشى از باورهاى يك مسلمان است. وقتى او با اين باور در كاروان امت جاى مى گيرد و جايگاه خود را در اين حركت عظيم و هدف دار باز مى يابد، انقلاب به مفهوم اسلامى، قسمتى از زندگى او مى شود و جداشدن از حركت انقلابى به معنى عقب ماندن از قافله ى امت و مرگ، يا تبديل شدن او به خاشاك روى سيل خروشان خواهد بود. در اسلام اين نوع مرگ، بدترين مرگ هاست، چنان كه مرگ پيش گامان در انقلاب (شهادت)، شايسته ترين حيات انسانى است.

در طرح كلى امامت در اسلام، سه نوع رهبرى پيش بينى شده است كه به صورت طولى و به ترتيب عبارت اند از: امامت انبيا(عليهم السلام)، اوصيا و ائمه ى معصومان(عليهم السلام)، و فقها.

در اين بخش سلسله مراتب طرح كلى امامت را به صورت كوتاه بررسى مى كنيم.

1. امامت انبيا (عليهم السلام)

در قرآن الگوهايى از امامت انبيا و معيارهاى كلى در زمينه ى شرايط، شيوه ى امامت و ايثارگرى هايى كه پى آمد امامت است، بيان شده است. نمونه ى بارز آن را در امامت ابراهيم، موسى و پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) مى توان مطالعه كرد. از ديدگاه قرآن:

الف) مسئله ى امامت ـ مانند نبوت از اراده ى الهى سرچشمه مى گيرد و امام مسئوليتى نظير نبى دارد. اين مساله در تمام دين ها به عنوان سنّت حتمى الهى براى هدايت بشر، وجود داشته است.

ب) در كنار مسئوليت نبوّت، مسئوليت ديگرى به نام امامت وجود دارد كه برتر از نبوّت است و پيامبران پس از گذشتن از مراحل مختلف شايستگى رسيدن به آن را پيدا مى كردند.

ج) امامت پيمان با خداست و كسى امام خوانده مى شود كه در دوره ى آزمايشى، انسان كامل بودن و شايستگى خود را براى پيشوايى به اثبات برساند.

د) امامت انبيا ـ كه همواره با سختى ها همراه بود ـ در آيات متعدد، نقل شده و بخش زيادى از تاريخ انبيا به اين قسمت اختصاص يافته است.

هـ) در ميان خيل عظيم انبيا، تنها به تاريخ زندگى تعداد اندكى از آن ها بسنده شده و ملاك انتخاب آنان، برجستگى در بُعد امامت بوده است.

و) امامت به عنوان عهد الهى كه از جانب خدا به اشخاص معين سپرده مى شود، مستلزم عصمت است و بر اساس دلايل عقلى صريح قرآن، انبيا و امامان بايد معصوم باشند.

2. امامت معصومان (عليهم السلام)

دومين مرحله ى امامت كه تداوم رسالت و نبوت است، در مورد اوصيا و جانشينان انبيا در زمان فترت و نبودن پيامبران(69)، از جانب خداوند اجرا مى شود.

بر اساس بينش اسلامى، هيچ گاه جامعه بدون حجّت و پيشوايى از سوى خدا نمى ماند و اقامه ى حجت خدا بر مردم كه سنت الهى در هدايت انسان هاست،جز با تعيين امام از جانب خدا تحقق نمى پذيرد. اصولا امام شناسى بخشى از بينش اسلامى و ايمان فرد مسلمان است و كسى كه بدون شناخت صحيح امام زمان خود بميرد، با مرگ جاهليت از دنيا رفته است.

در احاديث بسيارى با عبارت هاى گوناگون، ضرورت امامت و جايگاه و نقش آن به روشنى بيان شده است. براين اساس:
 
الف) كسانى كه به طور مشخص و با نام و مشخصات براى جانشينى پيامبر(صلى الله عليه وآله)برگزيده مى شوند، چون با عنوان انتخاب پيامبر(صلى الله عليه وآله) ـ كه خود انتخاب الهى است ـ تعيين مى شوند، بايد امامتشان موصوف به عصمت باشد.

ب) ولايت امام معصوم، مانند ولايت پيامبر(صلى الله عليه وآله) (به صورت مطلق) براى اجراى حاكميّت الهى است و قرآن قبول هر دو نوع ولايت را با به كار بردن كلمه «اطيعوا» به گونه اى يك سان بيان كرده است. امام على بن موسى الرضا(عليه السلام) امامت را اين گونه توصيف فرمود:

"ان الامامة خلافة اللّه و خلافة رسوله(صلى الله عليه وآله)... ان الامام زمام الدين و نظام المسلمين و صلاح الدنيا و عزّ المؤمنين. الأمام أسّ الاسلام النامى و فرعه السامى ... [الامام ]عالم بالسّياسة، مستحق للرئاسة، مفترض الطاعة، قائم بأمراللّه، ناصح لعباداللّه".

امامت، جانشينى خدا در زمين و انجام كار پيامبر(صلى الله عليه وآله) در نبود اوست. امام زمامدار دين است و نظام بخش مسلمانان. امام دنياى مردم را آباد مى كند و به مؤمنان عزّت مى بخشد. امام بنيان اساسى و رشددهنده ى دين است. شاخه ها و ميوه هاى دين بهوسيله ى امام ظاهر مى شود. [امام] آگاه به سياست و شايسته ى زمامدارى است. اطاعت از او واجب است و او به پادارنده ى امر خدا و خيرخواه بندگان اوست.

3. ولايت فقها

وَلايت (با فتح واو) اصطلاح فقهى است كه در مواردى چون ولايت وكيل در زمينه ى مورد وكالت، مادر در سرپرستى كودك، متوَلّى نسبت به موقوفات تحت توليت، ولىّ دم در قصاص، پدر در برخى از مسائل فرزند، وصىّ نسبت به موارد وصيت و نظاير آن به كار مى رود.

از جمله مواردى كه ولايت در آن بيش تر استفاده مى شود، مسئوليت ها و اختياراتى است كه فقيه جامع الشّرايط در زمان غيبت امام معصوم(عليه السلام)عهده دار مى شود; و به همين لحاظ واژه ى ولايت فقيه براى او به كار مى رود.

در سلسله مراتب امامت، فقيه در زمان غيبت امام معصوم(عليه السلام) مسئوليت امامت را بر عهده مى گيرد و همان اختياراتى را كه امام معصوم(عليه السلام) براى رساندن رسالت، نگاهبانى از دين، اجراى احكام الهى، اداره ى حكومت و رهبرى جامعه داشت، او نيز بر عهده دارد.

برخى از فقها، ولايت فقيه به صورت عام را مورد ترديد قرار داده و تنها در مواردى قبول كرده اند كه ادلّه ى فقهى (كتاب، سنّت، اجماع و عقل) آن را اثبات مى كند، مانند: ولايت بر امور حسبيه، اموال مجهول المالك، فتوا دادن و قضاوت.

ولى بسيارى از آنان فقيه را به استناد ادله ى فقهى،صاحب همه ى اختيارات امام معصوم در زمينه ى اجراى حاكميت قوانين الهى مى دانند و تنها مواردى را كه به دليل ويژه از مختصات امام شمرده شده است، از دايره ى اختيارات ولى فقيه خارج مى كنند.

اين تصوّر كه اختيارات حكومتى رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) بيش تر از اميرمؤمنان(عليه السلام) بود، يا اختيارات حكومتى امام معصوم(عليه السلام) بيش از فقيه است، از نظر دليل نقلى و عقلى مردود است. ناگفته پيداست فضايل و امتيازات پيامبر(صلى الله عليه وآله) بيش از همه ى انسان هاست و بعد از آن حضرت، فضيلت هاى اميرمؤمنان(عليه السلام) و باقى امامان معصوم(عليهم السلام) بيش از ديگران است، لكن اين گونه فضيلت هاى معنوى موجب افزايش اختيارات حكومتى نمى شود; اختياراتى چون قيام براى تشكيل حكومت اسلامى، آماده سازى و بسيج نيروها براى دفاع و انجام فريضه ى جهاد، تعيين سرپرست براى مناطق مختلف كشور اسلامى، گرفتن ماليات، راه اندازى تشكيلات سياسى، تنظيم اقتصاد، ايجاد و گسترش مراكز علمى و فرهنگى براى رشد معنوى و علمى جامعه، و ديگر نهادها و مراكزى كه براى اداره ى جامعه ى توحيدى و اجراى احكام الهى لازم است، براى فقيه مثل پيامبر(صلى الله عليه وآله) و امام معصوم(عليه السلام)ثابت است، و در اين نوع ولايت فرقى بين افراد مختلف در سلسله مراتب امامت وجود ندارد.

تنها تفاوت در اين است كه شخص پيامبر(صلى الله عليه وآله) و امام(عليه السلام) كه صاحب فضيلت هاى بى شمار و عصمت و اختيارات حكومتى اند، از جانب خدا تعيين شده اند، اما ولايتى كه در مورد اختيارات حكومتى به فقيه سپرده شده، به عنوان كلى فقيه عادل مربوط است و به شخص معيّن اختصاص ندارد.

با اين توضيح روشن مى شود كه چون شخص پيامبر(صلى الله عليه وآله) و امام(عليه السلام) از سوى خداوند تعيين شده اند، بايد معصوم باشند، در غير اين صورت واجب بودن اطاعت ـ به طور مطلق ـ از آن ها موجب به جهل افتادن و فريب مى شود، امّا فقيه توسط خود مردم انتخاب مى شود و معصوم نبودن او كسى را به جهل نمى اندازد.

منظور از اين كه ولايتى را كه رسول اكرم(صلى الله عليه وآله) و ائمه(عليه السلام) داشتند، فقيه عادل هم ـ بعد از غيبت ـ دارد، اين نيست كه مقام فقها همان مقام ائمه و پيامبر است، زيرا در بحث ولايت فقهاى عادل در عصر غيبت، صحبت از مقام نيست، بلكه از ولايت ـ حكومت، اداره ى كشور و اجراى قوانين شرع مقدس كه وظيفه اى سنگين و مهم است ـ سخن مى گوييم. به عبارت ديگر، ولايت مورد بحث، به معناى حكومت، اجراى قوانين الهى و اداره ى جامعه ى اسلامى است; نه امتياز و شأن و مقام.

ولايت فقيه از امور قراردادى و اعتبارى عقلايى است و واقعيتى جز جعل قانونى ندارد. وقتى كسى به عنوان ولى در موردى نصب مى شود، مثلا براى حضانت يا حكومت، معقول نيست كه در كاربرد اين ولايت، فرقى بين رسول اكرم و امام(عليه السلام) يا فقيه وجود داشته باشد. براى مثال، فقيه در اجراى حدود و قوانين كيفرى اسلام ولايت دارد و در اجراى اين حدود بين رسول(صلى الله عليه وآله) و امام(عليه السلام) و فقيه تمايزى نيست. حاكم، سرپرست اجراى قوانين الهى است و بايد حكم خدا را اجرا كند، چه رسول اللّه(صلى الله عليه وآله) باشد و چه امام معصوم(عليه السلام) و نماينده ى آن ها يا فقيه عصر.

اين نظريه به فقهاى بزرگى، مانند شيخ مفيد، شيخ طوسى، ديلمى، فاضلين و شهيدين نسبت داده شده است. در ميان فقهاى متأخر نيز شخصيت هاى برجسته اى، چون: مرحوم صاحب جواهر الكلام، علامه كاشف الغطاء، علامه نراقى، ميرزاى بزرگ شيرازى، ميرفتّاح صاحب عناوين، سيّد محمّد آل بحرالعلوم مؤلّف بلغة الفقيه آن را تأييد كرده اند. حضرت امام خمينى(قدس سره) نيز اين نظريه را بديهى مى شمارد:

قضيه ى ولايت فقيه، بعد از تصور اطراف و موضوع و محمول و مورد آن به گونه اى روشن است كه از مسائل نظرى شمرده نمى شود و نيازى به بحث و دليل ندارد.
 
ولايت فقيه و آزادى مردم

در نظام امامت نيابى (ولايت فقيه) با تمام اختيارات حكومتى كه فقيه دارد، جامعه ى اسلامى دچار استبداد، خودمحورى و تمركز قدرت، آن گونه كه در نظام هاى توتاليتر و ماركسيستى ديده مى شود، وجود ندارد. دلايل اين ادّعا عبارت اند از:

1. عدالت فقيه ايجاب مى كند طبق خط مشى كلىِ جامعه ى توحيدى كه در قرآن ترسيم شده است، حداكثر استفاده را از نظام شورايى بنمايد و به آراى عمومى احترام بگذارد. به اين ترتيب نظام شورايى جاى استبداد را مى گيرد.

2. در نظام امامتِ فقيه عادل، با مسئوليت پذيرى همه ى اقشار امت، طرح پيشرفته گسترش امامت، شكل مى گيرد و امامت، نه تنها به صورت طولى، بلكه به گونه ى عرضى نيز اعمال مى شود. بنابراين تقسيم مسئوليت ها هر نوع استبداد و خودمحورى را خنثى مى سازد.

3. شخص رهبر با آراى عمومى به امامت مى رسد و انتخابى بودن او، با عنايت به معيارهاى شرعى روشن در انتخاب ولى فقيه و توجهى كه انتخاب كنندگان به شرايط كلى فقيهى كه به رهبرى برمى گزينند، دارند، احتمال استبداد در نظام ولايت فقيه را به حداقل مى رساند.

4. پيش بينى ابزارهاى نظارت و بازدارنده، مثل خِبرگان كه در قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران لحاظ شده است، مى تواند زمينه ى انحراف و فساد را در نظام امامت فقيه از ميان بردارد.

نمونه ى كاربرد ولايت فقيه در شكل كاملا مردمى را مى توانيم، در شيوه اى كه امام خمينى(قدس سره) در مدت رهبرى خود ـ قبل و بعد از پيروزى ـ در قالب نظام جمهورى اسلامى ايران به كار گرفت، ببينيم. ويژگى مردمى بودن رهبرى، نه تنها به عنوان يك شيوه در رهبرى ايشان متجلّى بود، عامل اصلى پيروزى هاى او در فراز و نشيب ها و مقاطع سرنوشت ساز تاريخ انقلاب اسلامى نيز به شمار مى رفت.

امام پيوسته با، اعلاميه ها، سخنرانى ها، شبكه هاى مردمى، روحانيت مبارز، مساجد و ديگر وسايل رابطه ى خود را با مردم برقرار مى كرد و آرمان هاى انقلاب اسلامى را به مردم تفهيم و در جان، فكر و فريادهاى بنيان كن آنان متجلّى مى كرد، به گونه اى كه فرياد امام همان نداى ملت و فرياد ملت الهام گرفته از پيام رهبر بود و دوگانگى بين آنان دیده نمی شد.
 
------------------------------------
 

منبع:کتاب،انقلاب اسلامي ايران (علل, مسائل ونطام سياسي)،عباسعلی عمید زنجانی

   
Copyright © 2009 The AhlulBayt World Assembly. All right reserved.