• تاريخ: شنبه 16 مهر 1390

ویژگی های تفسیر «الکشاف»


           

ویژگی های تفسیر «الکاشف»


 

گروه پژوهشهای قرآنی


تفسير «الكاشف» يكي از بهترين آثار مغنيه است كه در آن به شيوه تفسير ترتيبي آيات را از اول تا به آخر تفسير مي‎كند.
نگارش اين تفسير در زمان جنگ هاي داخلي لبنان، جنگ اعراب و اسرائيل و… صورت پذيرفته است و چنانكه خود مفسر مي‎گويد: نگارش آخرين قسمت جلد ششم در سال 1390قمري در كربلا پايان پذيرفته است.
تفسير «الكاشف» از آخرين آثار مغنيه به شمار مي‎آيد و مفسر معتقد است، مراحل تفكّر و اسلوبش در آن بيش از هر اثر ديگرش در خور رديابي است.
اين تفسير در هفت مجلد به زيور طبع آراسته و تاكنون چندين‎بار تجديد چاپ شده است كه چاپ اول آن در سال 1968 ميلادي انجام پذيرفته است.
در اين تفسير، در ذيل بسياري از آيات، مباحثي تحت ‎عنوان «اللغه»، «الاعراب» و «المعني» و «وجه المناسبه» آمده است. در بحث «اللغه» واژه‎هاي غيرمأنوس آيه يا آيات را شرح مي‎دهد و از تفسير طبرسي، طبري و رازي سود مي‎جويد و از روايات نيز به‎عنوان مؤيد نظريه خويش بهره مي‎گيرد. در بحث «الاعراب» نقش نحوي برخي از واژه‎هاي مشكل قرآن را بيان مي‎كند و از تفاسيري چون مجمع‎البيان، كشاف و بحرالمحيط نقل قول مي‎كند.در بحث معنا نيز برداشت خود از آيه را خلاصه و مفيد طرح مي‎كند و بحث هاي تخصصي را با عنواني مستقل، جداگانه به بحث و بررسي مي‎گذارد.

 

گرايش تفسيري مغنيه

بسياري از مفسران قرآن تحت‎تأثير محيط و مسايل و پرسش هايي كه در هر عصر مطرح است در تفسير آيات قرآن گرايش خاصي يافته‎اند؛ براي نمونه تفسير «الكشاف» گرايش ادبي دارد و فخر رازي در تفسير «الكبير» گرايش كلامي و عقلي دارد و طنطاوي در تفسير «الجواهر في تفسير» با گرايش علمي تفسير آيات را به پايان برده و بيشترين توجّه وي به انطباق آيات با دانسته‎ها و دستاوردهاي علمي است.
محمّدجواد مغنيه نيز از اين قاعده مستثني نيست. او در تفسير آيات قرآن بسيار تحت‎تأثير مسايل سياسي و اجتماعي است و در جاي جاي آيات قرآن بر طرح مسايل سياسي و جنايات و دسيسه‎هاي اسرائيل در تحريف اسلام و قرآن مي‎پردازد، از كشتار كودكان و افراد ناتوان جامعه به دست يهوديان در جنگ 1967ميلادي سخن مي‎گويد، اهداف اسرائيل و حاميان آن را افشا مي‎كند و عمليات شهادت‎طلبانه را براي دفاع از وطن بهتر از زندگي با خواري مي‎داند.
توجّه نويسنده «الكاشف» به مسايل سياسي و اجتماعي و آيات مربوط به بني‎اسرائيل است، به گونه‎اي است كه تنها افشاگري ها و روشنگري هاي مغنيه دربارة بني‎اسرائيل كتابي با عنوان «اسرائيليات القران» را شكل داده است.

ويژگي هاي «الكاشف»

1. پيرايش تفسيري

از مهمترين و برجسته‎ترين ويژگي هاي اين تفسير حذف نبايسته هاي تفسيري است. نويسنده «الكاشف» در اين زمينه از ضوابط و قوانين خاصي پيروي مي‎كند و براساس همين قواعد، بخش عمده‎اي از ديدگاه ها و نظريات مفسران را يادآور نمي‎شود.
مهمترين اين معيارها عبارتند از:

الف. حذف تفاسيري كه برگرفته از اسرائيليات است.

به باور مغنيه «اسرائيلياتي كه در برخي از تفاسير آمده، خرافات و افسانه‎اند و بزرگترين و درست‎ترين دليل بر اثبات دروغ بودن و باطل‎بودن آنها اين است كه به «اسرائيل» نسبت داده مي‌شود».
بر اين اساس مغنيه از بيان ديدگاه هاي مفسراني كه مستند آنها اسرائيليات است چشم مي‎پوشد. او در تفسير آيه «وَاتَّبَعُوا مَا تَتْلُو الشَّيَاطِينُ عَلَى مُلْكِ سُلَيْمَانَ وَمَا كَفَرَ سُلَيْمَانُ وَلَكِنَّ الشَّيَاطِينَ كَفَرُوا …» (بقره/102) مي‎نويسد:
«مفسران در اينجا به درازا سخن گفته‎اند و بسياري از اين سخنان مدركي ندارند، جز اسرائيلياتي كه نه عقل آنها را تأييد مي‎كند و نه نقل. رازي حدود بيست صفحه در تفسير اين آيه نوشته است و در نتيجه معناي آيه را پيچيده‎تر و مشكل‎تر كرده است. صاحب مجمع‎البيان نيز همين كار را كرده است.»(مغنيه، 1/313)
همو در تفسير آيه«وَقُلْنَا يَا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَزَوْجُكَ الْجَنَّةَ...» (بقره/35) نظريات مفسران را درباره جنّت، حقيقت آن، مكان آن، و... برگرفته از اسرائيليات مي‎خواند.
«عدّه زيادي از مفسّران به بحث درباره بهشتي كه آدم از آن بيرون آمد پرداخته و اين پرسشها را مطرح كرده‎اند: حقيقت اين بهشت چيست و در كجا بوده است؟ همچنين درباره درختي كه از آن نهي شده است پرسيده‎اند؛ آيا آن درخت انجير بوده است يا گندم؟ نيز درباره ماري كه ابليس در شكم آن داخل شد و مكاني كه آدم در آن فرود آمد سخن گفته‎اند؛ آيا اين مكان، هند بوده است يا حجاز؟ و مطالب ديگري از اين قبيل كه در اسرائيليات آمده و قرآن‎كريم بدان اشاره نكرده و در سنّت پيامبر(ص) نيز از طريق صحيح ثابت نگرديده است و همچنين عقل نمي‎تواند نسبت به آنها شناخت پيدا كند.»(همان،/193)
مغنيه در تفسير آيات « أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلَى قَرْيَةٍ وَهِيَ خَاوِيَةٌ عَلَى عُرُوشِهَا...»(بقره/259) و«وَهَلْ أَتَاكَ نَبَأُ الْخَصْمِ إِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرَابَ...» (ص/21) و« إِذْ نَادَى رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الشَّيْطَانُ...»(ص/41) و« وَرَاوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِهَا» (يوسف/23) و آيات ديگري نيز نظريات مفسران را برخاسته از اسرائيليات معرفي مي‎كند و از ذكر آنها چشم مي‎پوشد.

ب. حذف ديدگاه هاي تفسيري كه علمي و مستند نيستند.

براي نمونه مغنيه در تفسير آيات « وَاخْتَارَ مُوسَى قَوْمَهُ سَبْعِينَ رَجُلا لِمِيقَاتِنَا...» (اعراف/155) و « وَجَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكَاءَ الْجِنَّ وَخَلَقَهُمْ وَخَرَقُوا لَهُ بَنِينَ وَبَنَاتٍ...» (انعام/100) نظريات تفسيري گروهي از مفسران را غيرمستند معرفي مي‎كند. او در ذيل آيه نخست مي‎نويسد:
«مفسران سخن را پيرامون اين آيه به درازا كشانده‎اند و نظريات آنها در تفسير آن مختلف است؛ به‎عنوان نمونه در مورد ميقات اختلاف كرده‎اند كه آيا مقصود، ميعادگاه نزول تورات است و يا چيز ديگر؟ و نيز اختلاف كرده‎اند كه چرا موسي(ع) براي رفتن به ميقات از ميان قوم خود هفتاد مرد را برگزيد؛ آيا بدين‎سبب بود كه آنها موسي(ع) را متّهم مي‎كردند و به او مي‎گفتند: ما هرگز به تو ايمان نمي‎آوريم تا اينكه سخن خدا را همان‎گونه كه تو شنيدي ما هم بشنويم. از اين‎رو آنها وي را همراهي كردند تا همانطور كه او شنيده، آنها هم بشنوند. يا اينكه رفتن آنها همراه موسي(ع) دليل ديگري داشت؟
همچنين مفسران درباره سبب مجازات آنها و نيز در اين خصوص اختلاف كرده‎اند كه آيا زلزله به مرگ آن هفتاد نفر انجاميد، يا به‎گونه‎اي بود كه ستون فقرات آنها را شكست و مفصل هاي آنان را از يكديگر جدا كرد، ولي به مرحله مرگ نرسيد. در آيه نشانه‎اي وجود ندارد كه به ترجيح نظر گروهي از مفسران اشاره داشته باشد.» (همان،3/619)

ج. حذف تفاسيري كه در عقيده، زندگي و آخرت كارآمد نيستند.

بخش عمده‎اي از تفاسير به بحث درباره مسايلي مي‎پردازند كه نه تأثيري در باورهاي ديني و مذهبي دارد و نه براي دنيا و آخرت سودمند است. اين‎گونه تفاسير از نگاه مغنيه شايسته طرح نيست و بايد از تفاسير برچيده شود. به همين جهت مغنيه در تفسير آيات « وَأَبُونَا شَيْخٌ كَبِيرٌ»(قصص/23)، « إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ » (آل‎عمران/96) « وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ...» (اسراء/70)« وَيَسْأَلُونَكَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ » (كهف/83) « وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ لأبِيهِ آزَرَ » (انعام/74)، « قَاتِلُوا الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَلا بِالْيَوْمِ الآخِرِ...» (توبه/ 29) و… از طرح پاره‎اي از نظريات تفسيري اجتناب مي‎كند.
براي نمونه ايشان در ذيل آيه شريفه « إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ » مي‎نويسد:
«برخي از مفسران صفحات زيادي را به تحقيق و نقل اقوال درباره كعبه اختصاص داده‎اند؛ آيا كعبه نخستين خانه‎اي بود، كه در روي زمين بنا شد و يا خانه‎اي ديگر نيز پيش از آن ساخته شده است؟ … لكن اين بحث هيچ ثمره‎اي ندارد؛ زيرا نه به اصول دين ارتباط دارد و نه به فروع دين و اعتقاد به ثبوت و يا عدم آن ضرورتي ندارد.» (همان، 2/193)

د. تفاوت افق ها

معيار ديگري كه در تفسير «الكاشف» براي پيدايش برخي از ديدگاه هاي تفسيري مورد استفاده قرار مي‎گيرد، بي‌نيازي از تفاسيري است كه در زمان هاي گذشته مورد توجّه و نياز بوده است؛ امّا امروزه مورد نياز و قابل طرح نيست. مغنيه در مقدمه مي‎نويسد:
«گروهي از مفسران پيشين به واژه‎شناسي قرآن اهميّت زياد داده‎اند. درباره رمز معجزه‎بودن واژه‎ها و اسلوب آن سخن را به درازا كشانده و پرسش هايي را مطرح كرده‎اند؛ به‎عنوان مثال پرسيده‎اند: چرا «واو» آورده، نه «فاء» و يا چرا «فاء» آورده نه «واو»؟ چرا گفته است: «يفقهون» و نگفته است «يظلمون» و… آن گاه پس از طرح اين پرسش ها پاسخ هايي داده‎اند كه نه فايده‎اي دارد و نه بر ضابطه‎اي استوار است. از اين‎رو من اين‎گونه مباحث را مطرح نكردم… اگر مفسران پيشين به ساختارهاي فصيح و معاني بليغ قرآن، بيش از باوراندن ارزش هاي ديني به خواننده اهميّت مي‎داده‎اند، بدان سبب بود كه در عصر آن ها به دين و قوانين و ارزش هاي آن، چنانكه در عصر ما معمول است، تحقير و توهين نمي‎شد. بنابراين طبيعي است كه زبان تفسير در آن زمان بايد غير از زبان تفسير در اين زمان بوده باشد… مسايل بديعي و بياني و ذكر چگونگي اسلوب و نظام عبارت‎پردازي قرآن را براي تفاسيري چون «كشاف» زمخشري، «البحر المحيط» اندلسي و كسان ديگري كه اين مباحث را مطرح كرده‎اند واگذاشتم.» (همان، 1/88)
در اين راستا نويسنده «الكاشف» در ذيل آيه « وَإِذْ يَرْفَعُ إِبْرَاهِيمُ الْقَوَاعِدَ مِنَ الْبَيْتِ...» (بقره/127) مي‎نويسد:
«در هر صورت، ما نسبت به شناخت تاريخ كعبه و تأسيس آن، در پيشگاه خداوند، نه مسؤول هستيم و نه مكلف و نيز مأمور دانستن اين مطلب نيستيم كه: آيا خانه كعبه جزء بهشت است و يا قطعه‎اي از زمين؟ آيا آدم و پيامبران پس از او در همين كعبه حج گزاردند يا نه؟ آيا كعبه در هنگام طوفان ]نوح[ به سوي آسمان بالا برده شد و پس از طوفان به زمين فرود آمد؟ آيا حجرالاسود را جبرئيل از آسمان آورد؟ يا آن را آدم با خود از بهشت آورده و يا اينكه از كوه ابوقبيس گرفته شد؟ و آيا اين سنگ بر اثر لمس گناهكاران سياه شده است؟ و مطالبي از اين قبيل كه جز خبر واحد و يا روايت داستان‎سرايان و خرافه‎گويان مدركي ندارد.
ما در برابر هيچ‎يك از مطالب فوق‎الذكر مسؤوليّت نداريم و شناخت آن ها بر ما نه واجب است و نه مستحب نه عقلاً و نه شرعاً و تحقيق در مورد آن ها براي ما نه سود دنيوي دارد و نه سود اخروي. اين‎گونه بحث ها، زماني به شدّت مطرح بود، لكن پس از مدّتي باد آن ها را برد و اگر كسي بخواهد آن ها را بار ديگر زنده كند، مانند كسي است كه سعي مي‎كند عقربه ساعت را به عقب برگرداند.» (همان،/379)

هـ . عدم ارتباط با حوزه تفسير

نويسنده «الكاشف» در مواردي از طرح نظريات برخي مفسران به آن جهت كه آن ها را تفسير نمي‎داند اجتناب مي‎ورزد؛ براي نمونه ايشان در بحث «المعني» در ذيل آيات 84 تا 90 انعام مي‎نويسد:
«هدف خداوند از نام بردن اين پيامبران آن بوده است كه حضرت محمّد(ص) بر عرب ها چنين استدلال كرده كه جدّ آن ها ابراهيم(ع) و نيز بسياري از فرزندان او يكتاپرست بودند. و نيز هدف اين بوده است كه پيامبر اسلام(ص) در دعوت به سوي خدا و تحمّل آزار در اين راه از پيامبران پيشين سرمشق بگيرد. آنچه گفته شد، خلاصه‎اي بود از مضمون آيات هفتگانه. اين مضمون بسيار روشن است و نياز به شرح و بسط ندارد. امّا برخي از مفسران، درباره اين آيات آنقدر سخن را به درازا كشاندند كه از مرحله تفسير فراتر رفته و مطالبي را بيان داشته‎اند كه نه به مضمون آيات ارتباط دارد و نه به زندگي.» (همان، 3/341)

و. پرهيز از پرداختن به مباحث تخصصي

در تفسير «الكاشف» در مواردي نظريات تفسيري مفسّران به آن جهت كه در كتاب هاي تخصصي ديگري چون فقه، كلام، حقوق و… آمده است عرضه نمي‎گردد؛ براي نمونه در تفسير آيات « وَلِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ » (آل‎عمران/96) « وَالسَّارِقُ وَالسَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُمَا جَزَاءً …» (مائده/38) « يَسْأَلُونَكَ عَنِ الأنْفَالِ قُلِ الأنْفَالُ لِلَّهِ وَالرَّسُولِ » (انفال/1) « وَنَسُوا حَظًّا مِمَّا ذُكِّرُوا بِهِ » (مائده/13) و… نويسنده تفسير، مخاطب را به كتاب هاي تخصصي در فقه و كلام ارجاع مي‎دهد. او در تفسير آيه «‌وَلِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ» پس از تقسيم استطاعت به عقلي و شرعي مي‎نويسد: «والتفصيل في كتب الفقه»(همان، 2/194) و در تفسير آيه « وَنَسُوا حَظًّا مِمَّا ذُكِّرُوا…» مسأله تحريف انجيل را به «دائره المعارف الفرنسيه الكبري» و تفسير «المنار» ارجاع مي‎دهد:
«مقصود از آن چيزي كه آن ها بدان تذكّر داده شدند، انجيلي است كه خدا بر عيسي(ع) فرو فرستاد؛ زيرا انجيل به‎طور آشكار، يكتاپرستي و نبوّت محمّد(ص) را به نام احمد بيان مي‎كند، لكن نصاري آن را كاملاً تحريف كردند؛ چنانكه يهود تورات را تحريف نمودند. يكي از قويترين دلايل تحريف انجيل آن است كه سران كليسا و مورخان در مورد اينكه چه كسي انجيل هاي چهارگانه را نوشت و در چه زماني و با چه زباني و نسخه‎هاي اصلي آن چگونه از بين رفت، دچار اختلاف شده‎اند. و اين اختلافات در كتاب «دائره المعارف الفرنسيه الكبري» به تفصيل موجود است. صاحب تفسير المنار اين موضوع و مسايل زياد ديگري را در اين زمينه يادآوري كرده است.» (همان، 3/58)

ز. اختلاف انديشه‎ها و باورها

برخي از نظريات تفسيري در «الكاشف» مجال طرح نيافته است؛ زيرا محمّدجواد مغنيه از جهت مبنا با صاحبان نظريات مخالف است؛ براي نمونه ايشان به جهت باور نداشتن ارتباط آيات با يكديگر از طرح اختلافات مفسران در ذيل آيه « يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَأْكُلُوا الرِّبَا أَضْعَافًا مُضَاعَفَةً.. » (آل‎عمران/130)اجتناب مي‎كند:
«مفسران براي ارتباط اين آيه با مثل آن، چند وجه بيان كرده‎اند. پيشتر در چندين مورد اشاره كرديم كه سنّت قرآن بر آن است كه برخي از احكام را با برخي ديگر مخلوط كند. به‎علاوه آيات قرآني به تدريج و به مناسبت هاي مختلف نازل شده‎اند.» (همان، 2/256)
در تفسير آيات« قَالُوا إِنْ يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ»( يوسف/77) و« وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتَى قَالَ أَوَلَمْ تُؤْمِنْ...» (بقره/260)و… نيز مؤلّف «الكاشف» به جهت ناسازگاري با باورهاي بسياري از مفسران از طرح ديدگاه هاي تفسري آن ها خودداري مي‎نمايد.

2. رودررويي با آراي مفسران

دومين ويژگي تفسير ««الكاشف»» پايبند نبودن نويسنده آن به ديدگاه ها و باورهاي مفسران قرآن است. او در ذيل آيه« يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَسْأَلُوا عَنْ أَشْيَاءَ إِنْ تُبْدَ لَكُمْ...» (مائده/101) مي‎نويسد:
«البته ما به تعليلات نحوي اعتقادي نداريم و از گفته‎هاي مفسران نيز تقليد نمي‎كنيم.»( همان، 3/213)
در اين راستا مغنيه در جاي جاي تفسير خويش كه بسيار زياد و در خور توجّه است، نظريات جمهور، اكثر و بسياري از مفسران را به نقد مي‎كشد. مهمترين معيارهاي مغنيه در نقد و بررسي ديدگاه هاي تفسيري عبارتند از:

الف. تعبّد به ظواهر

در نگاه نويسنده «الكاشف» ظواهر آيات تا هنگامي كه دليل عقلي معتبر بر خلاف آنها وجود نداشته باشد، حجّت هستند و مفسران بايد براساس ظاهر آيات، قرآن را تفسير نمايند. او در تفسير آيات « وَيَا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَزَوْجُكَ الْجَنَّةَ...» (اعراف/19) با عنوان «قصه آدم كما هي في القرآن» مي‎نويسد:
«ما حدّ وسط ميان دو گروه را اختيار مي‎كنيم. از اين‎رو به‎طوركلّي به آنچه ظاهر نص به ما الهام مي‎كند ايمان داريم، بدين‎ترتيب كه درخت، سوء، و برگ درخت، همگي به‎طور ملموس وجود داشتند؛ زيرا همين ها معناي حقيقي لفظ مي‎باشند و هيچ نيازي به تأويل وجود ندارد؛ زيرا عقل معناي ظاهر را مي‎پذيرد و آن را ردّ نمي‎كند.»( همان،/485)
به باور مغنيه افزون بر سازگاري ظواهر آيات با عقل، سازگاري ظاهر آيه با شرايط و مقتضيات رويدادي كه آيه حكايتگر آن است ضروري است.
« وَقَالَتِ اخْرُجْ عَلَيْهِنَّ فَلَمَّا رَأَيْنَهُ أَكْبَرْنَهُ وَقَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ » (يوسف/31) زنان وقتي يوسف را ديدند، آن‎چنان سرگشته و مبهوت شدند كه دست هايشان را بريدند. مفسران گفته‎اند: «قَطَّعْنَ»، يعني دستان خود را زخمي كردند، لكن از ظاهر آيه برمي‎آيد كه مراد بريدن است، نه زخمي‎كردن. در هرحال، رويداد هايي از اين دست را تنها با توجّه به شرايط و مقتضيات آن مي‎توان تفسير كرد، نه با نص عبارت و دلالت لفظ.»
بر اين اساس نويسنده «الكاشف» در نقد و بررسي برخي ديدگاه هاي تفسيري از ظاهر آيات به‎عنوان معيار صحّت و سقم نظريه تفسيري سود مي‎جويد؛ براي نمونه او در تفسير آيه « لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قَالُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسِيحُ » (مائده/17) مي‎نويسد:
«با بيان فوق آشكار مي‎شود كه عقيده به الوهيت مسيح(ع) در حدود سه قرن پيش از نزول قرآن وجود داشته است. بنابراين، معناي مقصود از آيه « لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قَالُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسِيحُ »همان معناي ظاهر لفظ است و نيازي نيست كه ما اين آيه را به «حلول و اتّحاد» تأويل كنيم؛ چنانكه بسياري از مفسران پيشين اين كار را كرده اند، با اين پندار كه بيشتر مسيحيان به ربوبيت عيسي(ع) اعتقاد ندارند، بلكه مي‎گويند: خداوند در عيسي حلول كرده و يا با او يكي شده است و در اين صورت تعدّدي وجود ندارد.» (همان،/66)

ب. ناسازگاري با فصاحت و بلاغت آيات

معيار ديگر نويسنده «الكاشف» در نقد نظريات تفسيري، سازگاري و ناسازگاري اين ديدگاه ها با فصاحت و بلاغت آيات است؛ براي نمونه مغنيه در نقد ديدگاه بيشتر فقها و مفسران شيعه كه «طعام» را در آيه « الْيَوْمَ أُحِلَّ لَكُمُ الطَّيِّبَاتُ وَطَعَامُ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ حِلٌّ لَكُمْ وَطَعَامُكُمْ حِلٌّ لَهُمْ » (مائده/5) به حبوبات تفسير كرده‎اند مي‎نويسد:
«امّا تفسير طعام به حبوبات امري است كه از فصاحت و بلاغت قرآن بسيار دور است، چرا كه قرآن، طعام را در شكار دريا به‎كار برده است و در دريا حبوباتي وجود ندارد. خداوند گفته است: « أُحِلَّ لَكُمْ صَيْدُ الْبَحْرِ وَطَعَامُهُ مَتَاعًا لَكُمْ » (مائده/96) همچنين طعام را در آب به‎كار برده است و چقدر تفاوت وجود دارد ميان آب و حبوبات، يكي جسم مايع است و ديگري جامد.
خداوند فرموده است: « فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَيْسَ مِنِّي وَمَنْ لَمْ يَطْعَمْهُ فَإِنَّهُ مِنِّي» (بقره/249) و نيز طعام را در انواع خوردني ها به‎كار برده است: « فَإِذَا طَعِمْتُمْ فَانْتَشِرُوا » (احزاب/53)آيا كسي جرأت دارد كه اين آيه را بدين‎ترتيب تفسير كند: وقتي جو مي‎خوريد ـ مثلاً ـ پراكنده شويد؟ و اگر كسي بر اين تفسير جرأت كند، اين پرسش مطرح مي‎شود كه اين تفسير چه نوع تفسير است؟ حتّي خداوند سبحان طعام را به معناي گوشت به‎كار برده است:
« قُلْ لا أَجِدُ فِي مَا أُوحِيَ إِلَيَّ مُحَرَّمًا عَلَى طَاعِمٍ يَطْعَمُهُ إِلا أَنْ يَكُونَ مَيْتَةً أَوْ دَمًا مَسْفُوحًا أَوْ لَحْمَ خِنْزِيرٍ»(انعام/145) «بگو در آنچه به من وحي شده حرام شده‎اي نمي‎يابم بر هيچ خورنده‎اي كه آن را بخورد و مگر آن‎كه مرداري باشد يا خون ريخته‎اي ـ جهنده‎اي ـ يا گوشت خوك.»بر مبناي آيه فوق است كه ما بر اين اعتقاديم كه ذبيحه‎هاي اهل كتاب حلال است. البته مشروط بر اينكه بدانيم ساير شرايط ذبح از قبيل رو به قبله بودن، نام خدا بردن و بريده شدن چهار رگ اصلي وجود دارد.» (همان،/37)

ج. ناسازگاري با آيات

سومين مبناي نويسنده «الكاشف» در نقد و بررسي نظريات تفسيري، سازگاري و ناسازگاري با آيات است؛ براي نمونه در ذيل آيه« وَإِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ لَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ » (بقره/144) ديدگاه مفسراني كه اهل كتاب را يهوديان معرفي كرده‎اند به جهت ناسازگاري با عموم لفظ نادرست نشان داده شده است. افزون بر اين، نظريه مفسراني كه ضمير «أَنَّهُ» را به پيامبر باز مي‎گردانند (نه به مسجدالحرام) به آن جهت كه «المسجد الحرام» به ضمير نزديكتر است پذيرفته است.
در مواردي نيز محمّدجواد مغنيه نادرستي ديدگاه مفسران را ناسازگاري با آيات قرآن و سياق آيات دانسته است.

د. كاستي در دليل

مانند نقد و بررسي باورهاي مفسران در ذيل آيات « وَقُرْآنَ الْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ كَانَ مَشْهُودًا» (اسراء/٧٨)، « أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلَى قَرْيَةٍ وَهِيَ خَاوِيَةٌ عَلَى عُرُوشِهَا قَالَ أَنَّى يُحْيِي هَذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِهَا» (بقره/٢٥٩)»، « وَرَاوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِهَا عَنْ نَفْسِهِ» (يوسف/٢٣) او در ذيل آيه « أ وَقُرْآنَ الْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ كَانَ مَشْهُودًا» (اسراء/٧٨) مي‎نويسد:
«به گواهي طبرسي و رازي، مفسران بر اين امر اجماع دارند كه مراد از «‌مَشْهُودًا» در آيه شريفه آن است كه فرشتگان شب و روز گرد مي‎آيند تا به نماز صبح حاضر شوند و دليلشان روايتي است كه بخاري در جلد 6 آن را از ابوهريره در بخش سوره بني‎اسرائيل نقل كرده است. ما درباره اين روايت ترديد داريم و «مَشْهُودًا» را به حضور حواس تفسير مي‎كنيم؛ زيرا انسان در هنگام صبح، پس از آنكه مقداري خوابيده و مدّتي كار نكرده، حواس آماده دارد و به همين دليل گفته‎اند: چقدر خواب موجب نقض تصميم هاي روز مي‎شود!» (همان، 5/124)

3. نوآوري ها

رودررويي نويسنده «الكاشف» با نظريات ديگر مفسران و روحيه تقليدناپذيري وي و به چالش كشيدن باورهاي تفسيري، از «الكاشف» تفسيري نو با نوآوري هاي بسيار ساخته است. او در مقدمه «الكاشف» مي‎نويسد:
« همچنان كه به تفسير قرآن ادامه مي‎دادم بدين نكته يقين پيدا كردم كه اگر مفسّري چيز تازه و بي‎سابقه‎اي در تفسير نياورد، هرچند اين چيز ادامه تنها يك انديشه در تفسير باشد، اين مفسر انديشه‎اي عالمانه و پويا ندارد، بلكه صرفاً انديشه يك خواننده را دارد كه آنچه را براي ديگران مي‎خواند در آن نقش مي‎بندد؛ مانند صورت چيزي كه با همان رنگ و اندازه خود در آينه نقش مي‎بندد. اين موضوع بدان جهت است كه معاني و مفاهيم قرآن بي‎نهايت ژرف است و هيچ‎كس ـ هرچند به مقام والايي از دانش و فهم رسيده باشد ـ نمي‎تواند به عمق آن برسد. هركسي تنها به ميزان معلومات و شايستگي هاي خود مي‎تواند معاني را كشف و استنباط كند. بنابراين، اگر مفسر پيشين در مرزي معين باز ايستاده باشد و آنگاه مفسر بعدي بيايد و راه او را ترسيم كند و حتي يك قدم هم فراتر نرود، كاملاً همانند نابينايي است كه به عصاكشي تكيه مي‎كند و هرگاه او را از دست دهد برجاي خود ميخ‎كوب مي‎شود.» (همان، 2/82)
نوآوري هاي «الكاشف» را به دو گروه مي‎توان تقسيم كرد:
الف. نوآوري ها در دانش هاي قرآني ب. نوآوري هاي تفسيري.

الف. نوآوري ها در دانش هاي قرآني

1. اعجاز قرآن

قرآن‎پژوهان و مفسران براي اعجاز قرآن وجوه بسياري شمارش كرده‎اند كه برخي، آن ها را تا بيست و هشت وجه برشمرده‎اند. محمّدجواد مغنيه مدّعي است افزون‎بر آنچه تاكنون در وجوه اعجاز قرآن گفته شده، او به وجوه جديدي براي اعجاز قرآن دست يافته است كه تاكنون ديگر قرآن پژوهان و حتّي آنان كه به‎صورت تخصصي در زمينه اعجاز قرآن تحقيق كرده و كتاب نوشته‎اند از كشف آن ناتوان مانده‎اند. او در تفسير آيه « أَفَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافًا كَثِيرًا» (نساء/٨٢) مي‎نويسد:
«ما پس از آنكه مدّتي در تفسير كار كرديم به رموزي از اعجاز قرآن‎كريم پي برديم كه علماي مسلمان پيش از ما و حتّي كساني كه درباره اعجاز قرآن كتاب هاي ويژه‎اي تأليف كرده‎اند، بدان ها توجّه نكرده بودند. البته اين عدم توجّه بر اثر كوتاهي آنان نبوده است ـ حاشا و كلا ـ بلكه اين كتاب خداست كه اسرار و شگفتي هايش تمام نمي‎شود:
« قُلْ لَوْ كَانَ الْبَحْرُ مِدَادًا لِكَلِمَاتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِمَاتُ رَبِّي وَلَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَدًا (كهف/١٠٩) »
« بگو اگر دريا براي نوشتن كلمات پروردگارم مركّب شود، دريا به پايان مي‎رسد و كلمات پروردگار من به پايان نمي‎رسد؛ هرچند درياي ديگري به مدد آن بياوريم.» (همان، 2/611)
الف. يكي از وجوه اعجاز قرآن درنگاه، نويسنده «الكاشف» عبارت است از «اقدام پيامبر(ص) بر مباهله درحالي‎كه به پيروزي خود، كه قرآن بدان خبر داده بود، اعتماد داشت و تحقق يافتن اين مباهله به همان ترتيبي كه قرآن خبر داده است، بزرگترين دليل بر اثبات راستگويي قرآن و كسي‎كه اين قرآن به او وحي شد به شمار مي‎رود.»
ب. دومين وجه از وجوه اعجاز قرآن، پيشگويي قرآن درباره شيوه حكومت يهوديان است. در تفسير آيه: « أَفَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ...» مي‎خوانيم:
«ما در تفسير اين آيه و آيه 46 سوره نساء بيان كرديم كه چگونه قرآن از جنايات يهود در صورتي كه بر حكومت برسند خبر داده است. اكنون اين پيشگويي قرآن پس از گذشت سيزده قرن و اندي تحقق پيدا كرده است و اين امر، دليل قاطعي است بر راستگويي و رسالت محمّد(ص) و نيز اين پيشگويي همان اعجازي است كه پيشتر گفته شد كه علما و مفسران سابق بدان توجّه نكرده‎اند.»(همان،/612)
ج. سومين وجه از وجوه اعجاز قرآن در منظر محمّدجواد مغنيه عبارت است از بار معنايي الفاظ قرآن:
«اكنون كه ما درباره تفسير اين آيه « وَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا...» (نور/٥٥) مي‎انديشيم، به شكل ديگري از اعجاز قرآن مي‌شويم و آن اينكه واژه‎هاي قرآن عربي است و مردم چه پيش از نزول قرآن و چه پس از آن، اين واژه‎ها را در نوشتار و گفتارشان به‎كار مي‎برند. همچنين اين واژه‎ها از لحاظ حروف و ساختار با ديگر واژه‎ها هيچ تفاوتي ندارند. با اين وجود، آن‎بار معاني فراواني كه جمله قرآن با خود دارد، جمله غيرقرآني ندارد و حتّي حديث نبوي هم اين امتياز را ندارد و به همين دليل، امام علي(ع) به ابن‎عبّاس گفت: با قرآن با خوارج ستيز مكن؛ زيرا قرآن داراي چندين معناست. تو مي‎گويي و آن ها مي‎گويند، لكن به‎وسيله سنّت با آنان احتجاج كن كه هرگز از آن نمي‎توانند رهايي يابند.
راز اين‎كار در توانايي گوينده نهفته است، نه در توانايي سخن، و گرنه سخن در قرآن و غيرقرآن از يك روش برخوردار است. سخن موجودي بي‎جان است و گوينده است كه به آن جان و تأثير مي‌بخشد. از اين‎رو تأثير سخن با اختلاف گوينده اختلاف پيدا مي‎كند و تأثيري كه سخن دانا دارد، سخن نادان ندارد؛ هرچند جمله‎ها و واژه‎ها همانند يكديگرند. حتّي تأثير آيات با اختلاف قاري، تفاوت مي‎يابد. همچنين است سخن اخلاصمند و انساني منافق. بنابراين گستردگي و فراواني معاني قرآني، دليل قطعي بر اثبات اين مدّعاست كه اين كتاب از سوي كسي نازل شده كه دانش او تمامي اشيا را فرا گرفته است.» (همان، 5/714)

2. اسباب نزول

محمّدجواد مغنيه برخلاف بسياري از مفسران كه بدون توجّه به درستي و نادرستي روايات اسباب نزول از آن ها در فهم آيات قرآن سود مي‎برند، تنها اسباب نزولي را معتبر مي‎داند كه يقين‎آور باشند. او در مقدمه مي‎نويسد:
«از ذكر بسياري از رواياتي كه درباره اسباب نزول آيات وارد شده، خودداري كردم؛ زيرا علما درباره اسناد اين روايات تحقيقي نكرده‎اند و صحيح آن ها را از ضعيف جدا ننموده‎اند، چنان كه اين كار را در مورد روايات مربوط به احكام انجام داده‎اند.» (همان، 1/90)
وي در نقد و بررسي سبب نزول آيه « وَمَا كَانَ اللَّهُ لِيُضِيعَ إِيمَانَكُمْ إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَءُوفٌ رَحِيمٌ » (بقره/١٤٣) نيز مي‌نويسد:
«ما به روايات اسباب نزول اعتماد نداريم جز به اندكي از آن ها كه به حد يقين و اطمينان رسيده‎اند؛ زيرا علما اين روايات را بررسي و موثق آن ها را از غيرموثق جدا نكرده‎اند؛ چنانكه در احاديث احكام اين كار را كرده‎اند. از اين‎رو روايات اسباب نزول، با ضعف ها و معايب خود باقي مانده‎اند. ]و در نتيجه نمي‎توان به آن ها اعتماد كرد[.» (همان،/413)
افزون‎بر اطمينان‎بخش‎بودن سبب نزول، نويسنده «الكاشف» سازگاري سبب نزول با آيات و روايات متواتر و تأييد سبب نزول به آيات و روايات را نيز از شرايط بهره‎وري از اسباب نزول مي‎خواند. او درباره سبب نزول آيه « يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا...» (حجرات/٦) مي‎نويسد:
«ما به هيچ‎كدام از اسباب نزول [كه در اين باره گفته شده] اطمينان نداريم مگر اينكه به‎وسيله نص قرآن و يا روايت متواتر ثابت شود. به علاوه گمان بدبردن وليد موجب فسق او نمي‎شود، بلكه اين گمان وي يك نوع خطا و اشتباه است و شخص خطاكار فاسق نيست، و گرنه بايد استحقاق سرزنش و مجازات را حتي در صورت احتياط و تلاش پيدا مي‎كرد.»(همان، ذيل آيه)
در باور نويسنده «الكاشف»، سبب نزول آيات مخصّص عموم لفظ نيست؛ براي نمونه وي سبب نزول آيات « إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ مَا أَنْزَلْنَا مِنَ الْبَيِّنَاتِ» (بقره/١٥٩)، « إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ الْكِتَابِ» (بقره/١٧٤)، « لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ…» (بقره/١٧٧)، « مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إِيمَانِهِ إِلا مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالإيمَانِ» (نحل/١٠٦) « وَيَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَى يَدَيْهِ يَقُولُ يَا لَيْتَنِي اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلا» (فرقان/٢٧) سبب نزول را مخصص عموم آيه ندانسته و ملاك را در عمل به آيه، عموم آيه معرفي كرده است.

3. نزول قرآن

در تفسير «الكاشف»، براي قرآن تنها نزول تدريجي را باور دارد و نزول دفعي ندارد. نويسنده «الكاشف» در جاي جاي اين تفسير نزول دفعي آيات قرآن را انكار مي‎كند و شب قدر را شب آغاز نزول تدريجي آيات قرآن نشان مي‎دهد؛ براي نمونه مي‎توان از تفسير آيات زير ياد كرد:
« شَهْرُ رَمَضَانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ» (بقره/١٨٥)
« وَقُرْآنًا فَرَقْنَاهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَى النَّاسِ عَلَى مُكْثٍ وَنَزَّلْنَاهُ تَنْزِيلا» (اسراء/١٠٦)
« إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ» (قدر/١)
« وَالْكِتَابِ الْمُبِينِ إِنَّا أَنْزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةٍ مُبَارَكَةٍ» (دخان/2-٣)
« وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْلا نُزِّلَ عَلَيْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً وَاحِدَةً »(فرقان/٣٢)

4. محكمات و متشابهات قرآن

براي آيات محكم و متشابه تعاريف گوناگوني بيان شده است. در اين ميان، مغنيه آيات محكم را آياتي مي‎خواند كه نياز به تفسير ندارند و آيات متشابه را آياتي معرفي مي‎كند كه از تفسير بي‎نياز نيستند. به باور نويسنده آياتي كه دلالت آشكاري دارند و احتمال تأويل، تخصيص و نسخ در آن ها راه ندارد از محكمات خوانده مي‎شوند. در برابر، آيات متشابه آياتي هستند كه معناي تفصيلي آن ها دانسته نمي‎شود، ظاهر آن ها ناسازگار با حكم عقل است، بيش از چند معنا را در خود جاي مي‎دهند، الفاظشان عامّ است، ولي مراد خداوند از آن ها خاص است، يا در بر دارنده حكم منسوخ باشد.
در تفسير آيه «هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ» (آل عمران/٧) مي‎خوانيم:
«آيات قرآني از لحاظ وضوح يا پوشيدگي مفاهيم به دو نوع تقسيم مي‎شوند: محكم و متشابه «محكم» آيه‎اي است كه نياز به تفسير ندارد و مقصود آن، چنان روشن است كه احتمال تأويل، تخصيص و نسخ در آن نمي‎رود و ديگر براي كساني كه دلشان بيمار است، مجالي نمي‎ماند تا ديگران را گمراه كنند و با تأويل و تحريف دست به فتنه‎جويي بزنند.
از جمله آيات محكم به‎عنوان نمونه مي‎توان از اين آيات نام برد: «قل هو الله احد»، « والله بكل شيء عليم»، « ان الله لايظلم مثقال ذرة»، « انّ الله لايأمر بالفحشاء»، « وانّ الساعة آتية لاريب فيها»، و از اين قبيل آياتي كه دانا و نادان در فهم آن يكسانند.«متشابه» در برابر «محكم» و بر چند نوع است:
الف. آيه‎اي كه مي‎توان به اجمال و نه به تفصيل به معناي آن پي برد؛ مانند: « فَنَفَخْنَا فِيهَا مِنْ رُوحِنَا …»(انبياء٩١)
ب. آيه اي كه ظاهر آيه به چيزي دلالت مي‎كند كه عقل آن را نمي‎پذيرد؛ مانند: « ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ …»(يونس/٣)
ج. لفظي است كه معمولاً به دو معنا و يا بيشتر به‎كار مي‎رود؛ مانند: «‌وَالْمُطَلَّقَاتُ يَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ ثَلاثَةَ قُرُوءٍ » (بقره/٢٢٨)
د. لفظي است كه دلالت بر عموم كند و ظاهر آن تمامي مكلفين را شامل شود، امّا مقصود تنها برخي از افراد آن باشد و نه تمام افراد آن مانند: « وَالسَّارِقُ وَالسَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُمَا...» (مائده/٣٨)
هـ. يكي ديگر از انواع متشابه، آن است كه آيه مشتمل بر حكم منسوخ باشد؛ نظير خواندن نماز به سمت بيت‎المقدّس.»(همان، 2/26-25)

5. تفسير و شرايط آن

نوآوري ديگر محمّدجواد مغنيه در شرايط تفسير است. ايشان در تفسير آيات «‌وَمِنْهُمْ أُمِّيُّونَ لا يَعْلَمُونَ الْكِتَابَ» (بقره/٧٨) و « يَمْحُوا اللَّهُ مَا يَشَاءُ »(رعد/٣٩) شرايطي را كه ديگر مفسران و قرآن‎پژوهان براي تفسير ياد كرده‎اند مي‎پذيرد و در مقدمه مي‎نويسد:
«در اينجا چيز ديگري نيز هست كه مفسر بدان نياز دارد و اين چيز از تمامي آنچه مفسران در مقدمه تفاسيرشان ياد كرده‎اند، مهمتر و باعظمت‎تر است؛ زيرا پايه و محور فهم كلام خدا به‎شمار مي‎رود. من كسي را نديدم كه بدين امر مهم اشاره كرده باشد و خودم پس از آنكه مقداري در تفسير كار كردم آن را كشف كردم و آن اين است: كسي معاني قرآن، حقيقت و عظمت آن را درك نخواهد كرد و نخواهد شناخت، مگر آنكه از ژرفاي دلش اين معاني را حس كند و قلب و انديشه‎اش با آن ها هماهنگ شود و ايمان او به آنها با خون و گوشتش درآميزد. راز سخن اميرمؤمنان(ع) نيز در همين‎جا نهفته است كه مي‎فرمايد: «آن، قرآن صامت است، و من قرآن ناطقم.» (همان، 1/82)

6. تحريف قرآن

بسياري از مفسران قرآن، تحريف را كاهش يا افزايش آيات قرآن دانسته‎اند، امّا نويسنده «الكاشف» تحريف آيات قرآن را به سه صورت تقسيم مي‎كند:
1. كاهش يا افزايش كلمات، آيات يا سوره‎اي از سوره‎هاي قرآن.
2. تغيير حركات به‎گونه‎اي كه سبب دگرگوني معنا گردد؛ مثلا فاعل را مفعول يا مفعول را فاعل نشان دهد.
3. تفسير ظاهري آيات متشابه قرآن، آن هم آياتي از قبيل « يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِم» (فتح/١٠) در نگاه مغنيه اگرمفسري «يَدُ اللَّهِ» را به «دست» خدا تفسير كند نه به قدرت خدا، اين نوع از تفسير نيز اصطلاحاً تحريف است.

ب. نوآوري هاي تفسيري

بخش دوم از نوآوريهاي مغنيه در تفسير آيات قرآن است. وي از برخي آيات تفسيري ارائه مي‎دهد كه با تفاسير تمامي مفسران ناهمخوان است؛ براي نمونه در تفسير آيه « اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانْشَقَّ الْقَمَرُ» (قمر/١) ، شق‎القمر را ممكن مي‎خواند، امّا وقوع آن را در زمان پيامبر(ص) به گونه‎اي كه ديگر مفسران باور دارند نمي‎پذيرد:
«مفسران گفته‎اند: مشركان از پيامبر(ص) خواستند كه اگر راست مي‎گويد: ماه را دو نيم كند. او هم از خدايش تقاضا كرد و ماه دو نيم شد و سپس به حال نخست خود بازگشت.
ترديدي نيست كه اين كار ذاتاً امكان‎پذير است، ولي امكان، چيزي است و به وقوع پيوستن چيزي ديگر؛ چه، به وقوع پيوستن نياز به دليل دارد و دليلي بر اثبات اين حادثه، كه ماه در دوره پيامبر اعظم(ص) به دو نيم شده باشد، وجود ندارد، بلكه دليل هايي بر نفي آن وجود دارند كه عبارتند از:
اولاً، اين حادثه با چندين آيه در تضادّ است كه آشكارا بيان مي‎كند، پيامبر(ص) به درخواست مشركان درباره امور خارق‎العاده و معجزات پاسخ نمي‎داد، و تنها بر طبق فرمان خداوند به آن ها پاسخ مي‎داده است.
ثانياً، دو نيم‎شدن ماه حادثه طبيعي مهم است كه اگر اتفاق مي‎افتاد، مردم شرق و غرب آن را مي‎ديدند و دانشمندان و مورّخان بيگانه و ديگران اين حادثه را ثبت مي‎كردند؛ چنانكه حوادث كوچكتر از آن را ثبت كرده‎اند.
ثالثاً، دو نيم شدن ماه از موضوعاتي است كه جز از طريق خبر متواتر به اثبات نمي‎رسد، درحالي‎كه خبر دو‎نيم‎شدن ماه خبر واحد است و در اين‎باره نمي‎توان بدان اعتماد كرد…
رابعاً، جمله «وَانْشَقَّ الْقَمَرُ» پس از جمله « اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ» آمده است و اين نشان مي‎دهد كه ماه در هنگامي‎كه قيامت برپا شود به دو نيم تقسيم مي‎شود و مراد از واژه «انشقاق» در اينجا همان چيزي است كه در آيه 1 از سوره انشقاق، از اين واژه اراده شده است: «إِذَا السَّمَاءُ انْشَقَّتْ»؛ يعني در روز قيامت، ستارگان آسمان پاره‎پاره مي‎شوند» (همان، ذيل آيه)
بخشي از نوآوري ها در تفسير آيات الاحكام است. نويسنده «الكاشف» در تفسير آيه شريفه « فَلَوْلا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ …» (توبه/١٢٢)، « لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ » را برخلاف بسياري از مفسران صفت براي گروهي گرفته كه براي شناخت دين و حلال و حرام آن سفر مي‎كنند. و در تفسير آيات « يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا زَحْفًا…» (انفال/15) و « الآنَ خَفَّفَ اللَّهُ عَنْكُمْ وَعَلِمَ أَنَّ فِيكُمْ ضَعْفًا ...» (انفال/٦٦) مي‎نويسد:
«فقها فتوا داده‎اند كه فرار از جنگ حرام است، مگر آنكه تعداد ارتش دشمن بيش از دو برابر ارتش مسلمانان باشد. به نظر ما فقها در اين مورد نه مي‌توانند به وجوب مقاومت در ميدان جنگ فتوا دهند و نه به روا بودن فرار از آن. و اين امر، بايد به دست فرمانده امين و آگاه سپرده شود؛ زيرا او مسؤول جنگ است و نه فقها… به‎علاوه فتواي فقها در وقتي نافذ بود كه معيار قدرت و نيروهاي رزمي، كميت بود نه كيفيت و تعداد ارتش بود نه ساز و برگ هاي كشنده و جهنّمي مدرن.» (همان، 3/776)
مؤلّف «الكاشف» در ذيل آيه « الآنَ خَفَّفَ اللَّهُ...» نتيجه مي‎گيرد:
«بر اين اساس ما ترجيح مي‎دهيم كه اين آيه و آيه قبلي به‎طور كلّي درباره بيان حكم فرار از جنگ نازل نشده‎اند، بلكه اين دو آيه به پيامبر(ص) و اصحاب او اختصاص دارند و ديگران را در برنمي‎گيرند. البته خدا داناتر است.»(همان)
نمونه‎هاي ديگري از نوآوري هاي «الكاشف» را در ذيل آيات زير مي‎توان يافت:
« وَمَا مِنْ دَابَّةٍ فِي الأرْضِ وَلا طَائِرٍ ... ثُمَّ إِلَى رَبِّهِمْ يُحْشَرُونَ» (انعام/٣٨)
« وَإِذَا أَرَدْنَا أَنْ نُهْلِكَ قَرْيَةً ...» (اسراء/١٦)
« وَأَنَّهُ كَانَ رِجَالٌ مِنَ الإنْسِ ...» (جن/٦)
« وَقُرْآنَ الْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ كَانَ مَشْهُودًا» (اسراء/٧٨)
« مَنْ كَانَ يَظُنُّ أَنْ لَنْ يَنْصُرَهُ ...» (حج/١٥)
« يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ ...»(مائده/٥١)
« لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قَالُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسِيحُ ...» (مائده/١٧)
« فِيهِ رِجَالٌ يُحِبُّونَ أَنْ يَتَطَهَّرُوا » (توبه/١٠٨)
« قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ ...» (يوسف/٥٠)

4. ساده نويسي و روان نگاري

تفسير«الكاشف» از آن جهت كه با هدف آشنا ساختن نسل جوان و جوياي واقعيت شكل گرفته است، بر خلاف بسياري از تفاسير، بسيار روان و در خور فهم است. نويسنده اين تفسير با مسائل جوانان بسيار آشناست. او عامل بي‎توجهي نسل جديد را به باورهاي ديني و مسائل اخلاقي، هجوم فرهنگي غرب مي‎داند و راه رهايي از اين بن‎بست را در امور زير مي‎جويد:
«تبليغ دين در مدارس به خصوص آموزش قرائت، حفظ و تفسير قرآن؛ ارتباط روحانيون با جوانان و نشان دادن دين به عنوان سرچشمه سعادت تبيين روشن و دقيق حقايق ديني به وسيله كتاب ها، سخنراني ها، مقالات و....» (همان، 1/80)
در اين راستا است كه مغنيه كتاب ها ومقالات بسياري نوشته است. او در قالب تفسير «الكاشف» به صورتي ساده و شفاف سرچشمه نيازهاي روحي و مادي انسان را باورهاي ديني و اخلاق اسلامي معرفي مي‌كند. او در بحث سومين راه رهايي مي‌نويسد:
«خواننده دليل اين ادعا را در همين تفسير خواهد يافت؛ تفسيري كه دين را به انواع مظاهر زندگي مرتبط مي‎سازد و به جنبه انساني قرآن بيش از جنبه بلاغت كلمات آن اهميت مي‎دهد.»
«خصوصيت بارز تفسيري عبارت است از: «قانع كردن». قانع كردن خواننده بر اينكه دين با تمام اصول و فروع و تعاليم خود خير و كرامت و سعادت انسان را طالب است، و هركس از اين هدف منحرف شود از حقايق دين و راه استوار زندگي منحرف شده است. من براي اينكه به هدف مزبور برسم، كوشيده‎ام تا شرح آيات قرآني را ساده و روشن بياورم تا خواننده در هر سطحي كه باشد آن را بفهمد... از آن جا كه تفسير همانند هنر از شرايط محيطي سرچشمه مي‎گيرد، اين جانب در تفسير خود، به موضوع را مورد توجه قرار دادم كه نسل جديد را نسبت به اصول و فروع دين قانع كنم و به آن ها بنمايانم كه دين دوش به دوش زندگي حركت مي‎كند»(همان،/81)

5. فقه مقارن و كلام تطبيقي

از ديگر ويژگي هاي تفسير «الكاشف» ارائه تفسير آيات فقهي و كلامي به صورت تطبيقي است؛ براي نمونه مفسر در بحث تيمم در تفسير آيه « يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَأَنْتُمْ سُكَارَى حَتَّى تَعْلَمُوا مَا تَقُولُونَ وَلا جُنُبًا ...» (نساء/٤٣) به مقايسه ميان ديدگاه هاي گوناگون فقهي ميان شيعه و مذاهب چهارگانه اهل سنت مي‎نشيند، و در تفسير آيه « يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الأمْرِ مِنْكُمْ » (نساء/٥٩) مذهب كلامي شيعه و ساير مذاهب كلامي به مقايسه مي‎پردازد و ناسازگاري ديدگاه هاي ايشان را برخاسته از مصداق مي‎داند.
همچنين دراين زمينه به تفسير آيات زير مي‎توان نگريست:
« يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ ...» (مائده/٦)
« وَأَتِمُّوا الْحَجَّ وَالْعُمْرَةَ لِلَّهِ فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ ...» (بقره/١٩٦)
« وَمَنْ يَرْتَدِدْ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَيَمُتْ وَهُوَ كَافِرٌ ...» (بقره/٢١٧)

6. راهنماي موضوعي آثار

در تفسير «الكاشف» متناسب با هر موضوع تفسيري، آثار ديگر نويسنده كه موضوع آن همان موضوع تفسيري و يا بخشي از اثر درباره آن موضوع است، معرفي مي‎شود؛ براي نمونه در ذيل آيه « مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ » (رعد/٣٥) تحت عنوان «الشيعه الاماميه و الصحابه» چهار اثر خويش را، كه درهمين زمينه نگارش كرده است معرفي مي‎كند:
1. مع الشيعه الاماميه؛ 2. الشيعه والحاكمون؛ 3. الاثنا عشريه واهل البيت؛ 4.‌الشيعه والتشيع.
او در تفسير آيه « يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ كَثِيرًا مِنَ الأحْبَارِ وَالرُّهْبَانِ ...» (توبه/٣٤) دو اثر خويش را به نام هاي «مع الشيعه الاماميه» و «مع علماء النجف الاشرف» هم موضوع بامسأله «ابوذر و الاشتراكيه» نشان مي‌دهد.
و در تفسير آيه « وَأَتِمُّوا الْحَجَّ وَالْعُمْرَةَ لِلَّهِ فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ فَمَا اسْتَيْسَرَ ...» (بقره/١٩٦) كتاب هاي «الحج علي المذاهب الخمسه»، «الفقه علي المذاهب الخمسه» و «فقه الامام جعفر الصادق(ع) » را از جمله آثار خويش معرفي مي‎كند كه درباره حج نوشته شده يا بخشي از آن درباره حج است.

7. راهنماي موضوعي تفسير

ويژگي ديگر تفسير «الكاشف» ارائه فهرست موضوعي و جايگاه بحث درآن تفسير است. بر اثر همين رويكرد است كه در تفسير «الكاشف» تفسير آيات مشابه يا هم موضوع تكرار نشده، يا اگر تكرار شده با اسلوب متفاوت است؛ براي نمونه مغنيه در تفسير آيه « خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً » (توبه/١٠٣) و آيه « وَإِنَّهُ لَفِي زُبُرِ الأوَّلِينَ» (شعرا/١٩٦) فهرستي از صفحاتي كه در تفسير «الكاشف» درباره اين دو آيه بحث كرده، ارائه مي‎دهد. او در تفسير « وَإِنَّهُ لَفِي زُبُرِ الأوَّلِينَ » مخاطب را براي آشنايي با دلايل عقلي و نقلي وحياني بودن قرآن به موارد زير ارجاع مي‎دهد:
«الكاشف» جلد 1، صفحه 65، تفسير سوره بقره، آيه 23؛ همان، جلد 2، صفحه 350، تفسير سوره نساء، آيه 53؛ همان، جلد 2، صفحه 389، تفسير سوره نساء، آيه 82؛ همان، تفسيرسوره نور، آيه 55با عنوان «وجه آخر لاعجاز القرآن»؛ همان، جلد 1 صفحه 233، سوره بقره، آيه 46؛ همان، جلد 2، صفحه 492، با عنوان «هل الانبياء كلّهم شرقيون».

8. تفسير موضوعي

تفسير «الكاشف»، در شمار تفاسيري است كه به روش تفسير ترتيبي آيات قرآن را تفسير مي‎كند با وجود اين، نويسنده گاه از شيوه تفسير موضوعي در كنار تفسير ترتيبي سود مي‎برد.
براي نمونه مسأله خلود را با عنوان «الخلود في النار» در ذيل آيه « اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ ...» (بقره/٢٥٧) و بحث تقيه را در ذيل آيه « لا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكَافِرِينَ أَوْلِيَاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ وَمَنْ يَفْعَلْ ذَلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ فِي شَيْءٍ إِلا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقَاةً ...» (آل عمران/٢٨) به شيوة تفسير موضوعي مورد بحث قرار مي‎دهد.

9. بهره گيري از ساختار پرسش و پاسخ

نويسنده «الكاشف» براي تبيين بهتر مراد خداوند، تفسير خويش را به شكل پرسش و پاسخ سامان داده است. او مي‎نويسد:
«و لايضاح المراد منها نورده بصيغه السؤال و الجواب»
با اين رويكرد مفسر در تفسير بسياري از آيات قرآن نخست پرسشي را مطرح مي‎كند و سپس به صورت كامل و روشن به پاسخ آن پرسش مي‎پردازد.

روش شناسي «الكاشف»

در طول تاريخ تفسير برخي از مفسران، با مبنا و معيار قراردادن آيات، انديشه‎هاي خويش را ساختار مي‌دهند و گروهي اندك با محور قراردادن باورهاي خود، آيات را بر ديدگاه هاي خويش تطبيق مي‎دهند. اين گروه برخلاف گروه اول در پي يافتن مراد و مقصود خداوند نيستند، بلكه به دنبال تأييد نظريات شخصي خود با آيات قرآن هستند.
مفسر تفسير «الكاشف» در شمار مفسراني است كه آيات قرآن را مبنا قرار مي‎دهد وانديشه‎هاي خويش را بر اساس آيات پالايش مي‎كند. او در مقدمه تفسير مي‎نويسد:
«در اثناي پرداختن به تفسير، به نظريه‎ها و باورهاي فراوان ديگري نيز دست يافتم؛ به عبارت درست‎تر تفسير، بسياري از برداشت ها و افكار پيشينم را تصحيح كرد.»(همان، /83)
روش تفسيري مغنيه را در چند روش كلي مي‎توان خلاصه نمود:
1. تفسير به مأثور؛ 2. تفسير عقلي؛ 3. تفسير علمي

1. تفسير به مأثور

تفسير قرآن به كمك آيات قرآن، روايات پيامبر(ص) و اهل‎بيت:يا سخن صحابه و تابعان آن گونه كه اهل سنت مدعي هستند تفسير مأثور ناميده مي‎شود.

الف. تفسير قرآن به قرآن

در «الكاشف»، تفسير قرآن به قرآن از بهترين شيوه‎هاي تفسير قرآن معرفي شده است. در جاي جاي اين تفسير مصدر قرآن واحد خوانده و آيات مفسر يكديگر نمايانده شده‎است. در ذيل آيات « وَتَرَى الْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَةً وَهِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ ...» (نمل/٨٨) ، « وَلَكِنْ رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ لِتُنْذِرَ» (قصص/٤٦)، « وَيُرْسِلُ الصَّوَاعِقَ فَيُصِيبُ بِهَا مَنْ يَشَاءُ » (رعد/١٣)، « َلِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُرَى وَمَنْ حَوْلَهَا » (انعام/٩٢) آيات قرآن به آن جهت كه مصدر واحدي دارند، مفسر يكديگر خوانده شده‎اند.
مغنيه دراين شيوه تفسيري، از مبينات براي تفسير مجملات، از خاص در تفسير عام، از محكمات در تبيين متشابهات و از سياق در فهم بهينه آيات سود مي‎برد.

يك. تبيين مجملات به وسيله مبينات

براي نمونه در آيه شريفه « يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ أُحِلَّتْ لَكُمْ بَهِيمَةُ الأنْعَامِ إِلا مَا يُتْلَى عَلَيْكُمْ غَيْرَ مُحِلِّي الصَّيْدِ وَأَنْتُمْ حُرُمٌ إِنَّ اللَّهَ يَحْكُمُ مَا يُرِيدُ» (مائده/١) جمله « إِلا مَا يُتْلَى عَلَيْكُمْ » مجمل است و مغنيه در تفسير آن از « غَيْرَ مُحِلِّي الصَّيْدِ وَأَنْتُمْ حُرُمٌ » و آيه « حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَالدَّمُ وَلَحْمُ الْخِنْزِيرِ وَمَا أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ بِهِ وَالْمُنْخَنِقَةُ وَالْمَوْقُوذَةُ وَالْمُتَرَدِّيَةُ وَالنَّطِيحَةُ وَمَا أَكَلَ السَّبُعُ إِلا مَا ذَكَّيْتُمْ ...» (مائده/٣) سود مي‎برد.

دو. تفسير عام به خاص

در تفسير «الكاشف» از آيات خاص در تفسير آيات عام بهره گرفته شده است؛ براي نمونه آيه شريفه « وَالَّذِينَ يُتَوَفَّوْنَ مِنْكُمْ وَيَذَرُونَ أَزْوَاجًا يَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَعَشْرًا ...» (بقره/٢٣٤) از آيات عام قرآن شناخته مي‎شود؛ چه اينكه اين آيه درباره عده وفات است و عده وفات زن باردار در آن بيان نشده است. مغنيه براي تفسير اين آيه از آيه « وَأُولاتُ الأحْمَالِ أَجَلُهُنَّ أَنْ يَضَعْنَ حَمْلَهُنَّ » (طلاق/٤) كه از آيات خاص قرآن به شمار مي‎آيد، سود مي‎برد.
سه. تفسير در پرتو سياق آيات
سياق آيات قرآن يكي از عناصر مهم تفسيري است و مفسران بسياري بر اساس سياق آيات در فهم بهتر آيات مي‎كوشند.
نويسنده تفسير «الكاشف» نيز بارها از سياق آيات سود مي‎برد؛ براي نمونه وي در تفسير آيات « بَلَى مَنْ كَسَبَ سَيِّئَةً وَأَحَاطَتْ بِهِ خَطِيئَتُهُ فَأُولَئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ» (بقره/٨١) ، « لا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ »(بقره/٢٥٦) و « أَمْ يَقُولُونَ افْتَرَاهُ قُلْ إِنِ افْتَرَيْتُهُ فَعَلَيَّ إِجْرَامِي » (هود/٣٥) از سياق سود مي‎برد. اما يك تفاوت اساسي ميان مغنيه و ديگر مفسران وجود دارد و آن اين است كه ايشان اعتماد به سياق آيات را همچون قاعده كلي نادرست مي‎داند:
«پرسش: سياق آيات نشان مي‎دهد كه مراد از آيه تطهير(احزاب/33) زنان پيامبر(ص) مي‌باشند. بنابراين، چگونه عده‎اي ازمفسران و محدثاني كه از آنان روايت نقل كرده‎ايد، آن ها را ازمصاديق اين آيه ندانسته‎اند؟
پاسخ: اولاً، صاحب تفسير المنار از استادش شيخ محمد عبده(2/451، چاپ دوم) نقل كرده‎است: روش قرآن چنين است كه انسان را از يك حالت به حالتي ديگر منتقل مي‎كند و آن گاه يكي پس از ديگري به مباحث مورد نظر باز مي‎گردد.
امام جعفر صادق(ع) مي‎گويد: آيه قرآن، آغازش درباره چيزي و فرجامش درباره چيزي ديگر است. بنابراين درست نيست كه به سياق آيات قرآن حكيم چونان قاعده فراگير تكيه كنيم» (همان،/91)

ب. تفسير قرآن به روايات

روايات معصومين در تفسير «الكاشف» جايگاه بسيار بلندي دارد و نخستين تكيه گاه مفسر در فهم آيات سنت پيامبر(ص) است. در مقدمه تفسير مي‎خوانيم:
«در تفسير آيه و بيان مقصود آن، قبل ازهر چيز بر حديثي تكيه كردم كه در سنت پيامبر(ص) به اثبات رسيده باشد؛ زيرا سنت، ترجمان قرآن و راه شناخت معاني آن است. خداوند متعال مي‎فرمايد: «هر چه پيامبر به شما داد بستانيد و از هر چه شما را منع كرد اجتناب كنيد.» (همان)
محمد جواد مغنيه درجاي جاي تفسير خويش از روايات معصومين: درجهت فهم آيات سود مي‎برد و مجملات، عمومات، مطلقات آيات را تفسير مي‎كند؛ براي نمونه در تفسير آيات زير از روايات بهره گرفته است:
« وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَنْدَادًا ...» (بقره/١٦٥)
« إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَالَّذِينَ هَادُوا وَالنَّصَارَى وَالصَّابِئِينَ ...» (بقره/٦٢)
« وَمَا كَانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كَافَّةً فَلَوْلا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ ...» (توبه/١٢٢)
« يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ ...» (نساء/٤٣)
« وَكُنْتُمْ عَلَى شَفَا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ ...» (آل عمران/١٠٣)
هر چند نويسنده «الكاشف» مانند بسياري ديگر از مفسران از شيوه تفسير روايي در فهم آيات وحي سود مي‎برد؛ اما يك تفاوت اساسي ميان نظرگاه ايشان با ساير مفسران وجود دارد و آن اينكه، مغنيه روايات تفسيري را كه بيشتر در حد خبر واحد هستند تنها در احكام شرعي و موضوعات آن ها حجت مي‎داند و از بهره‎وري از اين گونه اخبار در باورهاي ديني و مباحث و مسائل تاريخي و موضوعات خارجي اجتناب مي‎كند. اگر هم درمواردي ايشان از اين گونه روايات سود مي‎برد، آن روايات با خود قرينه‎اي دارند كه سبب اطمينان مفسر مي‎گردد وبه منزله سنت قطعي مي‎شود.
در تفسير آيه « وَإِذْ يَرْفَعُ إِبْرَاهِيمُ الْقَوَاعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَإِسْمَاعِيلُ ...» (بقره/١٢٧) مي‎خوانيم:
«اين جانب، در ميان سخنان باستان‎شناسان، دراين باره چيزي نيافتم و قرآن نيز به طور آشكار تاريخ تأسيس خانه كعبه را بيان نكرده و تنها به اين مقدار بسنده كرده است كه ابراهيم و اسماعيل به ساختن خانه پرداختند و دراين باره با يكديگر همكاري كردند و اين سخن مشخص نمي‎كند كه آيا خانه پيش از ابراهيم وجود داشته و لكن خراب شده و آنگاه ابراهيم(ع) و فرزندش اسماعيل(ع) ، آن را تجديد بنا كرده و يا اين كه پيش از ابراهيم(ع) ابداً وجود نداشته است. سنتي قطعي [يا خبر متواتر] نيز در اين باره وجود ندارد و رواياتي كه در اين موضوع آمده، همگي خبر واحد مي‎باشند و خبر واحد تنها دراحكام شرعي و يا بنا به قولي در احكام شرعي و موضوع آن ها ـ چنان كه برخي گفته اند ـ حجت است؛ اما در عقايد، مسائل تاريخي وموضوعات خارجي محض حجيت ندارد مگر اين كه قرينه‎اي وجود داشته باشد كه موب اطمينان و اعتماد انسان بدان شود و دراين صورت،خبر واحد به منزله خبر متواتر خواهد بود.»(همان، /378)
افزون بر اين، در نگاه مغنيه رواياتي به عنوان روايت تفسيري در خور بهره‎برداري هستند كه با آيات قرآن ناسازگاري نداشته باشند؛ براي نمونه وي در تفسير آيه « صِرَاطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَلا الضَّالِّينَ» (فاتحه/٧) روايتي را كه مراد از« الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ » را يهود و مراد از «ضالين» را نصاري معرفي مي‌كند ناسازگار با عموم آيه مي‌خواند:
« در برخي از روايات آمده است كه مراد از «مغضوب عليهم» يهود و مراد ار «ضالين» نصاري است؛ لكن لفظ آيه عام مي‎باشد، نه تخصيص درآن وجود دارد و نه استثنا. بنابراين، هركس كه فرمانبردار باشد نعمت و رحمت خدا شامل حال او خواهد شد و هر كس كه گناهكار باشد گمراه و مورد خشم است.» (همان، /117)

2. تفسير عقلي

در طول تاريخ تفسير، عقل يكي از مهمترين ابزارهاي فهم آيات وحي بوده است. مفسران بسياري در شناخت متشابهات از محكمات، زدودن ناسازگاري آيات با يكديگر و فهم درست تر آيات از عقل سود برده‎اند و از جمله اين مفسران محمد جواد مغنيه است. در نگاه وي عقل موهبتي الهي است كه به انسان توانايي رسيدن به انديشه‎هاي ديني را ارزاني مي‎دارد، وجوب عمل به آيات و روايات را دليل‎مند مي‎سازد، ناسازگاري آيات را ازميان مي‎برد، تأويل برخي از آيات را ضروري نشان مي‎دهد و... .
در يك جمع‎بندي كوتاه، عقل در تفسير «الكاشف» در ميدان‎هاي زير مبناي فهم آيات قرار مي‎گيرد:

يك. تأويل برخي از مفاهيم قرآني

در منظر نويسنده «الكاشف»، هر آيه‎اي از آيات قرآن كه با حكم بديهي عقل ناسازگار افتد بايد تأويل گردد و اين تأويل بايد به گونه‎اي باشد كه با حكم عقل سازگار نمايد. او در مقدمه مي‎نويسد:
«هرگاه ظاهر لفظ با حكم بديهي عقل تعارضي داشت لفظ را به گونه‎اي تأويل كردم كه با عقل هماهنگي پيدا كند؛ زيرا عقل دليل و حجت بر وجوب عمل كردن به نقل و روايت است.» (همان، /92)
بر اين اساس، تفسير آيات در تفسير وي به شيوه تفسير عقلي براي جلوگيري از تحريف قرآن ضروري است؛ چه اين كه فهم ظاهري تعدادي از آيات قرآن بدون جريان تفسير عقلي تحريف قرآن را در پي دارد.
مغنيه در تفسير آيه « وَإِنَّ مِنْهُمْ لَفَرِيقًا يَلْوُونَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالْكِتَابِ ...» (آل عمران/٧٨) مي‎نويسد:
«تحريف به چند صورت تحقق مي‎يابد. گاهي تحريف به افزودن و گاهي به كاستن است؛ يعني چيزي به كتاب خدا افزوده و يا ازآن حذف شود. گاهي با تحريف حركات، به گونه‎اي كه معنا را تغيير دهد، صورت مي‎گيرد؛ مثلاً فاعل را مفعول و مفعول را فاعل قرار دهند. همچنين ممكن است تحريف با تفسير تحقق پذيرد؛ به عنوان مثال: «يدالله» به دست حقيقي دست تفسير شود و نه به دست مجازي كه مراد قدرت خداوند است.» (همان، 2/162)
دراين راستا مغنيه در تفسير آيه «حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَه» (بقره/٥٥) نخست اثبات مي‎كند خدا از جهت عقلي قابل رؤيت نيست و پس از آن آيه را تأويل مي‎كند. او مي‎نويسد:
«اماميه ومعتزله مي‎گويند: ديدن خدا با چشم ظاهري محال است، هم در دنيا و هم در آخرت، چرا كه خدا نه جسم است و نه درجسمي حلول كرده و نه چيزي كه در مكاني قرار دارد. چون اين دو طايفه ديدن خدا را از لحاظ عقلاني محال مي‎دانند، آياتي كه در ظاهر بر امكان رؤيت خدا دلالت دارند، بر رؤيت او با عقل و بصيرت حمل كرده‎اند و نه بر ديدن او با چشم سر، و به تعبير فيلسوف بزرگ محمد‎بن ابراهيم شيرازي ـ معروف به ملاصدرا ـ يا صدرالمتألهين، ديدن خدا با حقايق ايمان امكان‎پذير است نه با اعضاي بدن» (همان، 1/228)
و در تفسير آيات « وَقُلْنَا يَا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَزَوْجُكَ الْجَنَّةَ ...» (بقره/٣٥) نيز نويسنده «الكاشف» نخست عصمت انبيا را عقلاً اثبات مي‎كند و سپس آياتي كه به ظاهر با عصمت انبياء ناسازگار است، تأويل مي‎نمايد. (رك: همان، /194)
دو. رفع ناسازگاري آيات
نويسنده «الكاشف» ناسازگاري و تناقض حقيقي ميان آيات با يكديگر را امكان‎ناپذير مي‎خواند، چنان كه ناسازگاري واقعي آيات با عقل را محال مي‎نامد؛ اما وي تناقض ظاهري آيات را جايز مي‎شمرد و در رفع اين ناسازگاري از عقل به عنوان يكي از راه هاي زدودن تناقض بهره مي‎گيرد. او نخست آيات هم موضوع را دركنار هم قرارمي‎دهد و سپس با مبنا قرار دادن آيات سازگار با عقل، آياتي را كه ناسازگار با آيات مورد تأييد عقل و حكم عقلي است تأويل مي‎كند؛ مانند آياتي كه موضوع آن ها عصمت انبياء است.
مغنيه درتفسير آيه « مَا أَصَابَ مِنْ مُصِيبَةٍ فِي الأرْضِ وَلا فِي أَنْفُسِكُمْ ...» (حديد/٢٢)با عنوان «المصائب و صاحب الظلال» درنقد ديدگاه سيد قطب مي‎نويسد:
«تناقض حقيقي و واقعي ميان آيات و برخورد يكي از آن ها با حكم عقل، بر قرآن و در قرآن محال است. چگونه محال نباشد در حالي كه اين كتاب از سوي خداي حكيم و داناست! بنابراين هر گاه ظاهر آيه‎اي با آيه‎اي ديگر و يا با حكم عقل برخورد داشته باشد، مي‎فهميم كه اين ظاهر و اطلاق آن، مراد خداوند تعالي نيست و اگر لفظ مطلق آورده شده بر طبق روش قرآن در بيان است، چونان كه از يهود و نصارا به اهل كتاب تعبير كند و يا اينكه اين اطلاق براساس آن چيزي است كه به حكم عقل شناخته شده است؛ نظير اين كه از قدرت خداوند به «يد» تعبير مي‎كند.» (همان، ذيل آيه)

3. موقعيت علمي

محمد جواد مغنيه بر خلاف گروهي از قرآن‎پژوهان و مفسران، به جامعيت قرآن نسبت به تمام نيازمندي هاي بشر در زمينه‎هاي مختلف تجربي و انساني معتقد نيست. او در تفسير« هُدًى لِلْمُتَّقِينَ» مي‎نويسد:
«اين جمله آشكارا دلالت دارد بر اينكه در قرآن نبايد به دنبال علم تاريخ، فلسفه، علوم طبيعي و رياضي و امثال آن رفت؛ بلكه تنها هدايت انساني، ارشاد، اصلاح و خوشبختي دو جهان او را در قرآن بايد جستجو كرد. به بياني ديگر: قرآن، كتاب دين، اخلاق، عقيده و شريعت است و اگر در آيات قرآن آياتي در‌باره جهان هستي آمده، مقصود خداوند از اين آيات بيان حقايق علمي نيست، بلكه هدف آن است كه ما به وسيله جهان هستي و نظام حاكم بر آن به وجود خداي سبحان هدايت شويم و پي ببريم كه هيچ موجودي از موجودات به طور تصادفي و بدون قصد ـ چنان كه ماديون مي‎گويند ـ آفريده نشده است.» (همان، 1/122)
بر اثر همين رويكرد، مغنيه بر مفسران و قرآن‎پژوهاني كه در پي جمع ميان آيات و دانسته‎هاي علمي هستند دو اشكال مي‎كند:
1. دانش بشر به تناسب انديشه محدود او محدود است، اما قرآن كه خاستگاه آن علم الهي است نامحدود است ونمي‎توان ميان محدود و نامحدود گردآورد.
2. علم انسان مجموعه‎اي است از فرضيه‎ها و تئوري هاي درست و نادرست و در عين حال خطاپذير. در زماني دانسته‎اي قطعي و يقييني خوانده مي‎شود و در زماني ديگر خرافه ناميده مي‎شود. بنابراين چگونه مي‎توان ميان آنچه خطاپذير است با قرآني كه خطاناپذير است جمع نمود.
هرچند نويسنده «الكاشف» جامعيت قرآن را به معنايي كه ياد شد منكر است و بر مفسران و قرآن ‎پژوهان علم‎گرا خدشه مي‎كند؛ تأثير دانسته‎هاي علمي قطعي در فهم بهينه آيات و شناخت اسرار و فلسفه احكام را مي‎پذيرد و از بهره‎وري از يافته‎هاي غيرقطعي و يا ملاك قراردادن مطلق دستاوردهاي علمي در راستي و درستي آيات، پرهيز مي‎دهد.او مي‎نويسد:
«اشكالي ندارد كه ما از حقايقي كه علم آن ها را كشف كرده براي درك برخي از آيات كمك بگيريم، لكن مشروط به اينكه اين حقايق را معيار راستي و درستي قرآن قرار ندهيم؛ بلكه از آن ها به عنوان ابزاري براي شناخت اسرار و حكمت برخي از احكام آن بهره گيريم.» (همان،/126)
با اين باور است كه محمد جواد مغنيه در تفسير برخي از آيات قرآن از دستاوردهاي علمي سود مي‎برد و در تفسير برخي از آيات قرآن نظريات مفسران علم‎گرا را به نقد مي‎كشد؛ براي نمونه او درتفسير آيات زير از يافته‎هاي قطعي علمي سود برده‎است:
« إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ وَاخْتِلافِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ ...» (بقره/١٦٤)
« الَّذِينَ يَأْكُلُونَ الرِّبَا لا يَقُومُونَ إِلا كَمَا يَقُومُ الَّذِي يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطَانُ ...» (بقره/٢٧٥)
« وَمِنْ كُلِّ الثَّمَرَاتِ جَعَلَ فِيهَا زَوْجَيْنِ » (رعد/٣)
در تفسير آيه « وَمِنْ كُلِّ الثَّمَرَاتِ... » مي‎خوانيم:
«يعني در گياه هر نوع ميوه جفت وجود دارد: نر و ماده كه به سان نر و ماده نخل ها آشكارند و يا همانند ديگر گياهان پنهانند. شيخ مراغي در تفسيرش مي‎گويد: «دانش جديد ثابت كرده است كه ميوه درخت و دانه كشت از نر و ماده توليد مي‎شود. اين جفت گاهي در يك درخت قرار دارند؛ همانند بيشتر درختان و گاهي در دو درخت قرار دارند؛ نظير نخل ها» در مجله لبناني «العلوم» شماره اوت 1967 مقاله‎اي است زير عنوان: «چگونه زندگي موجودات برانگيخته مي‎شود». دراين مقاله آمده‎است: حشرات روي بدن هاي خود لقاح لازم را بر مي‎دارند و بدون كوچكترين خطا آن را به غلاف هاي شكوفه گل ها منتقل مي‎كنند. پرنده با منقارش شكوفه زنبق را تلقيح مي‎كند و اين گويي معجزه است. در جنگ جهاني دوم،نيروهاي متفقين وارد كورسيكا [جزيره فرانسوي] شدند. پس ازورود آنان، درختان زيتون دچار آفت شده و ميوه‎هايش كم شد. آمريكا خواست به اهالي اين منطقه كمك كند. از اين رو ماده «د.د.ت» را به روي درختان زيتون پاشيد و حشره زيان رسان را از بين رفت، لكن به همراه آن، ديگر حشرات نيز نابود شدند. در نتيجه، در سال آينده هيچ يك از درختان زيتون، ليمو و بادام، ميوه ندادند. بدين ترتيب آشكار شد كه ميوه جز از طريق تلقيح ماده نرينه به مادينه به وجود نمي‎آيد.» (همان، 4/587)
و در تفسير آيه « وَلَقَدْ خَلَقْنَاكُمْ ثُمَّ صَوَّرْنَاكُمْ ثُمَّ قُلْنَا لِلْمَلائِكَةِ ...» (اعراف/١١) نظريه داروين را به جهت علمي و قطعي نبودن نمي‎پذيرد:
«ما پيرو آن دليلي هستيم كه ترديد و احتمال مخالف را نپذيرد؛ زيرا وقتي احتمال بيايد، استدلال باطل مي‎شود و اين يك حقيقت عيني و بديهي است كه حتي تجربه‎گرايان كه منبع شناخت را به آزمايش حسي منحصر مي‎دانند نيز آن را انكار نمي‎كنند.» (همان، 3/472)
وي تفسير شياطين به ميكروب ها را درذيل آيه « يَا بَنِي آدَمَ لا يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطَانُ كَمَا أَخْرَجَ أَبَوَيْكُمْ » (اعراف/٢٧) تفسير به حدس و گمان دانسته، نكوهش مي‌كند.(همان، /490)

منابع و مآخذ «الكاشف»

محمدجواد مغنيه ازمنابع بسياري در تفسير آيات قرآن سود برده است كه برخي از اين منابع دريك دسته‎بندي كلي عبارتند از:

1. منابع تفسيري

نويسنده «الكاشف» در تفسير آيات با ديدگاه هاي بسياري از مفسران بزرگ قرآن آشناست به گونه‎اي كه در تفسير برخي از آيات ده ها تفسير را مطالعه مي‌كند.
منابع تفسيري «الكاشف» عبارتند از:
1. مجمع البيان
2. مفاتيح الغيب
3. البحر المحيط
4. المنار
5. تفسير «قرآن» كريم، ملاصدرا
6. الكشاف
7. تفسير بيضاوي
8. غرائب القرآن
9. تفسير مراغي
10. التسهيل لعلوم التنزيل
11. تفسير طبري
12. آلاء الرحمن
13. روح البيان
14. بيان السعاده
15. درّ المنثور
16. روح المعاني
17. في ظلال القرآن
در ميان اين تفاسير، بيشترين نقل قول را از تفسير مجمع البيان، مفاتيح الغيب و المنار دارد و بيشترين عنايت او به تفسير المنار است؛ هر چند درجاي جاي تفسير، نظريات عبده و رشيد رضا را نقد مي‎كند.

2. منابع فقهي

بهره وري محمد جواد مغنيه از منابع فقهي در تفسير آيات الاحكام بسيار گسترده است. مهمترين منابع فقهي «الكاشف» عبارتند از:
1. مسالك الافهام، شهيد ثاني
2. احكام القرآن، جصّاص
3. تذكره، علامه حلي
4. جواهرالكلام، نجفي
5. احكام القرآن، ابي‎بكر معافري اندلسي
6. الروضه البهيّه، شهيد ثاني
7. المغني، ابن قدامه
8. بدايه المجتهد، ابن رشد
9. الفقه الاسلامي في ثوبه الجديد، شيخ مصطفي زرقا
افزون بر منابع يادشده، مغنيه از منابع اصول، تاريخ، علوم تجربي و انساني نيز در تفسير سود مي‎برد؛ از آن جمله در دانش اصول از رسائل شيخ انصاري و... و در تاريخ از مروج الذهب و محمد رسول الله و الاخبار المصريه و... و در بخش روايات از سنن ترمذي، وسائل الشيعه، كافي و... سود مي‎برد و دركنار تمام اين كتاب ها از مجلات و روزنامه‎ها نيز در تبيين هرچه بهتر آيات بهره مي‎گيرد.

منابع و مآخذ

1. مغنيه،محمد جواد؛ تفسير كاشف،ترجمه موسي دانش،اول، بوستان كتاب،قم، 1385 ش.

 

منبع: فصلنامه پژوهشهای قرآنی (53)

 

Copyright © 2009 The AhlulBayt World Assembly . All right reserved