• تاريخ: سه شنبه 1 آذر 1390

برخوردهاى مسالمت آميز پيامبر(ص) با يهود


           

درباره صلح نامه پيامبر(ص) و يهود مدينه هر چه سخن گفته مى شود منحصر به پيمانى است كه به ((موادعه يهود)) شهرت يافته است. ليكن در اين مقاله قرار داد ديگرى كه تنها در كتاب ((اعلام الورى)) آمده است به عنوان پيمان اصلى ميان پيامبر(ص) و يهود معرفى مى گردد و دلايل و شواهدى بر درستى آن متن ارائه مى شود.
هم چنين اين نتيجه به دست آمده كه پيمان نامه مشهور, مربوط به يهوديان انصار است و به علاوه, آن مجموعه اى از چند قرارداد است نه يك قرارداد.
بخش دوم اين نوشتار به بررسى يكى از سريه هاى زمان پيامبر(ص) پرداخته و چنين نتيجه گرفته است كه اين حركت برخلاف آن چه شهرت يافته سريه نيست, بلكه حركتى سياسى است كه از سوى رسول خدا(ص) به منظور صلح با يهود خيبر انجام شده است. هر چند پايان اين حركت به درگيرى كشيده شده است.

مقدمه
پيامبر اكرم(ص) پس از هجرت به مدينه, برخوردهاى گوناگونى با يهوديان اين شهر داشته كه از اين ميان, جنگ هاى آن حضرت با بنى قينقاع, بنى نضير, بنى قريظه و خيبر شهرت يافته است. هم چنين آن حضرت سريه هايى را براى كشتن برخى چهره هاى مفسد يهودى اعزام نموده اند, ليكن درباره برخوردهاى مسالمتآميز ميان رسول خدا و يهوديان كمتر سخن به ميان آمده است. در اين جا دو مورد مهم از اين برخوردها بررسى مى گردد: يكى انعقاد قرارداد صلح ميان آن حضرت و گروه هاى يهودى مدينه و ديگرى تلاش ايشان براى برقرارى صلح با يهود خيبر پيش از جنگ با خيبريان, هرچند اين تلاش به نتيجه نرسيده است.
منابع اصلى اين تحقيق عبارت اند از دو كتاب ((السيره النبويه)) و ((المغازى)). السيره النبويه كه به سيره ابن هشام شهرت دارد در واقع سيره ابن اسحاق است كه عبدالملك بن هشام (متوفاى 213ق) آن را جمعآورى كرده و گاه از آن كاسته و گاه مطالبى را برآن افزوده است. محمدبن اسحاق (متوفاى 150ق) قديمى ترين سيره نويسى است كه روايات او در تاريخ اسلام جايگاه ويژه اى دارد. او كارهاى پراكنده پيش از خود را جمع كرده و سيره منظمى را به دست داده است. با وجود آن همه مطالبى كه اين مورخ درباره روابط پيامبر(ص) و يهود آورده, از پيمان آن حضرت با سه گروه يهودى مدينه سخنى به ميان نياورده است, بلكه گزارش او از پيمان عمومى به گونه اى است كه مورخان بعدى, گروه هاى اصلى يهود را هم در اين قرار داد سهيم دانسته اند و به نظر مى رسد اين توهم ناشى از واژه هايى است كه ابن اسحاق در اين گزارش به كار برده است.
درباره وثاقت ابن اسحاق اختلاف نظر فراوان است اما به نظر مى رسد پذيرش گزارش هاى او از سوى مورخان بعدى شاهدى بر وثاقت او باشد. گذشته از اين, در بررسى هاى تاريخى به آسانى نمى توان گفته هاى ابن اسحاق را كه با قراين و شواهدى قابل تإييد است, رد كرد, زيرا در اين صورت بيشتر اطلاعات تاريخى صدر اسلام با مشكل روبه رو خواهد شد, البته اين سخن بدان معنا نيست كه هر نقل مشكوكى را هم بپذيريم. در اين نوشتار هم چنين از اضافات ابن هشام استفاده هاى زيادى شده است.
منبع ديگر (المغازى) از محمدبن عمر واقدى (متوفاى 207ق) است. او تنها مورخى است كه خبرهاى مربوط به همه جنگ ها و سريه هاى دوران رسول خدا را به تفصيل ثبت كرده است. قديمى بودن او و كارشناسى اش در زمينه جنگ ها و سريه ها اعتبار ويژه اى به اين كتاب بخشيده و ارائه جزئيات رويدادها آن را بر سيره ابن اسحاق برترى داده است.
پس از اين دو منبع اصلى, كتاب هاى: الطبقات الكبرى, تاريخ الخليفه, الاموال, المحبر, انساب الاشراف, تاريخ يعقوبى, تاريخ طبرى, دلائل النبوه, اعلام الورى و ديگر منابع مربوط به سيره و مغازى مورد توجه بوده است. در اين ميان, كتاب الاموال و اعلام الورى در موضوع پيمان هاى پيامبر و يهود بيشتر مورد استفاده قرار گرفته است. ابوعبيد قاسم بن سلام (متوفاى 224 ق) مولف كتاب الاموال, دومين كسى است كه پس از ابن اسحاق متن كاملى از پيمان نامه مدينه ارائه كرده و به خاطر ذكر نام راويان, حتى برگزارش ابن اسحاق ـ كه به سند اين قرار داد اشاره نكرده است ـ برترى دارد. در عين حال يكى از مورخانى كه درباره شركت يهوديان معروف مدينه در اين پيمان, ابهام ايجاد مى كند ابوعبيد مى باشد كه سخن او منشإ اشتباه برخى تاريخ نويسان شده است. علامه ابوعلى طبرسى (متوفاى 548 ق) صاحب تفسير مجمع البيان, نويسنده كتاب تاريخ اعلام الورى است. اين كتاب گرچه در تاريخ چهارده معصوم(عليهم السلام) است, بخش زيادى از آن به سيره پيامبر اختصاص دارد. از اين رو, منبع مهمى در موضوع پيمان با يهوديان اصلى مدينه (بنى قينقاع, بنى نضير و بنى قريظه) به شمار مى رود و بلكه منحصر به فرد است. البته دست دوم بودن اين منبع ضررى به اعتبار اين نقل نمى زند چون از منابع كهن بر درستى گزارش او شاهد آورده ايم.
درباره بخش دوم اين نوشتار ذكر اين نكته لازم است كه همه مورخان سريه عبدالله بن رواحه را, براى كشتن اسيربن رزام, عنوان كرده اند اما با بررسى گزارش هاى مختلف به اين نتيجه دست يافته ايم كه اين حركت به منظور برقرارى صلح با خيبر بوده است ولى در هنگام بازگشت هيئت اعزامى, به درگيرى كشيده شده است.

1)
پيمان با يهود
پيامبر اكرم(ص) پس از ورود به مدينه با گروه هاى زيادى پيمان بستند. آن چه مورد نظر ماست پيمان هايى است كه يهوديان مدينه در آن شركت داشته اند. با اين كه مورخان به مناسبت هاى مختلف به قراردادهاى پيامبر(ص) با يهود اشاره كرده اند اما به متن آن ها چندان توجهى نشده است; مثلا هنگام گزارش جنگ هاى آن حضرت با سه گروه يهود مى گويند: پيامبر با آنان پيمانى داشت كه ناديده گرفتند(1) ولى مواد آن را بيان نكرده اند. تنها دو مورد از اين قراردادها به طور كامل ثبت شده كه يكى مربوط به همه گروه هاى مدينه است و به پيمان عمومى و موادعه يهود معروف شده و ديگرى مخصوص سه طايفه بنى نضير و بنى قريظه و بنى قينقاع است. در اين فصل مواد اين دو قرارداد و طرف هاى امضا كننده آن بررسى خواهد شد.

الف ـ پيمان عمومى
يكى از اقدامات رسول خدا(ص) در آغاز هجرت, انعقاد قراردادى ميان مهاجرين و انصار بود كه در آن از يهود هم فراوان ياد شده است. با وجود اهميت فراوانى كه تاريخ نويسان متإخر براى اين پيمان نامه قائل اند و آن را از شاه كارهاى دولت مدينه مى دانند, مورخان اوليه چندان اهميتى به آن نداده و به نقل آن همت نگماشته اند. تنها ابن هشام متن آن را از ابن اسحاق روايت كرده و ابوعبيد ـ معاصر ابن هشام ـ هم در كتاب الاموال آن را آورده است.(2) اما متإسفانه مورخانى همچون ابن سعد, ابن خياط, بلاذرى, يعقوبى, طبرى و مسعودى اشاره اى به آن نكرده اند. گر چه روايت ابن اسحاق و ابوعبيد با قدمتى كه دارند براى ما ارزشمند است ليكن تعدد روايات و برداشت هاى سيره نويسان بعدى نيز مى توانست در تحليل جزئيات قرارداد بيشتر راهگشا باشد.
متن اين پيمان كه ابن هشام آن را قبل از داستان برادرى مهاجرين و انصار آورده, طولانى است. در اين جا به بخش هايى از آن كه مورد نظر است توجه مى كنيم:
ابن اسحاق مى گويد:
رسول خدا(ص) بين مهاجرين و انصار نوشته اى امضا كرد و در آن با يهود پيمان بست. آنان را بر دين و اموالشان تثبيت كرد و به سود و زيان آنان شرايطى مقرر فرمود. متن پيمان چنين است: بسم الله الرحمن الرحيم اين نوشته اى است از محمد پيامبر(ص) بين مسلمانان قريش و يثرب و كسانى كه به ايشان ملحق شوند و به همراهشان جهاد كنند. آنان ملتى واحد را تشكيل مى دهند. مهاجرين در پرداخت ديه و فديه بر آداب پيش از اسلام باقى اند و به نيكى و عدالت آن را مى دهند. بنى عوف, بنى ساعده, بنى حارث, بنى جشم, بنى نجار, بنى عمروبن عوف, بنى نبيت و بنى اوس هم بر رسوم پيش از اسلام باقى اند... هر يهودى از ما پيروى كند يارى مى شود و با ديگر مسلمانان مساوى است, بر او ستم نمى شود و دشمنش يارى نمى گردد... يهود هنگام جنگ همراه مسلمانان هزينه جنگى را مى پردازند.
يهود بنى عوف و بندگانشان با مسلمانان در حكم يك ملت اند. يهوديان دين خود را دارند و مسلمانان دين خود را, اما هر كه ستم كند خود و خانواده اش را به هلاكت خواهد انداخت. براى يهوديان بنى نجار, بنى حارث, بنى ساعده, بنى جشم, بنى اوس, بنى ثعلبه, جفنه بنى ثعلبه و بنى شطيبه همان حقوق بنى عوف ثابت است. نزديكان ايشان هم از اين مزايا برخوردارند. كسى بدون اجازه محمد(ص) از اين مجموعه بيرون نمى رود. از قصاص جراحتى كوچك هم گذشت نخواهد شد. هر كه ديگرى را ترور كند خود و خانواده اش را در معرض ترور قرار داده مگر اين كه به او ستم شده باشد. يهوديان و مسلمانان هزينه جنگ را به سهم خود مى پردازند... قريش و دوستانشان پناه داده نمى شوند. اگر كسى به مدينه حمله كرد همه دفاع خواهند كرد. يهود اوس و موالى شان نيز از اين حقوق برخوردارند.

اين قرارداد همان گونه كه پيداست ميان مهاجرين و قبايل مسلمان و يهودى انصار بسته شده است. يهوديانى كه نامشان در اين پيمان آمده شهرتى ندارند و در گزارش هاى تاريخى توجه چندانى به آن ها نشده است.(3) گويا اين يهوديان همان كسانى اند كه يعقوبى درباره آنان مى گويد: ((گروهى از اوس و خزرج به خاطر همسايگى با يهود, آيين يهود را برگزيدند))(4) و به متهودين (يهودى شده ها) يا يهود انصار شهرت دارند. اين گروه ها به جهت اوس يا خزرجى بودنشان كمترين تنش ها را با مسلمانان داشته اند(5) و به نظر مى رسد كم كم اسلام آورده و ارتباطى با يهوديان اصيل نداشته اند. علت معروف شدن اين پيمان به موادعه يهود هم, شركت اين گروه از يهود انصار, در آن است. اما نام گذارى اين قرارداد به موادعه يهود چندان درست نيست چون طرف هاى اصلى آن مهاجران مكه و انصار مسلمان مدينه هستند. در ابتداى متن و در گزارش منابع ديگر نيز تنها همين گروه به عنوان طرف قرارداد مطرح هستند و هيچ اشاره اى به يهود نشده است.(6) به همين دليل برخى محققان براين باورند كه اين پيمان مجموعه اى از چند قرارداد است كه ابن اسحاق و ديگران آن را در كنار هم و به عنوان يك پيمان نامه آورده اند.(7) تكرار برخى مواد متن نيز چنين مطلبى را تإييد مى كند.
به هر حال عنوان ((موادعه يهود)) و شركت گروه هاى يهودى انصار در اين پيمان نامه, بسيارى را به اشتباه انداخته و موجب شده است گمان كنند سه طايفه معروف يهود ـ كه گفته مى شود يهود اصلى حجازند(8) ـ نيز در اين قرارداد شركت داشته اند. علت چنين تصورى اين است كه اولا, برخى مورخان هنگام نقل اين قرارداد از آن سه طايفه نام برده اند.(9) ثانيا, همه مورخان هنگام بيان جنگ هاى پيامبر(ص) با اين سه گروه يهودى, گفته اند:
((آنان هنگام ورود رسول خدا به مدينه با او پيمان بسته بودند)) و چون متن ديگرى غير از اين پيمان به موادعه يهود شهرت ندارد, بلافاصله تصور مى شود كه مراد از پيمان با سه گروه يهود, همين پيمان عمومى است. ليكن اين مطلب درست نيست و اين سه گروه در اين قرار داد دخالتى ندارند بلكه آنان پيمانى مخصوص دارند كه بعدا از آن سخن خواهيم گفت. البته ممكن است انعقاد هر دو معاهده در يك زمان انجام شده باشد اما به هر حال در پيمان عمومى كه عنوان موادعه يهود به خود گرفته حرفى از آنان نيست, زيرا اين سه طايفه از يهوديان سرشناس مدينه بودند و اگر در اين پيمان شركت داشتند حتما نام آنان برده مى شد. چگونه ممكن است از هشت گروه يهودى غير معروف در اين پيمان نام برده شود اما به يكى از سه گروه معروف اشاره هم نشود؟! پس بايد گفت پيمان با سه طايفه, غير از اين قرارداد است.
به علاوه مواد اين پيمان با آن چه مورخين درباره آن سه گروه مى گويند, مطابقت ندارد. آنان مى گويند سه طايفه با پيامبر(ص) قرار داشتند كه بى طرفى خود را حفظ كرده و حتى به نفع مسلمانان وارد جنگ نشوند(10) اما در اين پيمان يهود موظف شدند در جنگ ها همراه مسلمانان شركت كرده و بخشى از هزينه آن را تإمين ك11نند.() در گزارش هاى تاريخى هم درباره شركت اين سه طايفه در جنگ ها مطلبى به چشم نمى خورد و تاريخ نيز هيچ گاه آنان را به خاطر كناره گيرى از جنگ سرزنش يا متهم به پيمان شكنى نكرده است. پيداست چنين تعهدى (كه مسلمانان را يارى كنند) نسبت به رسول خدا نداشته اند و آن چه هست مربوط به يهوديان اوس و خزرج است.
برخى با بيان احتمالاتى درباره شركت اين سه طايفه در پيمان عمومى گويند: ((احتمال دارد آن ها هم جزء پيمان باشند, چون ياد از بستگان اوس و غيره, ضمنا ياد از يهود هم پيمان آن ها هم هست)).(12) اما اين سخن درست به نظر نمى رسد چون اولا, انعقاد پيمان با اوس و خزرج هيچ گاه مستلزم قرارداد با هم پيمانان آنان نيست. ثانيا, ياد از يهود انصار در پيمان نامه نشان مى دهد كه يهوديان اصلى ـ بنى قينقاع و بنى نضير و بنى قريظه ـ بايد مورد توجه بيشترى قرار مى گرفتند و اگر همراه هم پيمانان اوس و خزرجى خود در پيمان شركت داشتند حتما نام آنان نيز برده مى شد.
علامه جعفر مرتضى در اين باره مى گويد: ((روشن است كه مقصود از يهود در اين قرارداد بنى قينقاع و بنى نضير و بنى قريظه نيستند بلكه يهوديانى هستند كه جزء قبايل انصار بودند)).(13) هيكل هم مى گويد: ((در امضاى اين عهدنامه يهود سه گانه شركت نداشتند و پس از مدتى بين آنان و پيامبر قراردادى بسته شد.))(14)

ب ـ پيمان با سه گروه معروف يهود
متن اين قرارداد را كه رسول خدا(ص) با سه طايفه بنى نضير, بنى قريظه و بنى قينقاع امضا كرده مرحوم طبرسى در اعلام الورى از على بن ابراهيم نقل كرده است. متإسفانه اين متن هم مورد بى توجهى همه مورخان قرار گرفته و هيچ كس قبل و بعد از طبرسى آن را نياورده است.(15) جاى شگفتى است چنين پيمان مهمى ـ كه به سرنوشت سه گروه يهودى به خصوص بنى قريظه مربوط است ـ اين گونه از دسترس يا توجه منابع تاريخى و روايى دور بماند و تنها در قرن ششم و براى يكبار متن آن ثبت شود. به هر حال اين مهم ترين پيمانى است كه در موضوع يهود مدينه با آن سرو كار داريم و به جهت اهميت و ضرورت آن در مباحث آينده, متن آن را از نظر مى گذرانيم:
على بن ابراهيم نقل مى كند يهود بنى قريظه و بنى نضير و بنى قينقاع نزد پيامير(ص) آمده گفتند: مردم را به چه مى خوانى؟ فرمود: به گواهى دادن به توحيد و رسالت خودم. من كسى هستم كه نامم را در تورات مى يابيد و علمايتان گفته اند از مكه ظهور مى كنم و به اين سنگلاخ (مدينه) كوچ مى كنم... يهوديان گفتند آن چه گفتى شنيديم. اكنون آمده ايم با تو صلح كنيم كه به سود يا زيان تو نباشيم و كسى را عليه تو يارى نكنيم و متعرض يارانت نشويم. تو هم متعرض ما و دوستانمان نشوى, تا ببينيم كار تو و قومت به كجا مى انجامد. پيامبر پذيرفت و ميان آنان قراردادى نوشته شد كه يهود نبايد عليه پيامبر(ص) يا يكى از يارانش با زبان, دست, اسلحه, مركب (نه در پنهانى و نه آشكارا, نه در شب و نه روز) اقدامى انجامد دهد و خداوند بر اين پيمان گواه است. پس اگر يهود اين تعهدات را ناديده بگيرد رسول خدا مى تواند خون ايشان را بريزد, زن و فرزندانشان را اسير و اموالشان را غنيمت بگيرد. آن گاه براى هر قبيله از اين يهوديان نسخه اى جداگانه تنظيم شد. مسئول پيمان بنى نضير حيى بن اخطب, مسئول پيمان بنى قريظه كعب بن اسد و مسئول پيمان بنى قينقاع مخيريق بود.(16)
اين قرارداد نسبت به آن چه به پيمان عمومى شهرت يافته از صراحت و انسجام بيشترى برخوردار است, زيرا طرف هاى آن به خوبى روشن است و پيداست در يك زمان براى هر سه طايفه بسته شده است. ولى مشكل اين متن اين است كه منحصر به نقل طبرسى است و در هيچ منبع ديگرى نيامده است. گذشته از اين كه قدمت كتاب و راوى (على بن ابراهيم) به اندازه مورخان دست اول سير نيست. اما آن چه مشكل را حل مى كند گزارش ها و شواهدى است كه در منابع دست اول بر تإييد مواد اين پيمان وجود دارد; اين شواهد عبارت اند از:
1
ـ در بسيارى از منابع وقتى سخن از پيمان شكنى سه طايفه يهودى به ميان آمده تصريح شده است كه آنان هنگام ورود رسول خدا به مدينه, پيمانى را با آن حضرت امضا كردند.(17) از طرفى گفتيم پيمان عمومى به هيچ رو متوجه اين سه طايفه نيست و قرارداد ديگرى هم درباره يهود وجود ندارد تا سخن مورخين را راجع به آن بدانيم.
2
ـ در برخى منابع آمده است يهود با پيامبر قرار داشتند به سود و زيان او قدمى بر ندارند(18) و اين مطلب در اين پيمان نامه وجود دارد.
3
ـ مورخين مى گويند حيى بن اخطب و كعب بن اسد با رسول خدا و مسئول پيمان بنى نضير و بنى قريظه طرف قرارداد بودند.(19) اين مطلب نيز در اين قرارداد بيان شده است.
4
ـ در منابع آمده است پيامبر(ص) پس از پيمان شكنى بنى قينقاع و بنى نضير قصد كشتن آنان را داشت ولى از آنان گذشت.(20) درباره قتل عام بنى قريظه پس از پيمان شكنى شان هم مورخان مى گويند: ((مردانشان كشته و زنان و فرزندانشان اسير شدند)).(21) وقتى هم محاصره بنى نضير و بنى قريظه شدت گرفت يهوديان گفتند: ((اگر تسليم محمد(ص) نشويم مردانمان كشته و زن و بچه ما اسير خواهند شد))(22) و اين ها كلماتى است كه تنها در اين پيمان نامه وجود دارد.
5
ـ مفسرين در شإن نزول آيات دوازده و سيزده سوره آل عمران مى گويند: چون مسلمانان در جنگ بدر پيروز شدند, يهود گفتند اين همان پيامبر(ص) موعود است اما وقتى در نبرد احد شكست خوردند يهود شك كرده گفتند او پيامبر نيست و بناى ناسازگارى و پيمان شكنى گذاشتند.(23) اين مطلب با آن چه در عهدنامه آمده كه يهوديان گفتند, صلح مى كنيم تا ببينيم كار تو و قومت به كجا مى انجامد, متناسب است. گويا يهود با آن همه اطلاعاتى كه از پيامبر(ص) داشتند باز هم منتظر حوادث آينده بودند و گمان مى كردند پيامبر(ص) بايد هميشه پيروز باشد و اگر چنين نشد با او مقابله كنند. از اين رو پس از جنگ احد, بنى نضير عهد خود را شكسته با رسول خدا وارد جنگ شدند.
اين ها شواهدى است كه به خوبى نشان مى دهد پيمان با سه گروه يهود مدينه, چيزى جز روايت اعلام الورى نيست.
درباره اين قرارداد چند نكته ديگر قابل توجه است:
الف ـ با اين كه درباره تاريخ انعقاد پيمان عمومى ترديدهايى وجود دارد(24) اما شواهدى در دست است كه بنابر آن ها پيمان با طوايف يهود را نمى توان ديرتر از ماه هاى اول هجرت دانست: نخست آن كه در گزارش اين پيمان آمده است: يهوديان نزد پيامبر آمده از دعوتش پرسيدند. پيداست اين اولين برخورد يهود با رسول خدا(ص) بوده كه چنين سوالى كرده اند. شاهد ديگر آن كه, مخيريق (كه طرف قرارداد بنى قينقاع معرفى شده) در همان اوايل هجرت ايمان آورده و در احد به شهادت رسيده است.(25) ديگر اين كه وى وقتى پيمان نامه را گرفت و نزد قومش برگشت به آنان گفت: بياييد به محمد(ص) ايمان آوريم.(26) از اين رو به نظر مى رسد او در همان روزها به مسلمانان پيوسته باشد. پس انعقاد اين قرارداد به ماه هاى اول هجرت برمى گردد.(27)
ب ـ بندهاى اين پيمان بسيار جالب است چون بعدها يهوديان يك يك اين قيود را زير پا گذاشته و پيمان شكنى را به كمال رساندند. آنان متعهد شدند به هيچ يك از اقدامات زير دست نزنند:
1
ـ همكارى عليه پيامبر (لا يعينوا على رسول الله) 2ـ همكارى عليه ياران پيامبر يعنى همه مسلمانان (ولا على احد من اصحابه) 3ـ اقدام تبليغاتى (بلسان) 4ـ اقدام مسلحانه (و لا يد و لا بسلاح) 5ـ پشتيبانى تداركاتى دشمن (و لا بكراع) 6ـ توطئه هاى پنهان و آشكار, در شب يا روز (فى السر و العلانيه بالليل و بالنهار) با وجود همه اين قيود و تإكيدات, در آينده خواهيم ديد كه برخى از اين گروه ها با زير پا گذاشتن همه اين شرايط, پيمان خود را نقض كرده با مسلمانان وارد جنگ شدند.
ج ـ از سوى رسول خدا(ص) براى هر كدام از اين سه طايفه نسخه اى نوشته شد تا نزد بزرگ ايشان محفوظ باشد. اين شخص مسئول پيمان نامه و طرف قرارداد با پيامبر(ص) به شمار مىآمد و تصميم گيرى درباره پاى بندى يا نقض قرارداد برعهده او بود. به همين جهت عبدالله بن ابى براى جنگ افروزى ميان يهود و مسلمانان به حيى بن اخطب و كعب بن اسد پيغام داد كه پيمان خود را ناديده بگيرند و با پيامبر بجنگند.(28) در جريان پيمان شكنى بنى قريظه هم اين كعب بود كه به اين كار رضايت داد و ديگران نيز با او مخالفتى نكردند.(29)
د ـ نكته آخر تناقضى است كه درباره مواد اين قرارداد با پيمان عمومى در گزارش هاى مورخين به چشم مى خورد. گاه گفته مى شود: وقتى رسول خدا(ص) به مدينه آمد با يهود پيمان بست كه به سود و زيان او جنگ نكنند(30) و گاه مى گويند: در پيمان آمده است كه اگر جنگى روى دهد يهود نيز به يارى مسلمانان بروند.(31) بار ديگر گفته مى شود: رسول خدا(ص) هر گروه از يهوديان را به هم پيمانان خود ملحق كرد.(32) اين مطلب هم گفته مى شود كه پيامبر به سود و زيان آنان شرايطى مقرر فرمود.(33) پيداست در اين مورد ميان دو قرارداد خلط شده است; قسمت دوم و سوم كلام مورخان مربوط به پيمان عمومى است كه يهوديان اوس و خزرج به دوستان هم پيمان خود ملحق شدند و هم چنين متعهد شدند در دفاع از مدينه همراه مسلمانان بجنگند, اما قسمت اول و چهارم سخن مورخان مربوط به پيمان با سه طايفه است كه قرار شد در جنگ ها ـ چه به سود و چه زيان پيامبر ـ وارد نشوند و مقصود از شرايط (له و عليه آنان) همان تعهدات طرفين براى عدم تعرض به يكديگر است كه در اين قرارداد آمده است (لا نتعرض لا حد من اصحابك و لا تتعرض لنا و لا لاحد من اصحابنا). علت اين ناسازگارى در كلمات تاريخ نگاران اين است كه معمولا كلمه يهود را بدون قيد آورده اند. از اين رو, يهود انصار كه در پيمان عمومى(34) شركت داشته اند از يهوديان اصلى بنى نضير و بنى قريظه و بنى قينقاع كه پيمان مخصوص به خود دارند, به سادگى تشخيص داده نمى شوند.
از آن چه گذشت روشن شد هر سه طايفه يهودى كه با مسلمانان درگير شدند با پيامبر به عنوان رئيس دولت مدينه, پيمان عدم تعرض داشتند. گر چه متن اين پيمان تا پيش از سده ششم به طور كامل ثبت نشده ولى همه مورخان كهن اشاره اى به آن كرده اند. گويا اصل چنين قراردادى براى آنان مسلم بوده ولى از ثبت مواد آن غفلت كرده اند. تاريخ نويسان جديد به خصوص اهل سنت هم كه گويا متن اعلام را نديده و فقط به روايت ابن اسحاق و پيمان عمومى توجه داشته اند و از طرفى سه طايفه يهود را بيرون از پيمان عمومى مى دانند, براى تطبيق كلام مورخان راه درستى نرفته اند.(35)

2)
تلاش براى صلح با خيبر
الف ـ حركت نظامى يا سياسى ؟
يكى از حركت هاى پيامبر(ص) در سال ششم قمرى كه به سريه شهرت يافت, اعزام عبدالله بن رواحه همراه گروهى از مسلمانان به خيبر است. بيشتر مورخان اين حركت را به نام سريه ثبت كرده, مى گويند: ((پيامبر, عبدالله را براى كشتن اسير بن رزام به خيبر فرستاد.))(36) اما دلايل و شواهد حاكى از آن است كه اين حركت به منظور كشتن اين چهره يهودى نبوده بلكه پيامبر اين گروه را با هدف برقرارى صلح با يهود خيبر و گفت وگو با بزرگ آنان (اسير بن رزام)(37) فرستاده است ولى به طور اتفاقى به كشته شدن وى منجر شده است. در آغاز به دلايلى كه نشان مى دهد حركت عبدالله براى ترور اسير نبوده توجه مى كنيم و سپس به شواهدى كه برصلحآميز بودن اين حركت وجود دارد, خواهيم پرداخت.
1
ـ در تمامى ترورهايى كه از سوى ياران پيامبر انجام شد دستور يا اجازه رسول خدا گزارش شده است. آن حضرت درباره ابوسفيان(38) و ابن نبيح هذلى(39) دستور داد; در مورد عصمإ(40), ابو عفك(41) و كعب بن اشرف(42) فرمود: كيست كه شر او را كم كند؟ و درباره ابو رافع(43) هم اجازه داد. اما درباره كشتن اسير هيچ گونه فرمان يا اجازه اى از پيامبر نيست. تنها مطلبى كه گفته شده اين است كه واقدى از عبدالله بن انيس روايت كرده كه: ((پيامبر به من فرمود اسير را نبينم يعنى او را بكش. ))(44) ليكن اين مطلب ـ گذشته از اين كه با ديگر بخش هاى اين گزارش سازگارى ندارد(45) و در سيره ابن هشام نيامده است ـ به خاطر اين كه فضيلتى براى ابن انيس به شمار مىآيد با ترديد جدى روبه رو است, زيرا بخشى از گزارش هايى كه واقدى از او نقل كرده بسيار غير معقول و افسانه اى است و به نظر مى رسد ساخته دست داستان سرايان يا كسانى است كه در صدد جعل فضايل براى عبدالله انيس بوده اند; مثلا در گزارش قتل ابن نبيح هذلى, واقدى از همين شخص كه مإمور كشتن هذلى بوده نقل كرده است كه: پس از كشتن او سرش را برداشته در غارى پنهان شدم, گروهى در تعقيب من بودند اما عنكبوتى بر در غار تارى تنيد و آنان مرا نديدند. يكى از آن ها كفش ها و ظرف آبش را نزديك غار گذاشت تا قضاى حاجت كند, من كه پا برهنه و تشنه بودم كفش ها و آب را برداشته شب ها راه پيمودم تا به مدينه رسيدم. پيامبر بر منبر مرا ديد و دعايم كرد. آن گاه عصايى به من داد و فرمود در بهشت بر اين تكيه كن كه عصا به دستان در بهشت كم هستند.(46) در سريه قتل ابو رافع نيز عبدالله بن انيس گفت: من او را كشتم و پيامبر هم گفته مرا تصديق كرد.(47) در جنگ خيبر نيز عناياتى از پيامبر درباره او گزارش شده است.(48) اين در حالى است كه شرح حال نويسان درباره اين يار پيامبر اختلاف نظر دارند و گزارش هاى ضد و نقيضى درباره او وجود دارد.(49) از اين رو گزارش ابن انيس كه در آن از اشاره پيامبر به كشتن اسير سخن به ميان آمده, درست نيست, زيرا با بخش هاى ديگر گزارش اين رويداد هم منافات دارد.(50)
2
ـ در منابع تاريخى تإكيد شده است كه همه ترورها در شب, بدون اطلاع اطرفيان و به صورت ناگهانى ـ همان گونه كه قاعده ترور است ـ انجام شده است ولى وقتى ياران پيامبر نزد اسير رفتند از او امان گرفتند و او هم از ايشان امان گرفت. از مجموع گزارش ها نيز پيداست كه اين حركت در روز انجام شده و هيچ شباهتى به سريه هايى كه براى كشتن شورشيان انجام مى شده, ندارد.
3
ـ در سريه هايى كه پيامبر براى كشتن مفسدان اعزام كرده است اگر سخنى رد و بدل شده, براى فريب آن طرف بوده است. درباره كعب بن اشرف و ابورافع, ياران رسول خدا به دروغ گفتند: براى گرفتن خوار و بار آمده ايم. عبدالله بن انيس هم به ابن نبيح هذلى گفت آمده ام براى دشمنى با محمد(ص) با تو همراهى كنم. اما در داستان اسير سخن ياران پيامبر كه گفتند: ((اگر با ما بيايى پيامبر به تو نيكى مى كند و تو را رياست مى دهد)) به حيله و فريب شباهتى ندارد, زيرا اگر بنا بر حيله بود به گونه اى ديگر عمل مى كردند و قلعه هاى خيبر مانع آنان نبود, سى نفر هم لازم نبود زيرا پيش تر از آن ابورافع را پنج نفر, شبانه, در همان قلعه هاى خيبر كشته بودند.
4
ـ دقت در واژه هايى كه در گزارش اين رويداد به كار رفته به خوبى گواهى مى دهد كه هدف از اين حركت, ترور اسير نبوده, بلكه پايانش به كشتن او و يهوديان همراهش انجاميده است. ابن اسحاق در گزارش كوتاه خود مى گويد: ((اين يكى از حركت هاى عبدالله رواحه بود كه در آن يسير كشته شد)).(51) و برخلاف ديگر مورخان كه حركت عبدالله بن رواحه را از آغاز به منظور كشتن اسير نوشته اند, تعبير ديگرى به كار مى برد. واژه ديگر ((پشيمانى در ميان راه)) است كه ابن هشام و واقدى مى گويند اسير در ميان راه پشيمان شد.(52) بلاذرى هم مى گويد: ((اسير با عبدالله بن رواحه بيرون آمد و آهنگ پيامبر كرد ولى در ميان راه قصد كشتن ابن رواحه را نمود كه ابن انيس او را كشت)).(53) مورد ديگر اين است كه وقتى ياران رسول خدا به اسير گفتند: ((پيامبر ما را فرستاده تا نزد او برويم و تو را بر خيبر بگمارد)), مشاوران, با رفتن او به مدينه مخالفت كردند و اسير گفت: ((ما از جنگ خسته شده ايم))
چنان كه گفته شد به نظر نمى رسد ياران پيامبر پيشنهاد رياست را به دروغ و براى فريب به اسير گفته باشند و به نظر نمى رسد كسى مانند او كه فرمانده نظامى خيبر به شمار مى رفت به اين سادگى فريب خورده باشد. همه اين كلمات نشان دهنده اين است كه عبدالله بن رواحه براى كشتن اسير نيامده بود بلكه براى بردن او به مدينه آمده بود و اسير هم ـ كه ترور دوستان يهودى خود را فراموش نكرده بود ـ موقعيت را براى همراهى با مسلمانان مناسب و به صلاح خود ديده كه چنين كرده است.
5
ـ در سريه هايى كه پيامبر براى كشتن دشمنان اسلام فرستاده است يك نفر (در چهار مورد) و يا پنج نفر (در دو مورد) بيشتر نفرستاده است ولى همراهان عبدالله رواحه در اين حركت, سى نفر گزارش شده اند.
با آن چه گذشت روشن شد كه داستان اعزام فرزند رواحه از سوى پيامبر به خيبر آن گونه كه شهرت يافته, با هدف كشتن اسير و همراهان يهودىاش نبوده است بلكه اين, سفرى سياسى به منظور گفت وگو براى صلح با خيبريان بوده است(54) ولى چون سرانجام اين سفر, كشته شدن اسير يهودى بوده اين گونه درتاريخ مشهور شده كه اين حركت, سريه اى براى كشتن اسير و يارانش بوده است.(55)

ب ـ گفت و گو براى صلح
گزارش زير كه آميخته اى از روايت واقدى و ابن هشام(56) است نشان مى دهد كه اين سفر براى گفت وگوى صلحآميز به خيبر انجام شده است:
در ماه رمضان سال ششم قمرى به پيامبر خبر رسيد كه يهود خيبر و مشركان اطراف آن در صدد جمعآورى نيرو براى حمله به مدينه هستند. رسول خدا براى بررسى اوضاع خيبر, عبدالله بن رواحه و سه نفر ديگر را به اين منطقه فرستاد. اين گروه مخفيانه به خيبر رفتند و مطالبى از اسير ـ كه پس از ابو رافع به فرماندهى و رياست خيبر گمارده شده بود ـ شنيدند. سپس به مدينه برگشته, اطلاعات خود را در اختيار پيامبر گذاشتند. مدتى بعد (در ماه شوال)(57) آن حضرت ياران خود را خواست و اين بار عده زيادترى را به همراه عبدالله, روانه خيبر كرد. وقتى آنان به خيبر رسيدند اعلام كردند كه از سوى پيامبر آمده اند; از اسير امان خواستند و اسير نيز از آنان امان خواست. آن گاه با يكديگر ديدار كردند. ايشان به اسير گفتند: اگر نزد پيامبر آيى به تو نيكى خواهد كرد و تو را به رياست خواهد گماشت. اسير پس از پافشارى مسلمانان پذيرفت كه همراه آنان برود. ليكن مشاوران او گفتند محمد(ص) كسى نيست كه به بنى اسرائيل رياست بدهد. اسير گفت: درست است ولى ما از جنگ خسته شده ايم. سپس همراه سى نفر از يهوديان به سوى مدينه راه افتادند. در دوازده كيلومترى خيبر اسير از رفتن به نزد پيامبر پشيمان گشت و دست به شمشير برد ولى عبدالله بن انيس كه در رديف او بر شتر سوار بود پيش از آن كه اسير حركتى بكند ضربه اى به پايش زد و سپس او را كشت. بقيه مسلمانان هم با ديگر يهوديان درگير شدند و همه را كشتند به جز يك نفر كه موفق به فرار گرديد.(58)
از گزارش هاى كوتاه تاريخى استفاده مى شود كه اسير بن زارم برخلاف ابو رافع ـ كه پيش از او رياست خيبر را برعهده داشت و جنبه بازرگان بودنش بيش از رياست و فرماندهى بود ـ (59) فردى شجاع و داراى جنبه نظامى بود.(60) به همين جهت خيبر و پيرامون آن به ويژه يهوديان وادى القرى و مشركان غطفان را آماده جنگ با مدينه كرده بود. از سويى ديگر مسلمانان در اين برهه از زمان كه هنوز صلح حديبيه انجام نشده بود توانايى مقابله با آن ها را نداشتند چون انتظار مى رفت در اين حمله قريش نيز بار ديگر به يارى آنان بشتابد و داستان احزاب ـ كه به تصريح قرآن كريم, مسلمانان را متزلزل كرد ـ بار ديگر تكرار شود. در چنين موقعيتى بهترين دورانديشى اين بود كه مسلمانان با يكى از دو گروه مشرك و يهودى كنار آيند و لااقل يكى را از دشمنى و نزاع باز دارند. از اين رو پيامبر ابتدا به سراغ يهود رفت و به منظور آرام كردن شمال مدينه, عبدالله رواحه را براى گفت وگو به خيبر فرستاد.
با آن چه از استحكامات و آمادگى نظامى خيبر در گزارش هاى تاريخى وجود دارد به نظر نمى رسد مسلمانان در آغاز قصد حمله به اين منطقه را كرده باشند, بلكه ابتدا درصدد برآمده اند با روساى آن كه فرد شاخص آنان در آن زمان اسير بود به گفت وگو بنشينند تا از اين راه به مخالفت هاى آنان كه منجر به ناامن شدن شمال مدينه شده بود پايان دهند. مشابه اين حركت را پيش از اين نيز رسول خدا انجام داده بود و هنگامى كه قبيله غطفان در پشت خندق به كمك يهوديان و مشركان آمد تلاش كرد با اين قبيله مصالحه كند تا از دشمنان خود بكاهد. اين جا هم پيامبر مى خواست ميان دشمنان خود شكاف اندازد تا در فرصتى مناسب تر با آنان روبه رو گردد. همان گونه كه با قريش صلح كرد و سپس مكه را گشود.
از گزارش هاى مربوط به سفر عبدالله رواحه به خيبر پيداست كه پيش از صلح با قريش بنابر صلح با يهود خيبر بوده كه با ناكامى همراه شده است. اگر قرار بود پيامبر اكرم(ص) پيش از مصالحه با يكى از اين دو گروه (مشرك و يهودى) به جنگ خيبر برود موفقيتى كه بعدها با فتح خيبر به دست آورد, حتمى نبود, زيرا اين حقيقت قابل انكار نيست كه مسلمانان در شرايط پيش از صلح حديبيه از درگيرى با يهود خيبر هراس داشتند.
در سفر عبدالله بن رواحه, ياران رسول خدا از سوى آن حضرت يا از سوى خودشان (به اختلاف روايات) پيشنهاد رياست خيبر را به اسير دادند. اين همان كارى است كه پيامبر درباره بزرگان وفدهاى تازه مسلمان انجام داد و بزرگ هر قبيله را از سوى خود به رياست آن قبيله تنفيذ كرد.
به هرحال ناكامى مسلمانان از صلح و قرارداد با يهود خيبر موجب شد كه به اميد صلح با قريش به سوى مكه رهسپار شوند و پس از صلح حديبيه با اطمينان از عدم همكارى دو گروه مخالف شمال و جنوب, گروه مستقر در شمال را قلع و قمع كنند.

پى نوشت ها:
1 .
ر.ك: ابن هشام, السيره النبويه, تحقيق سقا, ابيارى, شلبى, (بيروت: دارالمعرفه, بى تا) ج 2, ص ;221 واقدى, المغازى, تحقيق مارسدن جونز (قم, دفتر تبليغات اسلامى, 1414ق) ج 1, ص 365 ـ 368 و 454 ـ ;459 ابن سعد, الطبقات الكبرى, تحقيق عطا (بيروت, دارالمكتب العلميه, 1418ق) ج 2, ص ;51 بلاذرى, فتوح البلدان (بيروت, دارالكتب العلميه, 1405ق) ص ;35 يعقوبى, تاريخ اليعقوبى, تحقيق مهنا(بيروت, موسسه الاعلمى, 1413ق) ج1, ص 370.
2 .
ابن هشام, همان, ج 1, ص ;501 ابوعبيد قاسم بن سلام, كتاب الاموال, تحقيق هراس(قاهره, مكتبه كليات الازهريه, 1968م) ص 291. منابع بعد, همان روايت ابن اسحاق را آورده اند.
3 .
ر.ك: ابن رسته, الاعلاق النفيسه, ترجمه قره چانلو (تهران, امير كبير, 1365) ص 62 و جواد على, المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام (بغداد, نشر جامعه, 1413ق) ج 6, ص 519.
4 .
يعقوبى, همان.
5 .
ابن اسحاق و بلاذرى آن جا كه نام دشمنان يهودى پيامبر را ذكر مى كنند كمترين اشاره را به اين قبايل دارند (ر.ك: ابن هشام, همان, ج 1, ص 516 و بلاذرى, انساب الاشراف, تحقيق زكار زركلى(بيروت, دارالفكر, 1417ق) ج1, ص 340).
6.
ر.ك: احمد بن حنبل, مسند احمد (بيروت, دارصادر, بى تا) ج 1, ص 271 و ج 2, ص 204 و كلينى, الكافى (بيروت, دارالاضوإ, 1405ق) ج 5, ص 31.
7.
عون شريف, نشإه الدوله الاسلاميه (بيروت, دارالجيل, 1411ق) ص ;25 مونتگمرى وات, محمد فى المدينه (بيروت, المكتبه العصيريه, بى تا) ص 343 و اكيرا گوتو, ((قانون نامه مدينه)), كيهان انديشه, ش ;75 اين محقق ژاپنى با بررسى مواد قرارداد, نتيجه گرفته كه آن تركيبى از چند سند تاريخى است. اگر اين مطلب اثبات شود اطلاق ((قانون اساسى)) و مانند آن بر اين پيمان نامه وجهى نخواهد داشت چون اين قرارداد شامل همه گروه هاى ساكن مدينه نمى شود.
8.
ابو الفرج اصفهانى, الاغانى (بيروت, داراحيإ التراث العربى, 1994م) ج 22, ص 343. البته يهوديان اصيل و اسرائيلى منحصر به اين ها نيستند ولى ديگران به اين اندازه شهرت ندارند.
9.
ابوعبيد, همان, ص ;297 ابن كثير, البدايه و النهايه(بيروت, داراحيإ التراث العربى, 1412ق) ج 3, ص 272.
10.
واقدى, همان, ج 1, ص ;454 عامرى, بهجه المحافل (مدينه المنوره, المكتبه العلميه, بى تا) ج 1, ص ;213 ديار بكرى, تاريخ الخميس (بيروت, دارصادر, بى تا) ج 1, ص 213.
11.
ابوعبيد هم گفته است يهود در جنگ ها همراه پيامبر بودند و سهم خود را مى گرفتند (ر.ك: الاموال, ص 296)


12.
شهلا بختيارى, پيامبر و يهود مدينه (پايان نامه كارشناسى ارشد, تهران, دانشگاه الزهرإ, 1373) ص 124.
13.
عاملى, الصحيح من سيره النبى الاعظم (بيروت, دارالسيره, 1995م) ج 4, ص 255.
14.
هيكل, حياه محمد (قاهره, مطبعه السنه, 1968م) ص ;227 وات هم اين نظر را دارد (محمد فى المدينه, ص 346)
15.
در پاورقى اعلام و بحار الانوار كه متن طبرسى آمده, به اكمال الدين, تفسير قمى و قصص الانبيإ آدرس داده شده است ولى ما حتى با جست وجوى رايانه اى چيزى از اين مطالب را نيافتيم تنها چند كلمه از پيمان نامه در قصص الانبيإ راوندى وجود دارد كه آن هم از سه گروه يهود و مواد عهدنامه نام نبرده است. گويا مصحح در پاورقى بحار به پيمان شكنى يهود اشاره مى كند نه متن پيمان.
16.
طبرسى, اعلام الورى (قم, موسسه آل البيت, 1417ق) ج 1, ص ;157 مجلسى, بحارالانوار(بيروت, موسسه الوفإ, 1403ق) ج 19, ص 110 و على احمدى ميانجى, مكاتيب الرسول (تهران, موسسه دارالحديث, 1419ق) ج 1, ص260.
17.
واقدى, همان, ج 1, ص ;454 طبرى, تاريخ الامم و الملوك (بيروت, موسسه الاعلمى, 1409ق) ج 2, ص172.
18.
واقدى, همان, ج 1, ص ;454 بغوى, معالم التنزيل, تحقيق عك رسوار (بيروت, دارالمعرفه, 1415ق) ج 4, ص ;313 عامرى, همان, ج 1, ص 213.
19.
ابن هشام, همان, ج 2, ص ;220 بلاذرى, فتوح البلدان, ص 35 و واقدى, همان, ج 1, ص 455.
20.
ابن هشام, همان, ج 1, ص ;191 واقدى, همان, ج 1, ص 177, بلاذرى, انساب الاشراف, ج 1, ص 373 و طبرى, همان, ج 1, ص 173.
21.
براى نمونه ر.ك: ابن هشام, همان, ج 2, ص 240 ; بلاذرى, همان, ج 1, ص 433 ; يعقوبى, همان, ج 1, ص371 ; طبرى, همان, ج 2, ص 249 و ابن سعد, همان, ج 2, ص 57.
22 .
واقدى , همان , ج 1, ص 373 و طبرى, همان, ج 1, ص 225.
23.
بغوى, همان, ج 1, ص 282 و طبرسى, مجمع البيان (بيروت, دارالمعرفه, 1406 ق) ج 1, ص 706.
24.
منابع دست اول انعقاد آن را در اوايل هجرت مى دانند ليكن برخى محققان معاصر با توجه به موارد آن مى گويند پيمان نامه در سال هاى بعد نوشته شده است (اكير اگوتو, همان; احمد بركات, محمد و اليهود (بى جا, الهيئه المصريه العامه لكتاب, 1996م) ص 83)
25.
واقدى, همان, ج 1, ص 363.
26.
طبرسى, اعلام الورى, ج 1, ص 158.
27.
البته استاد احمدى ميانجى پنجمين ماه هجرت را زمان انعقاد آن دانسته اند (مكاتيب الرسول, ج 1, ص 260) ليكن اين تاريخ در اعلام الورى و ديگر منابع نيست. از مورخان متإخر تنها ديار بكرى موادعه يهود را در ماه پنجم هجرت دانسته است (تاريخ الخميس, ج 1, ص 353)
28.
واقدى, همان, ج 1, ص 368.
29.
همان, ج 1, ص 456.
30.
همان, ج 1, ص ;454 عامرى, همان, ج 1, ص 213 و ديار بكرى, همان, ج1, ص 460.
31.
واقدى, همان, ج 1, ص 454 و طبرى, همان, ج 2, ص 172.
32.
واقدى, همان, ج 1, ص 176, و عامرى, همان, ج 1, ص 167.
33.
ابن هشام, همان, ج 1, ص 501 و واقدى, همان, ج 1, ص 176.
34.
مراد از پيمان عمومى در نظر كسانى است كه آن را يك مجموعه مى دانند. ولى اگر آن را چندين قرارداد بدانيم پيمان عمومى معنا نخواهد داشت.
35.
ر.ك: احمد بركات, همان, ص 83 و مونتگمرى وات, همان, ص 345.
36.
خليفه بن خياط, تاريخ الخليفه (بيروت, دارالكتب العلميه, 1415ق) ص ;34 يعقوبى, همان, ج 1, ص ;395 طبرسى, همان, ج 1, ص 210 و محمد بن حبيب, المحبر (بيروت, دارالافاق, بى تا) ص 119.
37.
نام اين يهودى در منابع گاه اسير و گاه يسير و نام پدرش زارم, رازم و رزام ضبط شده است. يكى ديگر از فرماندهان يهود كه درجنگ خيبر كشته شد اسير نام دارد كه هيچ گاه به نام پدرش اشاره نشده است ولى برخى از مورخان درباره اين دو نفر به اشتباه افتاده اند, براى نمونه ر.ك: واقدى, همان; طبرسى, همان و... .
38.
ابن هشام, همان, ج 2, ص 633.
39.
ابن اسحاق, خالدبن سفيان بن نبيح و واقدى, سفيان بن خالدبن نبيح ضبط كرده اند (سيره, ج 2, ص 619 و المغازى, ج 1, ص 531).
40.
ابن هشام, همان, ج 2, ص 636 و واقدى, همان, ج 1, ص 172.
41.
به ترتيب پى نوشت فوق: همان, ص 635 و همان, ص 174.
42.
همان, ص 51 و همان, ص 184.
43.
همان, ص 273 و همان, ص 391.
44.
واقدى, همان, ج 1, ص 568.
45.
چگونه پيامبر به ديگر يارانش فرموده با اسير گفت وگو كنند يا او را براى گفت وگو به مدينه دعوت كنند و وعده رياست خيبر را به او بدهند, اما به عبدالله بن انيس فرموده است اسير را نبينم؟!
46.
واقدى, همان, ج 1, ص ;533 داستان بخشيدن عصا, در حركت عبدالله بن رواحه هم تكرار شده است.
47.
همان, ص 394.
48.
همان, ج 2, ص 686.
49.
از مجموع مطالبى كه كتب شرح حال نوشته اند استفاده مى شود كه در ميان ياران پيامبر دو نفر عبدالله بن انيس نام داشته اند كه نام هر دو هم در منابع تاريخى آمده است (ر.ك: ابن هشام, همان, ج 1, ص 463 و واقدى, همان, ج 1, ص 117 و 170)
50.
البته بخش هاى ديگرى از اين رويداد و ديگر سريه ها را نيز عبدالله بن انيس گزارش كرده است ولى در آن ها مطلب غير معقولى به چشم نمى خورد و شواهدى بر درستى آن وجود دارد.
51.
ابن هشام, همان, ج 2, ص 618. در اين كتاب در دو صفحه پياپى دو تعبير به كار رفته است كه به نظر مى رسد با توجه به گستردگى لغات عرب و حروف تعديه, معناى ((اصاب)) در اين دو مورد با يكديگر فرق كند.
52.
اين محل در شش ميلى خيبر بوده است (ابن هشام, همان, ج 2, ص 618 و واقدى, همان, ج 1, ص 567).
53.
بلاذرى, همان, ج 1, ص 485.
54.
ر.ك: صالحى شامى, سبل الهدى و الرشاد (بيروت, دارالكتب العلميه, 1414ق) ج 6, ص 112.
55.
جالب توجه است كه برخى مورخان مى گويند: ((پيامبر اين گروه را براى كشتن اسير و ياران يهودىاش فرستاد)). در حالى كه همراهى آنان با اسير پس از رفتن اصحاب پيامبر به خيبر مطرح شد!
56.
گزارش اين سفر از اضافات ابن هشام است و ابن اسحاق تنها در يك سطر به اصل آن اشاره مى كند.
57.
درباره زمان حركت عبدالله بن رواحه نظريات ديگرى هم مطرح است. ابن خياط, ابن حبيب و طبرسى آن را در رويدادهاى سال پنجم نوشته اند (تاريخ خليفه, ص ;34 المحبر, ص 119 و اعلام الورى, ج 1, ص 196) ولى اين سخن درست نيست چون حركت عبدالله پس از مرگ ابو رافع بوده (ر.ك: واقدى, همان, ج 1, ص 566) و ابو رافع هم پس از نبرد خندق يعنى اواخر سال پنجم كشته شده است (ر.ك: برخوردهاى پيامبر و يهوديان حجاز, ص 139). به نظر نمى رسد در آخرين روزهاى سال پنجم اين حركت انجام شده باشد, چون آن گونه كه براى پيامبر خبر آوردند اسير در حال جمعآورى نيرو براى حمله به مدينه بوده و بعيد است اين كار در فرصت كوتاه, پس از مرگ ابورافع, يعنى روزهاى باقى مانده از سال پنجم, انجام شده باشد.
58.
واقدى, همان, ج 1, ص ;566 ابن سعد, همان, ج 2, ص 70 و طبرى, همان, ج 2, ص 406.
59.
ر.ك: عامرى, همان, ج 1, ص 193 و واقدى, همان, ج 1, ص 374.
60.
واقدى, همان, ج 1, ص 566.

منبع: http://www.shareh.com/persian/magazine/tarikh_i/02/b.htm

  • تعداد (0) متوسط امتيازات
    0 0 0 0 0
    امتياز شما
    نام :


    نام خانوادگي:


    نظر:
          ليست نظرات
   
Copyright © 2009 The AhlulBayt World Assembly. All right reserved.