درحال بارگزاري
  • تاريخ: دوشنبه 5 تير 1391

موش کوچولوی شجاع (داستان کودکانه)


           
روزی روزگاری موشی بود که درون لانه ای زندگی می کرد.
   
لانه ی خانواده ی آن موش از سرزمین موش ها خیلی دور بود.
   
اما آن موش تا به حال هیچ گاه بیرون از لانه نرفته بود. هیچ کدام از خانواده ی موش ها در نزدیکی آن ها
زندگی نمی کردند.
   
چون این موش نزد نا مادری و نا پدری خود بزرگ شده بود.
   
او زمانی که تازه به دنیا آمده بود پدر و مادرش زیر پای یک شیر بزرگ له شدند و فقط او که در لانه مانده بود زنده ماند.
   
دوستان پدر و مادرش که هیچ بچه ای نداشتند او را به فرزندی قبول کردند و بعد از مرگ آن دو نتوانستند خود را به سرزمین موش ها برسانند و در همان جا درون لانه شان زندگی کردند.
   
آن ها بعد از حادثه هیچ گاه به موش کوچولو اجازه ی بیرون رفتن را ندادند و همیشه خودشان برای تهیه ی غذا بیرون می رفتند و آن هم سریع بر می گشتند.
   
موش کوچولو همیشه از مادرش و پدرش درباره ی گذشته می پرسید.
   
خانواده ی ما کجا هستند؟ هم بازی های من کجا زندگی می کنند؟ چرا من مدرسه نمی روم؟ چرا من اجازه ی خروج از لانه را ندارم؟ مادرش می گفت:
   
چند روز دیگر هم تحمل کن ولی او همیشه همین را می گفت.
   
آن ها به موش کوچولو گفته بودند که دنیای خارج از لانه خطرناک است.
   
موش ها خیلی کوچکند به همین دلیل باید تحمل می کردند.
   
اما یک روز که مامان موش و بابا موش
   
برای تهیه غذا بیرون رفته بودند موش کوچولو تصمیم گرفت بیاید بیرون و دنیای خارج از لانه را ببیند او از لانه بیرون آمد دور و برش همه سبز و زیبا بود و صدای پرندگان سر تا سر جنگل را پر کرده بود.
   
موش کوچولو وقتی درختان را دید این طور تصور کرد که هیولاهایی هستند با قامتی بلند که موهای پریشان دارند و پایشان محکم است.
   
او سریعاً برگشت داخل لانه و بیشتر نگاه کرد. متوجه شد که هیچ چیز تغییر نکرده باز هم بیرون آمد به
سبزه و درختان همه سلام کرد.
   
چون از همه ی آن ها می ترسید و هنوز گمان می کرد این ها همان غول هایی هستند که مادر برایش تعریف کرده است همین طور که با همه چیز سلام می کرد و جلو می رفت متوجه شد هیچ چیز تغییری نکرده است.
   
با خود می گفت: چه هیولاهای مغروری. چون من موش هستم حتی سرشان را خم نمی کنند؛ با من سلام کنند.
   
ناگهان در یک چشم به هم زدن دنیا برای موش تغییر کرد چشمانش را با ترس باز کرد.
   
هیولای قرمزی روبرویش ایستاده بود.
   
چه بویی می داد. موش با خود گفت: این تیر هیولا بود یا سلام کرد.
   
به طرفش رفت.
   
گفت: چه کوچک است. این برای شکم گرسنه من خوب است سیرم می کند.
   
همین که دهانش را باز کرد یک چیزی محکم به سرش خورد.
   
باز هم همان چیز قرمز خوشبو بود.
   
این بار سریع دهانش را باز کرد و گاز محکمی به آن زد و آن را خورد.
   
ناگهان درخت قد خم کرد و به موش گفت: این هم هدیه من برای تو که تازه از لانه بیرون آمده ای.
   
موش اول ترسید و گمان کرد می خواهد او را بخورد.
   
اما درخت با آن دست داد و گفت سیب قرمز نوش جانت.
   
جلوتر آمد همین طور که با درخت خداحافظی می کرد و دم تکان می داد سرش به چیز محکمی خورد.
   
بیهوش به روی زمین افتاد. بعد از چند دقیقه بلند شد.
   
جلو رفت گفت: این چیز به این بلند و محکمی چیست؟ اندکی تحمل کرد.
   
گمان می کرد حتماً همین هیولا است.
   
کمی از آن فاصله گرفت ولی ناگهان پرنده ای جیک جیک کنان گفت: از این صخره بالا برو و موش که نمی دانست این پرنده است گفت: صدای تو مثل صدای پرنده ای است که توی رادیو خانه ماست.
   
گفت: من خودم پرنده واقعی هستم جیک و جیک. موش گفت: یعنی این غول نیست گفت: نه این سنگ است.
   
نترس و از آن بالا برو و بقیه راهت را ادامه بده. موش هم با شیطنت از صخره بالا رفت و راهش را ادامه داد. او خوشحال بود که هیچ غولی را ندیده است.
   
همین طور آواز می خواند و می گفت: چه قدر من شادم امروز… من چه شادم امروز…
   
اما ناگهان احساس کرد یک موش مانند خودش روبرویش ایستاده.
   
پلک می زد آن هم پلک می زد. این طرف می رفت آن هم می آمد. آن طرف می رفت آن هم می رفت.
   
رفت که در بغل بگیرد او را ناگهان احساس کرد زیر پایش خالی شده و در حال مردن است. فکر کرد خواب می بیند. اما دست و پا زد.
   
چیز لغزنده ای داشت به او کمک و او را تا سطح آب هدایت می کرد.
   
ناگهان احساس کرد بر روی زمین ایستاده است.
   
پرسید این چه بود؟ ماهی گفت: این برکه ی آب بود و من هم ماهی هستم.
   
موش تشکر کرد از ماهی اما ماهی به او گفت: تو چرا سفید هستی.
   
من موش های زیادی دیده ام اما سفید نبوده اند. موش گفت: این هم یک نشانه است.
   
موش خداحافظی کرد و به راه افتاد. با خود می گفت: این همان ماهی داستان های مادرم است.
   
من تا به حال ماهی ندیده بودم.
   
همین طور داشت می رفت که ناگهان زیر پایش تغییر کرد. فکر کرد زمین لرزه است.
   
اما خوب دقت کرد. متوجه شد این ها همان بچه سنگ های آن صخره هستند که گنجشک خانم گفته بود. اما کمی آن طرف تر هیولاهای واقعی بودند.
   
موش با شنیدن صدایشان نزدیک تر رفت.
   
دید که همه ی حیوانات هستند ترسید و همان جا از دور نگاه می کرد و منتظر خوابیدن آن ها بود.
   
ناگهان فیل آمد و گفت:
   
سلام موش کوچولو. می خواهی از این جا گذر کنی و بروی خوب بیا از خرطوم من بالا برو.
   
بعد از این جا به جایی می رسی که تمام خانواده های موش ها آن جا هستند.
   
اما آ ن ها مثل تو سفید نیستند آن ها با تو فرق می کنند.
   
او رفت و رفت تا رسید آن جا همه ی موش ها بودند که به خوبی زندگی می کردند.
   
موش به محض اینکه می خواست وارد محوطه بشود. ناگهان دو موش بزرگ که سلاح داشتند جلوی آن را گرفتند.
   
اما موش پیر همراه عصا سمت در آمد و گفت: به آن اجازه دهید داخل بیاید.
   
موش کوچولو از آن پرسید شما چه کسی هستید؟
   
گفت: من فرمانروای اینجا هستم. تو پدر و مادرت را خیلی وقت پیش از دست دادی.
   
پس بفرما. خوش آمدی. تو جانشین من باش. خیلی شجاعی که از این همه مانع گذشتی.
   
بعد از آن موش کوچولو از موش پیر اجازه خواست تا فضای این جا را ببیند.
   
همین طور که داشت می رفت ناگهان موش سفید دیگری را دید که پاپیون قرمز رنگی را به گردن آویخته بود.
   
موش پیر باز هم به آن نزدیک شد و گفت: این دختر عموی شماست.
   
مبارک باشد. و آن ها با هم دوست شدند تا در آینده ای نزدیک با هم ازدواج کنند.
   
خوش عاقبت کسی است که شجاع و از هیچ چیز باکی نداشته باشد. البته موش کوچولو یک کار اشتباه هم کرد.
   
اینکه بدون اجازه ی پدر و مادر به بیرون از لانه رفت. اما ظاهراً طبیعت با او دوست بود.
 
 
   
منبع: تبیان
Copyright © 2009 The AhlulBayt World Assembly . All right reserved