درحال بارگزاري
  • تاريخ: دوشنبه 4 مرداد 1389

زن در نگاه قرآن و در فرهنگ زمان نزول


           


حسن حكيم باشى
 
 
 
بخش نخست

فرهنگى كه بر جامعه عرب عصر نزول حاكم بود فرهنگى به غايت منحط بود, بويژه زن كه چنان زبون شمرده مى شد كه در زندگى اجتماعى ارزشى براى وى, جز آن كه بازيچه مرد باشد نمى ديدند. هيچ بهره اى از ميراث و حق رأى نداشت و حسابى براى او بازنمى كردند. سپس اسلام آمد; دستان وى را گرفت و او را تا سرحد جايگاه انسانى والايش و همپايه مرد در عرصه بلند انسانيت بالا برد, و براى او در همه عرصه هاى زندگى ارزش قائل شد, و با اين كار سخت با آداب عرب جاهلى درگير شد. با اين همه اينك گفته مى شود كه اسلام در خوار شمردن شأن زن, از عادات و رسوم جاهلى تأثير پذيرفته است. اين نوشتار نگاهى است گذرا به جايگاه ارزشمند زن كه در پرتو تلاشهاى اسلام بدان دست يافته است.

 

زن و منزلت او در قرآن
 

قرآن مى فرمايد:
(للرجال نصيب مما اكتسبوا و للنساء نصيب ممّا اكتسبن)
مردان را از آنچه به دست آورده اند بهره اى است, و زنان را از آنچه به دست آورده اند بهره اى.
(و لهنّ مثل الذى عليهنّ بالمعروف)
بقره / 228
براى زنان است برابر آنچه بر ايشان است به نيكى.
قرآن, آن گاه كه از انسان ـ كه در حقيقتِ آن زن و مردى در كار نيست ـ سخن مى گويد, تنها از ذات انسان سخن مى گويد كه زن و مرد در آن يكسان هستند. و آن گاه كه از مقام انسان و برترى او بر بسيارى از آفريده ها سخن مى گويد 1 و از امانتهايى كه به انسان سپرده شده است 2 و از روح خدا كه در او دميده شده است 3 و آن گاه كه خداوند خود را در آفرينش اين انسان مبارك مى شمرد 4 در همه اين موارد, از حقيقت بلند انسانى سخن مى گويد كه زن و مرد بدون هيچ فرقى در آن مشتركند; آن گاه كه مى گويد:
(ليس للانسان إلاّ ما سعى) نجم / 39
ييا مى گويد: (إنّ أكرمكم عند الله أتقاكم) حجرات / 13
و در تعبير هايى از اين دست فرقى ميان ميان زن و مرد قائل نيست.
(إنّى لا أضيع عمل عامل منكم من ذكر أوأنثى بعضكم من بعض) آل عمران / 195
همانا من عمل هيچ عمل كننده اى از شما را ضايع نمى سازدم, چه زن و چه مرد, بعضى از بعضى ديگرند.
هيچ تفاوتى در ويژگيهاى ذاتى انسانى و در تلاش در رسيدن به مراتب كمال نيست.
(إنّ المسلمين و المسلمات و المؤمنين و المؤمنات و القانتين و القانتات و الصادقين و الصادقات و الصابرين و الصابرات و الخاشعين و الخاشعات و المتصدّقين و المتصدّقات و الصائمين و الصائمات و الحافظين فروجهم و الحافظات و الذاكرين الله كثيراً والذاكرات أعدّ الله لهم مغفرة و أجرا عظيما) احزاب / 35
همچنين آيه (يا ايها الناس إنّا خلقناكم من ذكر و أنثى) (حجرات / 3) دليلى قاطع بر هم سنگ بودن زن با مرد در اصل نژاد بشرى است كه اين اصل در گذر نسلهاى پى در پى محفوظ و پايدار خواهد بود.
آرى ويژگيهاى نفسانى و عقلانى نيز هست كه اين دو جنس را در آفرينش ذاتى جدا ساخته و تفاوتهايى را در تقسيم وظايفى كه هر يك در عرصه زندگى بر عهده دارد ايجاب كرده است; تقسيمى عادلانه و متناسب با امكانات و توانمندى هاى هر يك از دو جنس, و عدالتى فراگير در عرصه تكليف و اختيارات. اكنون نگاهى خواهيم داشت به اين تفاوتها كه از مقام حكمت حضرت حق در عرصه آفرينش و تدبير سرچشمه گرفته است.

 

مردان, يك درجه برتر از زنان; (و للرجال عليهنّ درجة)
 

درنگى كوتاه در اينجا لازم است, قرآن مردان را يك درجه برزنان برترى داده است! آيا اين به معناى كاستن از ارزش زن است,يا آن كه مرد از كمالى برخوردار است كه زن از آن بهره ندارد, يا آن كه نه اين است و نه آن, بلكه اين به نظرهماهنگى با نهاد و طبيعتى است كه مرد و زن را بر آن سرشته اند. داده هاى آفرينشى و ذاتى مرد با زن تفاوت دارد, چنان كه طبيعت زنانه نازك و لطيف او با طبيعت سخت و زمخت مرد تفاوت دارد. امير مؤمنان نيز فرمود: (المرأة ريحانة, ليست بقهرمانة); (زن گل است, او قهرمان نيست.) 5 نرمى طبع و لطافت خوى زن, او را در برخورد با رويدادها زود رنج مى سازد; بر خلاف مرد كه بردبارتر و پايدارتر است.
بنابراين زن در حقوق و بهره هاى انسانى هم سنگ مرد است, (و لهنّ مثل الذى عليهنّ بالمعروف) (بقره/228). اين همسانى در اصل آفرينش است تا براى مرد همسرى از جنس خود او باشد و با هميارى يكديگر زندگى زناشويى را اداره كنند. پس او نيز از حقوق مشترك همسان برخوردار است و اين همان همانندى و برابرى است كه عقل آن را مى پذيرد و باور دارد. اما سهمى كه مرد در اين مسير مشترك بر دوش دارد سنگين تر و دشوارتر است, جدا از وظيفه سرپرستى و رسيدگى كه بار او را در چرخه زندگى سنگين تر نيز مى كند. اين همان چيزى است كه تفاوت در حقوق زناشويى و يك درجه امتياز براى مرد را موجب گشته است (و للرجال عليهنّ درجة). اين تفاوت ذاتى و امكاناتى نقش مرد را در خانواده نقش قوّاميت قرار داده است:
(الرجال قوّامون على النساء بمافضّل الله بعضهم على بعض و بما أنفقوا من أموالهم)نساء/34
خانواده نخستين بنياد و نهاد زندگى بشرى است و نقطه آغازى است كه در همه مراحل اين مسير تأثير دارد و تا شكل گيرى و بالندگى عنصر انسان به عنوان برترين عنصر جهان وجود برپايه اسلام ادامه دارد. وقتى بنيادهايى كم اهميت تر و كم ارزش تر مانند بنيادهاى مالى و صنعتى و تجارى و مانند آن, به طور معمول به كسانى كه افزون بر استعدادهاى ذاتى مديريت و سرپرستى, تخصص علمى و سابقه عملى در رشته مربوطه دارند سپرده مى شود, رعايت اين مهم در بنياد خانواده كه به توليد و رشد ارزشمندترين عنصر وجود يعنى انسان مى پردازد سزاوارتر است.
آنچه گفته شد, هم با برنامه و روش الهى سازگار است و هم با فطرت و استعدادهاى خداداد جسمانى و عقلانى جهت انجام وظايف مربوط به اين دو ساحت, و هم با اصل عدالت در تقسيم وظايف دو ركن خانواده, و هم با رعايت عدالت در واگذارى تكاليف متناسب با فطرت و استعدادهاى جداگانه هر يك.
آنچه نخست بايد پذيرفت اين است كه مرد و زن هر دو آفريده خدا هستند و خداوند در حق هيچ آفريده اى ستم روا نمى دارد, او هر كسى را براى كارى ساخته و امكانات لازم براى حسن انجام آن كار به او بخشيده است بر اين اساس كلى خداوند مردم را از مرد و زن آفريده, تا اين بنياد را بنا نهند.
از جمله وظايف زن, باردارى و زايمان و شيردادن و نگهدارى از ثمره زندگى زناشويى را مقرر كرده است. اينها وظايف بزرگ و با اهميتى هستند كه هرگز اندك و آسان نيستند و جز با آمادگى بدنى و ادراكى ژرف در كيان وجودى زن قابل تحقق نيستند. اكنون شايسته است كه فراهم آوردن نيازهاى ضرورى و وظيفه پشتيبانى نيز بر عهده نيم ديگر ـ مرد ـ باشد تا زن بتواند وظيفه دشوار خود را با فراغت خاطر به انجام رساند, و وظيفه نداشته باشد هم باردارى و زايمان و شيردهى و نگهدارى فرزند را برعهده گيرد و هم كاركند; بيدار خوابى شبانه و رنج روزانه را براى تأمين پشتيبانى خود و فرزندش با هم تحمل كند. بنابر اين عادلانه است كه به مرد ويژگى هايى مربوط به جسم و اعصاب و انديشه و روان ببخشد كه تكاليف خود را كه آنها هم مهم هستند, به انجام رساند. اين كار درست است (و خداى تو بر هيچ كس ستم روا نمى دارد).
اينجاست كه زن از جمله ويژگيها به عاطفه و مهربانى و دلسوزى و واكنش و پاسخگويى سريع در برابر خواسته هاى كودك مجهز شده بى آن كه نياز به آگاهى يا انديشه پيشين داشته باشد. زيرا نيازهاى اساسى به طور كلى گاه مجالى براى درنگ و تأمل و ترجيح جانب عقل نمى گذارند. بلكه بايد به گونه ناخواسته و قهرى برآورده شوند; و با انگيزه درونى و نه بيرونى.و نوعاً خوشايندتر و مطلوب تر آن است كه با پاسخگويى سريع و آرامش بخشى همراه باشد هر چند با دشوارى و فداكارى انجام شود. (صنع الله الذى أتقن كلّ شىء); (كار خداست كه هر چيزى را استوار ساخته است).
سيد قطب مى نويسد:
(اين ويژگيها سطحى نيستند, بلكه ريشه در بافت جسمى و سلسله اعصاب و انديشه و روان زن دارند. به تعبير دانشمندان بزرگ متخصص, اين ويژگيها ريشه در هر سلول او دارند, زيرا در نخستين سلولى كه جنين از شكافتن و تكثير آن پديد آمده ريشه داشته است.)6
همچنين مرد از جمله ويژگيها به سرسختى و پايدارى و واكنش و پاسخگويى باحوصله و تأمل و درنگ و بهره ورى از انديشه و آگاهى پيش از هر تصميم و پاسخگويى مجهز شده, زيرا همه كاركردهاى او از آغاز حيات و مبارزه تنازع بقا يكسره نيازمند اين ويژگيهاست7 مرد نيز همانند زن, اين صفات ريشه در اعماق وجود او دارند. ويژگيهاى يادشده مرد را توانمندتر براى وظيفه سرپرستى ومناسب تر در اين ميدان قرار مى دهند ـ چنان كه وظيفه نفقه كه يكى از وظايف ويژه اوست, او را به نوبه خود سزاوارتر براى سرپرستى قرار مى دهد.
اين دو عنصرى هستند كه متن قرآن يادآور شده و سرپرستى مرد بر زن را در جامعه اسلامى مقرر داشته است. و اين به دليل استعدادها و قابليت هاى وجودى مرد از يك سو و تكاليف و وظايف ويژه او از سوى ديگر است. كه در نتيجه مرتبه وى را يك درجه بالاتر نسبت به زن قرار داده است.
سيد قطب مى نويسد:
(اين موضوعات, مسائل فطرى هستند; خطيرتر از آن كه گرايشهاى انسانها در آنها حكمفرما باشند. و خطيرتر از آن كه بر عهده آنها گذاشته شود تا در آن به بيراهه بروند. هرگاه در دوران جاهلى كهن يا جاهليت هاى نوپيدا اين گونه امور را انسان خود به عهده گرفته و به دلخواه خود عمل كرده. حيات او و ويژگيهاى انسانى اش به سختى با تهديد روبرو شده است.
شايد از دلائل فطرى حاكميت اين اصل در باره انسان ـ با آن كه آن را باور ندارند و به رسميت نمى شناسند ـ انحراف و تباهى و دگرديسى و فروپاشى است كه زندگى بشرى با آن روبروست, و خطر نابودى و انقراض است كه هرگاه با اين اصل مخالفت شده بشريت را تهديد كرده و در نتيجه بنياد سرپرستى خانواده متزلزل شده يا از مسير اصلى و فطرى خود منحرف شده است.
نيز شايد از جمله دلايل آن,تمايل فطرى خود زن به وجود اين سرپرستى در خانواده است. تا آنجا كه در همزيستى با مردى كه به وظايف مهم سرپرستى نمى پردازد و به دليل نداشتن مهارتهاى لازم اين وظيفه را به او ـ همسرش ـ مى سپارد, احساس محروميت و كمبود و اضطراب و ناخوشبختى مى كند. اين واقعيتى است كه حتى زنان غوطه ور در تاريكى انحرافات نيز باور دارند.
همچنين شايد به همين دليل, كودكانى كه در خانواده هاى بى بهره از سرپرستى پدر به هر دليل ـ مانند ضعف شخصيت پدر در برابر سيطره مادر, يا نداشتن پدر, يا تولد نامشروع ـ پرورش مى يابند كمتر تعادل دارند و بسيار اندك است كه دچار پريشانى در روان و اعصاب يا اخلاق و رفتار نباشد. اين همه از جمله دلايل حاكميت اصل خانواده در ساختار بشرى هستند, هرچند بشر خود آن را نپذيرفته, به انكار و ردّ آن بپردازد.)8
در نتيجه آنچه گذشت در مى يابيم كه يك پله برترى مرد بر زن, نظر به سرپرستى مرد بر خانواده دارد و اين سرپرستى به ويژگيهاى وجودى مرد و وظايفى كه عرف زندگى زناشويى بر عهده او مى گذارد باز مى گردد. اكنون دوباره آيه را مرور مى كنيم:
(الرجال قوّامون على النساء بمافضّل الله بعضهم على بعض و بما أنفقوا من أموالهم)نساء/34
مردان بر زنان قوام هستند به دليل آنچه خدا برخى از ايشان را بر برخى برترى داده است ـ به گونه تكوينى ـ و به دليل آنچه از اموال خود انفاق مى كند ـ بر اساس وظايف خانوادگى ـ .
شيخ محمد عبده مى نويسد:
(اما اين آيه (و للرجال عليهن درجة) يك چيز را بر مرد و چند چيز را بر زن واجب مى سازد; زيرا درجه در اين آيه همان درجه رياست و حفاظت بر مصالح خانواده است كه با آيه (الرجال قوامون على النساء بما فضل الله بعضهم على بعض و بما أنفقوا من أموالهم) تفسير و تبيين شده است, پس زندگى زناشويى نوعى زندگى اجتماعى است و مصالح آن جز با وجود يك رئيس مطاع تأمين نمى شود. و در اين ميان مرد به اين رياست سزاوارتر است, زيرا او آگاه تر نسبت به مصالح است و بر اجراى آن با نيرو و امكان مالى توانمندتر است. به همين دليل در برابر پشتيبانى از زن و نفقه از او بازخواست مى شود.)9
علامه طباطبايى نيز واژه (معروف) را در آيه مباركه, رفتارى دانسته كه مردم بر اساس فطرت اصلى شان مى پسندند و با آن آشنا هستند. چنان كه يك درجه برترى داشتن مرد بر زن نيز به دليل استعدادهاى فطرى و نيروها و شايستگى ها و كاركردهاى زندگى اجتماعى در نظر آنان پسنديده و يادآشناست. علامه اين مطلب را بر اساس اصولى استوار شرح داده است.10

 
برترى پسران بر دختران
 

برخى گفته اند در قرآن تعبيرات بسيارى است كه اشاره به ارزش پسران و برترى آنان بر دختران دارد و اين نشانگر تأثيرپذيرى قرآن از فضاى عرب جاهلى دارد كه دختران را از ترس ننگ زنده به گور مى كردند:
(و إذا بشّر أحدهم بالأنثى ظلّ وجهه مسوداً و هو كظيم. يتوارى من القوم من سوء ما بشّر به أيمسكه على هون أم يدسّه فى التراب ألا ساء مايحكمون) نحل/58ـ59
و آن گاه كه يكى از ايشان را مژده تولد دخترى مى دادند چهره اش سياه مى شد و به غايت خشمناك. از شرم اين مژده از مردمان پنهان مى شد ـ و در انديشه ـ كه آيا او را با خوارى نگاه دارد يا درخاكش پنهان سازد. هان چه زشت است آنچه مى كنند.
چنان كه مى بينيم قرآن در اين آيه آنان را بر اين انديشه جاهلى زشت مى شمارد و به جهت تفاوتى كه ميان پسران و دختران نهادند, به سخت ترين شكل سرزنش و توبيخ مى كند.
ولى با اين حال گاه در مواردى مى بينيم تا اندازه اى با ايشان سرسازش دارد; عرب مى پنداشت برخى از فرشتگان مؤنث اند و دختران خداى سبحان هستند. در اين زمينه مى گويد:
(فاستفتهم ألربّك البنات و لهم البنون. أم خلقنا الملائكة إناثاً و هم شاهدون. ألا إنّهم من إفكهم ليقولون. ولد الله و إنّهم لكاذبون. أصطفى البنات على البنين. مالكم كيف تحكمون.أفلاتذكرون) صافات/150 ـ 155
در آيات يادشده رسوايى را از دو جهت مى داند; يكى اينكه برخى از فرشتگان را مؤنث پنداشته اند. ديگر اينكه آنان را دختران خدا و از صلب او دانسته اند. در اينجا هم نوا با عرب كه دختر را خوار مى شمردند مى پرسد: چگونه دختران را بر پسران برگزيد:
(ألكم الذكر وله الأنثى. تلك إذا قسمة ضيزى)
آيا پسران از آن شماست و دختران از آن او, اين تقسيمى ستمكارانه و ناعادلانه است.
يا مى گويد:
(أم اتخذ ممّا يخلق بنات و أصفيكم بالبنين. و إذا بشّر أحدهم بما ضرب للرحمان مثلاً ظلّ وجهه مسودّاً و هو كظيم. أو من ينشّؤا فى الحلية و هو فى الخصام غيرمبين) زخرف/16ـ18
آيا از آفريده هاى خود دختران را بر مى گزيند و شما را به پسران اختصاص مى دهد. و هرگاه يكى از ايشان به آنچه خود براى خدا مثال زده مژده داده مى شود چهره اش سياه گشته خشمناك مى شود. آيا آن كس كه در زيور نشو ونما يافته و در جدال ناروشن بين است؟
دراين آيه تفاوت ميان مرد و زن را برخاسته از سرشت آنها مى داند كه زن با انگيزه فطرت زنانه اش به زيورها گرايش بيشترى دارد تا واقعيتها. و از سوى ديگر طبعى نازك دارد كه در برابر رويدادها پايدار نيست و زود واكنش نشان مى دهد. او چنان كه سرشته و پرورده است رويارويى سختيهاى زندگى را بر نمى تابد و گشودن مشكلات پيچيده را نمى تواند. ظرافت و ناتوانى را با هم جمع كرده, به عكس مرد كه از سرسختى و نيروى اراده برخوردار است. از اينجاست كه آيه در ادامه, پندار آنان را درباره فرشتگان كه دختر هستند ناپسند شمرده مى گويد:
(و جعلوا الملائكة الذين هم عباد الرحمن إناثاً أشهدوا خلقهم ستكتب شهادتهم و يسألون)زخرف/19
قرآن از فرشتگان با صفت مذكر ياد مى كند:
(و إذ قال ربّك للملائكة إنى جاعل فى الأرض خليفة… اسجدوا لآدم فسجدوا…)بقره/30ـ34
همه اين ضميرها ضمير جمع مذكر است. و همچنين است در ديگر آيات قرآن11 و به همين دليل با توبيخى گزنده مى گويد:
(أفأصفاكم ربّكم بالبنين واتخذ من الملائكة إناثاً إنّكم لتقولون قولا عظيماً)اسراء/40
اگر چيزى از اين همه استفاده شود تنها اندك شمردن ارزش مؤنث است كه عادت عرب بر آن بود, اما آيا قرآن نيز با آنان در اين همنوا شده است.
در هيچ يك از اين تعبيرات گزنده و سرزنشگر, نكوهشى يا خرده اى بر خود زن نيست ـ نه به تصريح و نه اشارت ـ بلكه همانا سرزنش بر عرب است كه چنين نگرش نادرستى درباره فرشتگان داشتند كه انسانهاى مؤنث دختران خدايند.
(ايشان از سر دروغ پردازى شان مى گويند خدا فرزند آورده و فرزندان او دخترند)(صافات/150) و اين چنين (فرشتگان را دختر نام مى نهند) كه نشان از نابخردى و نهايت ناآگاهى شان از پس پرده غيب دارد. (اين است دار و ندارشان از علم, و ايشان تنها گمانه مى زنند.)
آنچه نابخردى اينان را مى نماياند آن است كه چيزى را به خدا نسبت مى دهند كه براى خود نمى پسندند. جنس برتر را براى خود قرار داده اند و آن را كه زشت است ـ در پندارشان ـ براى خدا گذاشته اند, كه اين نامگذارى و تقسيمى ناعادلانه است; حتى در تاريكيهاى پندار و خيال.
پس آنچه در آيه نكوهش مى شود اين تقسيم ناعادلانه در فرض آنان است كه در آن هيچ تأييد و ارزشداورى براى اين برترى خيالى يا اقرار به اينكه در واقع نيز چنين است وجود ندارد. اين هرگز هم داستانى با ايشان نيست, بلكه فرافكنى آشكار بر پايه اصول جدل در گفتمان است.
اما تعبير از ملائكه با صيغه جمع مؤنث سالم (با الف و تاء) در آيه هاى (والنازعات غرقا. و الناشطات نشطاً. و السابحات سبحاً. فالسابقات سبقا. فالمدبّرات أمراً)(نازعات/1ـ5) و آيه هاى (والمرسلات عرفا… فالملقيات ذكراً)(مرسلات/1ـ5) و آيه (له معقّبات من بين يديه و من خلفه يحفظونه من أمرالله)(رعد/11) بنابر اينكه آيه هاى يادشده درباره ملائكه باشند كه وظايف يادشده را بر عهده دارند, دليل آن اين است كه يادشدگان, گروه هاى فرشتگان هستند, نه افرادى از فرشتگان. پس چنان كه جماعت را به صورت (جماعات) جمع مى بنديم, گروه نازعه نيز جمع آن نازعات مى شود, و همچنين ديگر كلمات جمع درآيه هاى يادشده, مانند شخصيت كه جمع آن شخصيات است, و چنان نيست كه هر كلمه اى كه با الف و تاء جمع بسته مى شود مؤنث باشد, بلكه هر اسم مفرد كه بيش از سه حرف داشته باشد ـ در مصدر به صورت قياسى و در ديگر كلمات به صورت سماعى ـ با الف و تاء جمع بسته مى شود; مانند تعريفات و امتيازات. و از كلمات سماعى مانند: سماوات و سرادقات و سجلاّت و…. به همين دليل در ادامه ضمير مذكر براى معقّبات آورده فرمود: (يحفظونه من أمرالله) كه دليل بر همين حقيقت است.
البته در اينجا ابومسلم محمد بن بحراصفهانى ـ بنابر نقل فخررازى ـ سخنى دارد كه در آن ترجيح مى دهد صفات يادشده درباره فرشتگان نباشند. 12

 
سهم مرد, دوبرابر زن; (للذكر مثل حظّ الأنثيين)
 

از جمله موضوعات بحث برانگيز درباره نگرش اسلام به زن, مسأله تنصيف ارث اوست كه چه بسا جدال سختى در كنگره هاى بين المللى و جهانى مربوط به موضوع زن برانگيخته است. و از جمله مسائل مورد توافق نمايندگان كشورهاى اسلامى با معارضان اين بود كه اسلام در برابر نظامهاى گذشته و برخى از نظامهاى قبيله اى كه زن را يكسره محروم از ارث مى دانسته اند براى زن حق ارث را به رسميت شناخته, و سپس به همين اندازه توافق درباره ارث زن قانع شده اند و از مقدار ارث وى و نقطه نظرات تفصيلى اسلام دراين باره چشم پوشيده اند.
اما اسلام به عنوان دين جاودانه و فرانگر و فراگير الهى سخن آخر را گفته و جاى معامله بر سر اين قانون روشن و قاطع و هميشگى نگذاشته است. و ما هرگونه توافقى را كه اندكى عقب نشينى از معيارهاى اسلامى باشد سازشكارى و عقب نشينى در برابر تهاجمات دشمن نادان مى دانيم كه نشان از ضعف و سستى شكننده خواهد داشت.
در فضايى كه اسلام براى زندگى اجتماعى در سطح خُرد ـ خانواده ـ يا كلان ترسيم مى كند وظايف مرد سنگين تر و مسئوليت او فراگيرتر است, و اين به دليل توانايى و نگرش گسترده تر اوست كه در شرايط طبيعى سهم او را از ميراث بيشتر مى سازد.
خداى متعال نخست رسم هاى جاهلى را كه زن را از ميراث محروم مى كرد به يك سو افكند:
(للرجال نصيب ممّا ترك الوالدان و الأقربون و للنساء نصيب ممّا ترك الوالدان و الأقربون ممّا قلّ منه أو أكثر نصيباً مفروضاً)نساء/7
مردان را از آنچه پدر و مادر و خويشان برجا نهاده اند سهمى است, و زنان را از آنچه والدين و خويشان گذاشته اند ـ كم يا زياد ـ سهمى است, سهمى تعيين شده.
و بدين گونه عادتى جاهلى را در ضمير فرزندان جزيرة العرب بلكه در مراكز بين المللى حاكم در بيشتر نقاط جهان متمدن آن روز حكمفرما بود ملغى مى كند.
از ابن عباس روايت شده كه وقتى اين آيه فرود آمد بر جماعت جاهلى سنگين آمد. پس آهسته با يكديگر مى گفتند در اين باب سخن نگوييد شايد پيامبر(ص) آن را فراموش كند, يا به پيشنهاد ما آن را تغيير دهد. آن گاه برخى از ايشان نزد پيامبر آمده گفتند: چگونه دختر را سهمى از ارث مى دهى حال آن كه او بر اسب سوار نشده و جنگ نكرده است. خود ايشان نيز به زنان و به پسران خردسال نيز ارث نمى دادند, مگر به آن كسى كه سوارى و نبرد را مى توانست.13 در مرحله بعد نوبت به تعيين سهم الارث براى زن مى رسد:
(يوصيكم الله فى أولادكم للذكر مثل حظّ الأنثيين)نساء/11
خداوند شما را سفارش مى كند درباره فرزندان تان, پسر به اندازه دو دختر سهم دارد.
اينك اين خداوند است كه توصيه مى كند و تقسيم مى كند, كه همه مقررات و آيينها از سوى اوست و همگان ريزترين دستورات زندگى را از او فرا مى گيرند. و اين دين است. اگر مردمى همه امور زندگى را از خدا فرانگيرند ديندار نخواهند بود. و اگر چيزى ازاين گونه امور كوچك يا بزرگ را از منبع ديگرى فراگيرند اسلام نياورده اند, بلكه همان جاهليتى است كه اسلام آمده تا آن را از زندگى مردم ريشه كن كند.
پس نمى توان گفت ما براى خود و فرزندان خود راهى بر مى گزينيم و ما به مصالح خويش آشناتريم, زيرا چنين سخنى ـ افزون بر اينكه نادرست است ـ وقاحت و سركشى و برترى جويى در برابر خداوند است و پندارى است كه جز از نادان وقيح سر نمى زند. بنابراين مسأله معامله بر سر يك جنس نيست, بلكه مسأله توزان و تعادل وظايف مرد و زن در عرصه خانواده و نظام اجتماعى اسلامى است, زيرا مرد آن گاه كه همسرى برمى گزيند تكفّل او و فرزندانى كه از او دارد به هر صورت بر او تكليف مى شود, با آن كه زن از اين تكاليف معاف است… زن چه پيش از ازدواج و بعد از آن, خود عهده دار امور خود بوده باشد يا مرد ديگرى, نفقه شوهر و فرزندان در هر حال بر عهده اونيست. مرد, دست كم در نظام خانوادگى و نظام اجتماعى ترسيم شده از سوى اسلام دو برابر زن مسؤوليت و وظيفه دارد.
اينجاست كه عدالت در تعادل بين بهره و كاركرد با اين توزيع حكيمانه برقرار است. و تا آن گاه كه زندگى ما در سايه اسلام بر اساس اين انديشه متعالى ترسيم شده باشد تقسيم, بر اساس مرزبندى خداوندى است كه او را به رسميت مى شناسيم و رهبرى او را مى پذيريم. و هر چون و چرا در برابر اين روش از سويى نابخردى و از سوى ديگر بى ادبى در برابر خداوند است. همچنين در نگرش ما ـ به عنوان مسلمان ـ متزلزل كردن ساختار اجتماع و خانواده و سرانجام زندگى را در پى دارد. همچنين وضعيت آزاردهنده اى كه ديگر جوامع تجربه كرده و مى كنند بهترين شاهد بر اعتدال نظام يادشده و انسجام آن با فطرت انسان و كاركرد او در زندگى است.

 

تلاشهايى سست بنياد
 

امروزه با تلاشهايى روبرو هستيم كه در پى انحراف از روش فهم متن بر اساس شيوه استنباط از قرآن, سستى از سر و روى آنها مى بارد. از جمله اينكه: دستور قرآن درباره ارث زن با تعبير توصيه است: (يوصيكم الله فى أولادكم للذكر مثل حظّ الأنثيين)(نساء/11) و توصيه يعنى ترغيب دركارى و نه الزام نسبت به آن. و چه بسا شرايط زمان آن روز, اين نابرابرى را كه در آن عصر بدان سفارش شده اقتضا مى كرده است. و اين يعنى حكم يادشده حتمى و واجب و جاودانه و مطلق نخواهد بود.
گفته اند: اما امروزه كه شرايط تغيير كرده و اوضاع محيط و اجتماع دگرگون شده اين نابرابرى زمينه اى ندارد و متناسب با وضعيت متفاوت امروز نيست. بويژه كه دستورى واجب نبوده بلكه مطلوب بوده و اگر آن روز مناسب ترين گزينه بوده اما اكنون چنين نيست.
ديگرى مى گويد, به فرض آن كه واجب بوده اكنون مجالى براى تداوم ندارد, چرا كه احكام شرع ـ آن دسته كه متغير هستند ـ در گرو شرايط و زمان خود و مصالحى هستند كه دراين مورد ايجاب مى كرد و اكنون نمى كند.
گوينده اين سخن, احكام شرع را دو نوع مى داند; ثابت و متغير. احكام (ثابت) آنها هستند كه شارع به گونه گسترده و هميشگى مقرر كرده و بر پايه مصالح ثابت كه هرگز و در هيچ شرايطى تغيير نمى پذيرند استوارند; مانند عبادات, اما درمعاملات و قوانين انتظامى كه مصالح روزمره و تحول پذير در صحنه زندگى در آنها رعايت شود اين گونه نيست, بلكه اين دسته احكام, اصول كلى آن ثابت و جزئيات و تفاصيل آن در گرو شرايط روز است كه در صورت لزوم با رعايت تحفظ بر آن اصول كلى مى توان در آن دست برد.
بايد گفت: پندار نخست به صراحت با نص قرآن ناسازگار است; زيرا آيه هاى ارث در آغاز با تعبير (ايصاء) (سفارش) آمده اما با تعبيراتى پايان مى يابد كه آنچه را كه سفارش شده واجب تخلف ناپذير مى سازد:
(وصية من الله و الله عليم حكيم. تلك حدود الله و من يطع الله و رسوله يدخله جنات… و ذلك الفوز العظيم… و من يعص الله و رسوله و يتعدّ حدوده يدخله ناراً خالداً فيها و له عذاب مهين) نساء/11ـ14
اين سفارشى است از سوى خداوند و خداوند دانا و با حكمت است. اين حدود الهى است و هر كه خدا و پيامبرش را فرمان برد او را در بهشتهايى داخل مى كند كه… و اين است رستگارى بزرگ. و هر كه خدا و پيامبرش را نافرمانى كند و از حدود او درگذرد او را در آتشى برد كه در آن جاودانه است و عذابى خوار كننده خواهد داشت.
بنابراين, اين وصيت خداوند, جاى تخلف در آن نيست, زيرا حدود الهى را مشخص مى سازد كه هر كه از آن درگذرد (او را در آتش خواهد انداخت و عذابى خواركننده خواهد داشت) كه همان سقوط ازمرحله كرامت انسانى تا حد خوارى رسوا كننده است. آيا پس از چنين تأكيدى كه در ماده قانون ارث آمده, هيچ انديشمندى ياراى به بازى گرفتن نص قرآن را دارد, چرا مگر هوش و حواس خود را از دست داده باشد.
آنچه اين پندار ناروا را رسواتر مى كند اين است كه واژه (ايصاء) با همه مشتقاتش در قرآن به معناى الزام آمده است.14
ابن منظور مى نويسد:
(سخن خداوند: (يوصيكم الله فى أولادكم) يعنى واجب مى كند بر شما, زيرا وصيت خداوند تنها واجب مى تواند باشد. و دليل آن اين آيه است: (قل تعالوا أتل ما حرّم ربّكم عليكم أن لاتشركوا به شيئاً و بالوالدين إحساناً و لاتقتلوا أولادكم من إملاق نحن نرزقكم و إيّاهم و لاتقربوا الفواحش ما ظهر منها و ما بطن و لاتقتلوا النفس التى حرّم الله إلاّ بالحق ذلكم وصّاكم به)(انعام/151)
و روشن است كه دستوراتى كه در اين آيه ها آمده واجبات حتمى هستند.)15
و اما پندار اخير نيز اساسى نخواهد داشت, با توجه به اين واقعيت كه اصل در تشريع, جاودانگى و فراگيرى است كه از عموم خطاب و اطلاق آن نسبت به نسلها و وضعيتها و دورانها فهميده مى شود و اين قاعده اى كلى در علم اصول است. و اين روايت كه (حلال محمد حلال الى يوم القيامة, و حرامه حرام الى يوم القيامة) اشاره به همين حقيقت دارد. چرا مگر آن كه در موردى با دليلى خاص ثابت شود كه حكمى كه پيامبر(ص) صادر كرده به جهت مصلحتى بوده كه در آن زمان سياست اداره امور و كشوردارى آن را ايجاب مى كرده, كه در آن صورت, آن حكم, ويژه همان شرايط خواهد بود و عموميت نخواهد داشت. ولى اين نيازمند دليل قطعى است. افزون بر اينكه تنها در احكامى كه بر اساس سياست نبوى صادر شده ممكن است, نه در واجباتى كه در قرآن بدانها تصريح شده, چرا كه آنچه در قرآن از واجبات و احكام آمده به اجماع امت و اتفاق سخن همه عالمان تا ابد ثابت و ماندگار است.
بنابراين هر كه در درون خود باور دارد كه قرآن سخنى آسمانى است كه از سوى خداوند فرود آمده و آنچه از احكام و واجبات در آن است از سوى خداى تعالى براى همه بشر در طول تاريخ فرض شده, جاى حديث نفس به دلخواه ندارد, بلى اگر كسى اين باور را ندارد و اينها را احكامى برخاسته از انديشه بشرى و زمينى پيامبر(ص) مى داند كه به صلاحديد آن روز آنها را ساخته و پرداخته است ـ پناه بر خدا ـ گرچه به ظاهر به خداوند نسبت داده ـ چنان كه اين بيخردان مى گويند ـ پس هر چه مى خواهند از اين ياوه هاى بى پايان بگويند كه ما را با ايشان سخنى نيست و (ايشان را در طغيان شان سرگردان و حيران وا مى نهيم.)

 

زن در ميدان شهادت
 

خداوند مى فرمايد:
(واستشهدوا شهيدين من رجالكم فإن لم يكونا رجلين فرجل و امرأتان ممّن ترضون من الشهداء أن تضلّ إحداهما فتذكّر إحداهما الأخرى) بقره/282
و دو شاهد مرد بگيريد, و اگر دو مرد نبود يك مرد و دو زن از كسانى كه مورد رضايت و اطمينان است برگزينيد تا اگر يكى فراموش كرد ديگرى به يادش آورد.
گواهى يك مرد با گواهى دو زن معادل دانسته شده است, علت آن چيست؟
آنچه در آيه به عنوان علت ذكر شده اين است كه يكى از آن دو چه بسا در آن وظيفه كه بر دوش دارد هنگام اداى شهادت راه را گم كند, پس آن ديگرى آنچه از ياد برده به او يادآور شود. پس شهادت دو زن با يادآورى يكى نسبت به ديگرى به منزله شهادت يك مرد است. و اين به دليل آن است كه زن در آنچه به خود او مربوط مى شود و براى او به عنوان يك زن اهميت چندانى ندارد بيشتر در معرض فراموش كردن است. چه بسا جزئيات و ويژگيهاى واقعه اى را كه شاهد بوده بويژه اگر فاصله افتاده باشد نتوانسته باشد ثبت و ضبط كند. پس هر يك از دو زن شاهد, نسبت به ديگرى نقش يادآورى را ايفا مى كند, و بدين گونه با تلفيق دو شهادت با يكديگر و همكارى و تعامل دو حافظه يك شهادت كامل خواهيم داشت, و اين چيزى است كه در گواهى مردان پذيرفته نيست; گواهى آنان اگر ويژگيهاى متفاوت داشته باشد ـ حتى در جزئيات ـ پذيرفته نيست و به همين دليل مى توان براى حصول اطمينان جداگانه از آنان شهادت خواست.
شيخ محمدعبده مى نويسد:
(خداى تعالى شهادت دو زن را يك شهادت به حساب آورده, پس اگر يكى چيزى را فرو گذار كند; چنان كه فراموش كند يا خطا كند ديگرى يادآور مى شود و شهادت او بدين گونه كامل مى شود, و قاضى مى تواند بلكه بايد شاهد ديگر را احضار كند و شهادت هر يك را جزئى از شهادت به حساب آورد, واين واجب است گر چه قضات در اثربى اطلاعى آن را اجرا نمى كند.
اما قاضى با مردان نمى تواند چنين معامله كند, بلكه بايد آنها را از يكديگر جدا كند, و اگر يكى از دو شاهد كوتاهى كند يا فراموش كرده باشد ديگرى نمى تواند به او يادآورى كند, همچنين اگر نكته اى از جزئيات را كه در روشن شدن حقيقت دخالت دارد فروگذار كند شهادت او به تنهايى كافى و قابل اعتنا نيست و شهادت آن ديگرى نيز حتى اگر آن نكته جزئى را بيان كرده باشد كافى نيست.)16
درباره علت اين ناهمگونى گفته اند, اهتمام به امور مالى و دادوستدها از شؤون زن نيست, و به همين دليل حافظه او دراين گونه مسائل ضعيف است. اما در امور خانه كه با آن سروكار دارد خوش حافظه تر از مرد است. و اين طبيعت بشر است ـ چه زن و چه مرد ـ كه حافظه شان درباره مسائلى كه براى ايشان اهميت دارد و با آن زياد سروكار دارند قوى باشد.
اين منافات ندارد با اينكه زنان غيرمسلمان امروزه با فعاليتهاى اقتصادى سروكار داشته باشند, زيرا درصد آنان اندك است. و احكام همگانى دائرمدار وضعيت معمول و روال طبيعى است.
آرى زن بيشترين اهتمام را نسبت به آنچه به خود او و شؤون زنانگى و جلوه هاى زندگى باز مى گردد دارد, ولى نسبت به ديگر مسائل آن اهتمام ندارد. و در نتيجه كارايى حافظه و ديگر قواى عقلانى و جسمانى اش ـ در اين زمينه رشد و توانمندى مى يابد و به همين نسبت در زمينه هاى ديگر رو به سستى و كاستى مى نهد.17
اين بررسى ژرف نگرانه وضعيت روانى زن است كه در آيه ديگرى اين گونه آمده: (أو من ينشّؤا فى الحلية و هو فى الخصام غيرمبين) (زخرف/18)
واين از دقيق ترين تعبيرات روان شناسانه درباره زن است كه او كمال خويش را در جمال خود مى بيند و جمال خويش را در جلوه زيورآلات مى بيند, و در طلا و نقره و سنگهاى گران قيمت. و به همين رو در ورطه هاى زندگى و برخوردها حيران مى ماند و مجال بر او تنگ مى شود به گونه اى كه نمى تواند آنچه در درون احساس مى كند منتقل كند يا در گفتن آن دچار لكنت و اضطراب مى شود.
اينجاست كه دين راه را براى او باز كرده و در مسائل ويژه امور زنان مانند ـ تولد و باردارى و حيض و مانند آن ـ كه به مردان ارتباطى نمى يابد به شهادت زنان بسنده كرده است.
سيد قطب در تفسير آيه اين گونه مى نويسد:
(مردان را براى شهادت فرا خوانده زيرا آنها به طور معمول در يك جامعه اسلامى متعادل, با كارها سروكار دارند; جامعه اى كه در آن زن نياز ندارد تا براى زيستن كار كند و جنبه مادرانه و زنانه خود و وظيفه مهم خود را يعنى پاسدارى از گرانبهاترين لايه هاى انسانى كه همانا تربيت فرزندان نسل آينده است, در برابر چند لقمه يا اندك كارمزد به هدر دهد; چنان كه در جامعه واژگونه و منحرف امروز كه در آن زندگى مى كنيم از آن ناگزير است.
اما چرا دو زن; صريح آيه جايى براى حدس و گمان نمى گذارد, متن قانونگذار, روشن و دقيق و مستند است:
(اگر يكى از ايشان اشتباه كند ديگرى او را يادآور شود.)
اشتباه (ضلال) يادشده در آيه دلايل گوناگونى مى تواند داشته باشد; گاه برخاسته از كم اطلاعى زن از موضوع مورد تعامل است كه در نتيجه از ظرائف و جوانب آن, آن گونه كه در صورت لزوم بخواهد گواهى دقيق دهد آگاهى ندارد. پس ديگرى در به خاطر آوردن جوانب موضوع با او هميارى مى كند. گاه اشتباه از طبيعت منفعلانه زن نشأت مى گيرد; زيرا او به اقتضاى رسالت مادرى اش سرعت در پاسخگويى و واكنش را در حد بالا در برابر خواسته ها و نيازهاى كودك دارد به گونه اى سريع و زنده و بدون تأمل و انديشيدن… و اين طبيعت درباره او تجزيه نمى پذيرد; او يك شخصيت دارد و اين طبيعت يك زن معمولى است. حال آن كه شهادت درباره تعامل ها نيازمند پيراستگى از انفعال و درنگ درباره رويدادهاست بدون آن كه تأثير و القائات است و بودن دو زن اين تضمين را خواهد داشت كه اگر يكى ـ در اثر واكنش سريع بلغزد ديگرى او را يادآور شود و در نتيجه او به اصل موضوع بازگردد.)18
راز در اين همه مشكل به يادسپارى زن است كه به طبيعت زنانه اش باز مى گردد. شيخ طبرسى مى گويد: زيرا فراموشى در زنان بيشتر است تا مردان, البته در اين گونه امور كه به شؤون خانواده و تربيت كودكان ارتباط نمى يابد.19

 
نكته اى ادبى در آيه
 

پرسشى در اينجا مطرح است كه تكرار كلمه (احداهما) به چه منظور است, آيا كفايت نمى كرد گفته شود (أن تضلّ إحداهما فتذكّرها الأخرى)؟
بايد گفت با توجه به محتواى آيه اين تعبير رسا نبوده است, زيرا اين گونه تعبير كردن معناى آن چنين خواهد شد: اگر يكى از آن دو زن شاهد, چيزى از آنچه در خاطر داشت فراموش كرد آن ديگرى بدو يادآور مى شود, حال آن كه منظور آيه اين نيست, بلكه مراد اين است كه آنها هر دو در معرض اشتباه و فراموشى هستند, پس هر يك متمّم و مكمّل نقص شهادت ديگرى است. و با اين تعامل و همكارى در گواهى و تكميل شهادت هر يك با شهادت ديگرى يك شهادت كامل به دست مى آيد, در برابر شهادت مرد كه به تنهايى كامل است, و از اين رو لازم بوده كه كلمه (احداهما) تكرار شود, تا اين معنى رسانده شود.20
طبرسى دليل ديگرى از وزير اديب, حسين بن على مغربى نقل مى كند كه معناى آيه چنين است: كه اگر يكى از دو شهادت كه از يكى از آن دو صادر شده به بيراهه رفت, آن ديگرى او را بدان يادآور شود. پس (احديهما)ى اولى نفى يكى از دو شهادت و (احديهما)ى دوم; يعنى يكى از آن دو زن. بنابراين آيه اين گونه معنى مى شود: مبادا يكى از دو شهادت گم شود; يعنى با فراموشى از بين برود, پس يكى از آن دو زن, ديگرى را يادآور شود. و بدين گونه تكرار در لفظ نشده است.
شيخ طبرسى مؤيدى براى اين وجه آورده كه فراموش كردن گواهى, ضلال ناميده نمى شود و به آن كه شهادت را فراموش كرده ضالّ گفته نمى شود, زيرا ضلال به معناى گم شدن است و زن كه گم نمى شود, بلكه درباره گواهى گفته مى شود: ضلّت; و آن هنگامى است كه گم شده باشد, چنان كه در آيه اى فرموده است: (قالوا ضلّوا عنّا) (اعراف/37) يعنى از نزد ما گم شدند.21 و مانند آن است (لايضلّ ربى و لاينسى) (طه/52); يعنى خداى من نه گم مى كند و نه فراموش مى كند.22
ولى زمخشرى آيه را طبق ظاهر آن تفسير كرده و گفته است: (أن تضلّ احداهما) يعنى يكى از آن دو براى گواهى دادن راه را نيابد, بدين گونه كه آن را فراموش كند, مانند آن كه مى گفتيد: (راه را گم كرد) يعنى بدان راه نبرد.23 پس ضلال در اينجا به معناى راه نبردن است. و اما اينكه فرمود: (ضلّوا عنّا) يعنى از نزد ما رفتند و ما ايشان را از دست داديم; پس نمى توانند عذاب را از ما باز دارند و پرستش هامان تباه شده است.24 و اما اين آيه كه (لايضلّ ربّى) يعنى خداى من چيزى را از دست نمى دهد و چيزى از او غايب نمى شود.25
راغب اصفهانى نيز (ضلال) را در آيه مورد بحث به معناى نسيان تفسير كرده است.

 

زن در ميدان قضاوت
 

قضاوت به عنوان يك منصب رسمى براى حل مخاصمات در نظام قضايى اسلام, كه بسيار خطير و مسؤوليتى بزرگ است شايسته تصدى زن ـ كه شخصيتى با انگيزش و واكنش سريع دارد ـ نيست, همانند ديگر مسؤوليت هاى خطير مربوط به ولايت عامه ولى امر مسلمين.
فقها همگى دراين سخن اتفاق دارند كه قضاوت از شؤون ولايت كبراى امام المسلمين است,26 و هر مسؤوليتى كه از جمله اين شؤون باشد در قانون اسلام قابل واگذارى به زن نيست واو نمى تواند بارگران آن را بر دوش كشد. پيامبر(ص) كار قومى كه حكمرانى شان را به زنى سپرده بودند (منظور ايشان فارسيان بودند)27 ناپسند شمرد و ايشان را به نارستگارى بيم داده فرمود:
(لن يفلح قوم ولّوا أمرهم امرأة.)28
همچنين پيامبر(ص) سفارشهايى به على(ع) كرد از جمله درباره زنان فرمود:
(مسؤول كار قضاوت نمى شود.) 29
در روايتى از امام باقر عليه السلام است:
(زن مسؤول قضاوت و فرمانروايى نمى شود.)30
دليل عمده در اين زمينه اجماع فقها بوده كه هيچ كس در آن مخالفت نكرده است.
براى اين حكم به اين آيه قرآن استناد كرده اند كه وضعيت زنان را به نازپروردگى و نازك خاطرى و نداشتن صلابت متناسب با منصب داورى توصيف كرده است: (أو من ينشّؤا فى الحلية و هو فى الخصام غيرمبين)(زخرف/18) او به دليل نرم طبعى و نازك انديشى زود از خود واكنش نشان مى دهد و به مهربانى و دلسوزى بيشتر مى گرايد تا دورانديشى و درست انديشى. وبه همين دليل اميرمؤمنان در نامه خود به فرزندانش امام حسن عليهما السلام فرمود:
(ولاتمّلك المرأة من أمرها ماجاوز نفسها, فإنّ المرأة ريحانة و ليست بقهرمانة.)31
زن را در قلمرو فراتر از شؤون خودش زمامدار امورش مگردان. همانا زن گل است و نه قهرمان.
اين سخن امام عليه السلام اشاره به همان لطافت طبع زن دارد كه به دليل آن نمى تواند در مقام حل و فصل خصومتها سخت و استوار باشد. اين بحث جوانب ديگرى دارد كه در بررسى هاى فقهى به شكل گسترده يادآور شده ايم.

 

تنبيه بدنى زن; (واضربوهنّ)
 

خداى تعالى فرمود:
(واللاتى تخافون نشوزهنّ فعظوهنّ واهجروهنّ فى المضاجع و اضربوهنّ فإن أطعنكم فلاتبغوا عليهنّ سبيلاً)نساء/34
گفته اند كه دراين آيه نيز تحقير زن ديده مى شود, به گونه اى متناسب با عهد جاهلى كه زن جايگاهى خرد و پست داشته است.
ولى با اندك تأمل در كتب تفسير و سيره و سخنان فقها در اين باره روشن مى شود كه چنين نيست; زن در دوران جاهليت در سطحى بسيار پايين قرار داشت و اسلام, آمد كه دست او را گرفته تا بالاترين مراحل والاى انسانى شايسته اش بالا برد. اما آيا اين دگرگونى اساسى به گونه ناگهانى و بدون چاره انديشى و مقدمه چينى ممكن بود يا نياز به زمان و سير تدريجى داشت, تا اين خشونت پررنگ را به ملايمت و مهربانى نرم بدل سازد; كارى كه پيمودن مسير دشوار آن, اندكى همراهى با قوم را ايجاب مى كرد تا آگاه سازى آنها ممكن شود يا زمينه هاى آگاهى در آنها ايجاد شود و بتوانند به فطرتهاى اصل انسانى خويش بازگشت كنند.
اين چنين اسلام در آغاز كار, نسبت به برخى از رسوم ايشان ـ كه سخت بر آنها حكمفرما بود ـ با ايشان همنوا شد, و در مسير اين همراهى و همنوايى, دميدن ساز ملايمت و خشونت گريزى را در خاطر ايشان آغاز كرد. تا دلهاشان رام گردد و راه درست را دريابند. تا خود, اندك اندك زشتكارى هايى كه پيش از آن به دنبال خود مى كشيدشان دست بدارند.
اين سياست و تدبير را اسلام درباره بسيارى ديگر از رسوم جاهلى كه تنها بر عرب نيز حكم فرما نبود در پيش گرفت كه ريشه كن كردن آنها نيازمند فرصت و زمانى كوتاه مدت يا دراز مدت و چاره انديشى هاى اساسى براى اين منظور بود. در اين مقوله مى توان مسأله برده دارى را به عنوان نمونه ذكر كرد كه در آغاز با آن همراه شد, زيرا بر جهان آن روز حكم فرما بود و برده كالاى تجارى با اهميتى به حساب مى آمد كه رويارويى با آن بدون تمهيد مقدمات لازم ممكن نبود, اما اسلام در برابر آن ايستاد, ولى نه به گونه علنى و صريح, بلكه با خاستگاه هاى فراقومى آن مبارزه كرد و راه هاى مشروعيت آن را بست, به جز راه قدرت يافتن بر محاربان در ميدان جنگ را ـ كه تنها شركت كنندگان در نبرد بر ضد اسلام را شامل مى شد ـ نه ديگران و نه زنان و كودكان و سالخوردگان را, و به گونه قاطع هر گونه امكان برده گيرى را منسوخ كرد. آن گاه افزون بر اين راه را براى آزادسازى برده هاى موجود به شكلهاى گوناگون بازگذاشت كه درجاى خود به تفصيل آمده است.
اتخاذ چنين روش و تدبيرى براى ريشه كن كردن عادتهاى حكمفرماى جاهلى را ما در اصطلاح, نسخ تمهيدى زمان بندى شده ناميده ايم. نسخى كه زمينه هاى آن در صدر اسلام و در عهد پيامبر فراهم شده است.
مسأله قواميت مرد بر زن نيز در محدوده عام كه شامل زدن شديد دردآور زن شود از جمله همين مسائل است. بنابر اين اگر چه در قرآن آمده ولى از سوى آورنده شريعت به گونه اى تفسير شده كه تعديل آن را در آن زمان و ريشه كن ساختن آن را در درازمدت موجب شود.
اولاً, زدن در آيه به گونه غير مبرّح تفسير شده; يعنى زدنى كه سخت دردآور نباشد كه در واقع زدن نيست, بلكه دست كشيدنى است با ظرافت ويژه. و از همين رو مقيد شده كه با تازيانه و چوب و وسيله ديگر نباشد, مگر چوب نازك سواك كه انسان با آن مسواك مى زند. اين در واقع دلالت آيه را خنثى مى كند و حق تنبيه بدنى و آزار رسانى زن از سوى مرد را يكسره نفى مى كند.
ابن جرير از عكرمه نقل كرده ـ ذيل آيه ـ كه پيامبر(ص) فرمود: (اگر شما را در انجام كار نيك نافرمانى كردند بزنيدشان; ولى زدن غيرمبرّح) و همين روايت را به نقل از حجاج نيز آورده با اين افزونى كه غيرمبرّح را به غيرمؤثر تفسير كرده, يعنى زدنى كه تأثيرى در تغيير رنگ پوست بدن حتى به اندازه سرخ شدن نداشته باشد.
عطا مى گويد به ابن عباس گفتم: زدن غيرمبرّح چگونه است, گفت با چوب مسواك و مانند آن.32
قتاده مى گويد زدن غيرمبرّح آن است كه شين آور و معيوب كننده نباشد.
به همين دليل شيخ ابوجعفر طوسى مى گويد: اما زدن, بى هيچ خلافى در آن بايد زدن غيرمبرّح باشد.33
امام باقرعليه السلام فرمود: (با چوب مسواك بايد باشد.)34
قاضى ابن براج طرابلسى(م481) مى نويسد:
(اما زدن ـ در آيه ـ زدن به منظور تأديب است, چنان كه كودكان را بركار خطا مى زنند, نبايد زدن مبرّح يا مزمن يا مُدمى باشد و بايد برجاهاى مختلف بدن تقسيم شود و از صورت پرهيز شود و علاوه بر اين با چوب مسواك باشد و برخى ـ از فقهاى عامه ـ گفته اند با دستمال پيچيده شده يا دِرّه باشد و نه با چوب يا تازيانه.)35
(مبرّح) به معناى سخت و دردآور است و (مزمن) يعنى معيوب كننده و ناقص كننده و (مُدمى) يعنى آنچه باعث پيدا شدن خون در سطح پوست شود, حتى به صورت خراشيده شدن. (دِرّه) نيز نوعى تازيانه پارچه اى است كه دردآور نبوده و مانند دستمال پيچيده شده است.
در جاى ديگر مى گويد:
(اگر زن بر مرد نشوز كرد جايز است از او در بستر و در سخن گفتن دورى كند و او را بزند, نه بدان اندازه و نه زدن دردآور, و از زدن بر صورتش بپرهيزد و سخن گفتن با او را بيش از سه روز ترك نكند.)36
در فقه الرضا(ع) آمده است: (زدن بامسواك و مانند آن به ملايمت و آرامى.) 37
در جامع الاخبار صدوق از پيامبر (ص) نقل شده كه فرمود:
(در شگفتم از كسى كه همسر خود را مى زند حال آن كه خود به زدن شايسته تر است. زنان خود را با چوب نزنيد كه قصاص دارد, ولى با گرسنگى و برهنگى بزنيد تا در دنيا و آخرت آسوده باشيد.)
و در حديث ديگرى فرمود:
(سفارش مرا درباره زنان خود پاس بداريد تا از سختى حسابرسى رهايى يابيد, و هركه سفارش مرا پاس ندارد, چه سخت است وضع او در پيشگاه خداوند.)38
اين حديث صراحت دارد كه منظور از زدن در آيه تأديب است, ولى نه با عصا و تازيانه -چنان كه با چهارپايان رفتار مى شود- بلكه با ايجاد محدوديت در خوراك و پوشاك و مانند اينها, و اين با روش تعديل در زندگى سازگارتر است.
ثانياً, سفارشهاى اكيد نسبت به زن و پاسداشت حرمت او و جانبدارى از او با بذل توجه و مهربانى و رأفت و رحمت و به دور از خشونت و شدت و حتى سختگيرى درباره اشتباهات و كوتاهى هاى او. در نامه اميرمؤمنان (ع) به فرزندش امام حسن (ع) آمده است:
(فإنّ المرأة ريحانة و ليست بقهرمانة, و لاتعد بكرامتها نفسها…)39
پس همانا زن گل است و نه قهرمان, و كرامت او را از خود او مگذران.
ييعنى او را گرامى بدار و از واسطه كردن ديگرى نزد تو ناگزيرش مساز, بايد حرمت خود او نزد تو شفاعتش كند و نه ديگرى.
كلينى نيز چنين روايت كرده است:
(چشم او را با پوشش خود بپوش, و او را در كنف حجاب خود بگير, و با او چنان مكن كه خيال شفاعت از ديگران نزد تو را داشته باشد.)40
نيز كلينى از امام صادق(ع) نقل مى كند كه از جمله حقوق زن بر شوهر فرمود: (اگر نادانى كرد بر او ببخشد) و فرمود: زنى نزد امام باقر (ع) بود كه ايشان را مى آزرد و حضرت بر اومى بخشيد).41
و در وصيت امام على(ع) به فرزندش, محمد حنفيه مانند وصيّت به امام حسين (ع) آمده است با اين افزونى: (با او در هر حال مدارا كن و خوش رفتار باش, تا عيش تو صاف گردد.) 42
ثالثاً, از زدن زنان چنان به سختى نهى و منع شده است كه تخلف كننده را از دايره نيكان امت بيرون شمرده جزء شرار الناس مى شمارد. چنان كه در حديث آمده كه زنان بسيارى از همسران اصحاب پيامبر(ص) گرد خانه هاى خانواده پيامبر به شكايت از همسرانشان كه زدن آنان را مجاز مى دانستند آمدند, پيامبر فرمود, اينان نيكان شما نيستند.43
ابن سعد و بيهقى از امّ كلثوم دختر ابى بكر نقل كرده اند كه مردان از زدن همسران نهى شده بودند, پس از آنان به پيامبر (ص) شكايت بردند, پيامبر زدن ايشان را اجازه داد, ولى افزود كه (نيكان شما هرگز نخواهند زد).44
و در روايت ابن ماجه آمده است, پيامبر(ص) روزى صبح كرد و فرمود:
(هفتاد زن گرد خاندان پيامبر جمع شده اند كه همگى شكايت از شوهر خود دارند, پس ـ بدانيد كه ـ ايشان را نيكان خود نمى يابيد.)45
عبد الرزاق از عايشه از پيامبر (ص) نقل كرده كه فرمود:
(آيا شرم نمى كند از شما آن كه همسر خود را مى زند آن گونه كه برده را مى زنند, در اول روز او را مى زند و در پايان روز با او همخوابه مى شود.)46
عايشه گفت:
(هيچ گاه پيامبر (ص) خدمتكارى يا زنى را حتى با دست نزد.)47
از هيچ يك از امامان معصوم عليهم السلام يا صحابه اخيار يا تابعان نيك رفتار نقل نشده كه با همسران خود تندى كنند, چه رسد به زدن و سيلى نواختن, بلكه روش آنان, گذشت و بخشش بود; چنان كه امام صادق(ع) از پدرش امام باقر(ع) نقل فرموده است.
امام صادق (ع) نيز يونس بن عمار را به احسان به همسرش سفارش فرمود. او پرسيد احسان چيست ؟ فرمود: (خطايش را ببخش).48
و در حديث آمده (ضعف ايشان را با سكوت درمان كنيد.) 49, و در نقل ديگرى: بپوشانيد.
نيز مى گويد پيامبر (ص) فرمود: (جبرئيل چنان درباره زن مرا توصيه كرد كه گمان كردم جز به دليل گناهى آشكار نمى توان او را طلاق داد.50
صدوق با سند خود از امام صادق(ع) نقل مى كند كه فرمود: (خداى رحمت كند بنده اى را كه ميانه خود و همسرش را نيكو كند. زيرا خداى عزوجل ناصيه اش را در اختيار شوهر قرار داده و او را قيّم بر او دانسته است.)51 كه منظور از احسان در حديث پيشين گذشت. و ناصيه موى جلو پيشانى است كه در اينجا كنايه از عنان اختيار است.
قاضى ابن برّاج قواميت را در اينجا بر پاداشتن حقوق واجب زن بر مرد تفسير كرده و گفته است: (الرجال قوّامون على النساء) (نساء/ 34); يعنى مردان پاداران حقوقى هستند كه زنان بر ايشان دارند.
و معناى آيه (و عاشرو هنّ بالمعروف) نيز همين است كه با آيه ديگر تأكيد شده:
(ولهنّ مثل الذى عليهنّ بالمعروف) بقره/ 228
ابن برّاج مى گويد:
(يعنى هريك از آن دو بر ديگرى به همان اندازه حق دارد كه ديگرى بر او دارد. و هر دو حق بر هر دو واجب است.)52
همچنين پيامبر(ص) كسى را كه حقوق همسر خود را ضايع كند و جانب او را رعايت نكند نفرين كرده, فرمود: (ملعون ملعون من ضيّع من يعول.) 53
و در حديث ديگرى فرمود: (همين گناه بس كه مردى عيال خود را تباه سازد.) 54
و نيز فرمود: (بهترين شما كسى است كه براى خانواده اش بهترين باشد و من بهترين هستم از ميان شما براى خانواده ام.) 55
همچنين روايت زير را ترمذى آورده و صحيحه دانسته و نسائى و ابن ماجه از عمروبن احوص نقل كرده اند كه در حجةالوداع همراه پيامبر بود, پس آن حضرت ايستاد و خطبه خواند و از جمله فرمود:
(درباره زنان سفارش به نيكى كنيد, زيرا نزد شما عوان هستند, بيش از اين را نمى توانيد, مگر آن كه فاحشه اى آشكار آورند, كه در آن صورت در بسترها از ايشان دورى كنيد و آنان را بزنيد; زدنى غير آزار دهنده.)56
عوان نزد شما هستند, يعنى عمرى پيش شما گذرانده و تازگى جوانى را نزد شما از دست داده اند.
و فرمود: ( هركه همسرى مى گيرد بايد او را گرامى بدارد.)57
و فرمود: (هركه مارا بسيار دور مى دارد زنان را بسيار دوست بدارد.)58
و در نوادر راوندى آمده است كه پيامبر فرمود:
(به ما اهل بيت هفت چيز داده شده كه به هيچ كس پيش از ما داده نشده بود) 59و از آن جمله دوست داشتن زنان را بر شمرد.
و در همان كتاب است كه پيامبر فرمود: (هرچه ايمان بنده افزون شود محبّت او نسبت به زنان افزون مى شود.)60
و منظور از محبّت در اين گونه احاديث, دلسوزى و خوش رفتارى و مهرورزى و پاسداشت كرامت اوست در مرتبه والاى انسانى كه دارد. و هرگز و هيچ گاه نظر به جانب شهوت نيست.
در حديث است كه (حولاء) نزد پيامبر(ص) آمد و از حق مرد بر زن و حق زن بر مرد پرسيد, تا آنجا كه گفت چه حقى زنان بر مردان دارند ؟ پيامبر(ص) فرمود:
(برادرم جبرئيل مرا خبر داد, و پيوسته سفارش مى كرد درباره زنان, تا آنجا كه گمان پيدا كردم مرد حق ندارد به همسرش افّ بگويد. و گفت: اى محمد, بپرهيزيد خداى عزّوجل را درباره زنان, ايشان اسير دست شما هستند, آنها را بر اساس پيمان و امانت خدا گرفته ايد. تا آنجا كه گفت: پس بر آنان دلسوزى كنيد و دل ايشان را آرام بداريد تا با شما باشند, و اكراه و اجبارشان نكنيد و بر سرخشمشان مياوريد.)61
شيخ صدوق در دو كتاب خود (علل الشرايع)و (امالى) از امير مؤمنان (ع) نقل كرده كه فرمود:
(در هر حال با ايشان مدارا كنيد و با آنان نيكو سخن بگوييد, باشد كه ايشان نيكو عمل كنند.)62
امام صادق (ع)از پدرش نقل كرد:
(هر كه زنى مى گيرد بايد گرامى اش بدارد, پس همانا همسر هر كدام از شما لعبتى است, هركه گرفت نبايد او را ضايع گرداند.)63
اينك برايند اين همه روايات فراوان چنين مى شود:
زن ارزش انسانى والايى دارد كه مرد بايد آن را پاس بدارد و خوار و رسوايش نسازد و نيكو با او رفتار كند و خود را با او دو شريك هماورد در اداره امور زندگى بداند, مسؤوليتها را عادلانه تقسيم كند, او را بر هيچ كارى اكراه نكند, از او خاطر خواهى و جانبدارى كند و با نرمى و مدارا با او همزيستى كند, چرا كه او گل است و نه قهرمان. اگر از او لغزشى ديد بر آن چشم بپوشد و اگر ناسازگارى و ستيز از او احساس كرد با او نيكو مدارا كند تا خاطر نازك و زودرنج او را به دست آورد.
درشتى و تندى با او نكنيد كه ايشان براى شما خاضع اند. پس بر ايشان دلسوز باشيد و دلهاشان را ـ از هر چيزى ـ پاك بخواهيد, تا با شما و در كنار شما باشند, و اكراه شان نكنيد و بر سرخشمشان مياوريد ـ كه در روايت پيامبر گذشت ـ.
در هر حال با ايشان مدارا كنيد و با ايشان نيكو سخن بگوييد تا نيكو عمل كنند ـ چنان كه در سخن امام امير المؤمنين (ع) گذشت ـ.
هر كه همسرى بر مى گزيند بايد گرامى اش بدارد, كه او لعبتى است, هر كه بر گرفتش مبادكه تباهش سازد ـ چنان كه امام صادق(ع) فرمود ـ.
اما زدن به طور كلى منع شده مگر آن كه موجب درد و عيب نباشده و بهتر آن است كه اگر قصد تأديب است با سخت گيرى در نفقه باشد نه زدن با دست و يا عصا. سزاوارتر از اين نيز البته ترك زدن است, به پيروى از پيامبر اكرم و امامان معصوم ـ درود بر ايشان ـ كه خداوند مى فرمايد:
(لقد كان لكم فى رسول الله أسوة حسنة لمن كان يرجو الله و اليوم الآخر و ذكر الله كثيرا) احزاب / 21
براى شما پيامبر الگويى نيكو بود, براى آن كس كه اميد به خدا و روز واپسين دارد و خدا را بسيار ياد مى كند.
و هركه اين الگو را واگذارد, پيرو پيامبر اسلام نخواهد بود.
(قل إن كنتم تحبّون الله فاتّبعونى يحببكم الله) آل عمران / 31
و بهترين شما, بهترين هستند براى همسرانشان, پيامبر بهترين مردم بود براى همسران خود.
بدانيد هركه همسر خودرا بزند يا سيلى بر او بنوازد, خود شايسته تر است براى زدن و سيلى و از نيكان امّت نيست, بلكه چه بسا از بدان ايشان ـ پناه بر خدا ـ خواهد بود.
دليل اين مطلب آن است كه اگر زن كارى انجام دهد شايد احساس بر او غلبه كرده باشد, كه او زود به هيجان مى آيد, اما مرد چرا عنان خود را با احساساتى زود گذر رها كند و تسليم خرد رشد يافته نباشد, پس او سزاوارتر است براى تنبيه و تأديب. به هر حال چنين كسى ديگر از اخيار امت كه با روش والاى اسلامى تربيت يافته اند نخواهد بود.
در نتيجه ظاهر بى قيد و شرط آيه نسخ شده است به گونه زمينه چينى. و آنچه آن را نسخ كرده سفارشهاى اكيد درباره زن و جانبدارى و پاسدارى از كرامت اوست و نيز ممنوعيت زدن او با همه شيوه ها جز شيوه اى كه در واقع زدن نيست, بلكه به توجه و علاقمندى شبيه تر است تا زدن دردآور. و پيامبر و بزرگان امت كه همواره به پيروى از ايشان دستور داده شده ايم چنين كرده اند.
بنابر اين دستاويز كردن ظاهر آيه, گرفتن ظاهرى منسوخ است و مخالفتى صريح با نهى پيامبر و سفارشهاى رسا و گوياى آن حضرت و امامان پس از او.

 


پی نوشت‌ها:

 


1. سوره اسراء, آيه 70.
2. سوره احزاب, آيه 72.
3. سوره سجده, آيه 9.
4. سوره مؤمنون, آيه 14.
5. سيد رضى, نهج البلاغة, نامه 31.
6. سيد قطب, فى ظلال القرآن, 5 / 58-59.
7. ميانگين حجم مغز در مردان 1480 سانتيمتر مكعب و در زنان 1300 سانتيمتر مكعب, و وزن مغز مرد 1360 گرم و مغز زن 1210 گرم است, كه اين ميانگين, معدّل همه بشر در جهان است. (كتاب الحيوان للدراسة الجامعية,صفحه 388)
8.سيد قطب, فى ظلال القرآن, 2 / 356 -360 ونيز: الانسان بين المادية و الاسلام, محمد قطب.
9. رشيد رضا, تفسير المنار, 2 / 380 و 5 / 67.
10. طباطبايى, محمد حسين, الميزان فى تفسير القرآن, 2 / 243 و 273-291.
11. كه مواردى از اين دست را يادآور خواهيم شد.
12. فخر رازى, محمد بن عمر, تفسير مفاتيح الغيب, 31 / 29 -31.
13. طبرى, ابن جرير, تفسير طبرى, 4 / 185.
14. بنگريد به: بقره / 132, شورى / 13, انعام / 151-152, نساء/ 131, احقاف / 15.
15. ابن منظور, لسان العرب.
16. رشيد رضا, تفسير المنار, 3 / 125.
17. همان, 3 / 124.
18. سيد قطب, فى ظلال القرآن, مجلد اول, 493; با اندك تصرف.
19. مراجعه كنيد به: طبرسى, مجمع البيان, 1 / 398; قاسمى, محاسن التأويل, 1 / 135.
20. مراجعه كنيد به: رشيد رضا, تفسير المنار, 3 / 123.
21. طبرسى, فضل بن حسن, مجمع البيان, 2 / 398.
22. سوره طه, آيه 52. اين آيه را ظاهراً شيخ محمد عبده به عنوان مؤيد طبرسى آورده است.
23. زمخشرى, محمد بن عمر, تفسير الكاشف, 1 / 326.
24. فضل بن حسن, مجمع البيان, 416/4.
25. همان, 7 / 13.
26. شهيد اول مى نويسد: قضاوت, ولايتى است شرعى از سوى امام نسبت به داورى در مصالح عمومى مردم. (الدروس الشرعيه, 168)
27. زيرا حكمرانى خود را به زنى با نام پوراندخت كه دختر خسرو پرويز بود سپرده بودند.
28. بخارى, صحيح البخارى, 3/90; نسائى, سنن, سنن, 8/227.
29. صدوق, محمدبن على ابن بابويه, من لايحضره الفقيه, 4/263.
30. مجلسى, محمدباقر, بحارالأنوار, 100/254; حديث 1.
31. سيد رضى, نهج البلاغه, نامه شماره 31.
32. طبرى, ابن جرير, جامع البيان فى تأويل آى القرآن, 5/44; سيوطى, جلال الدين, الدر المنثور, 2/522.
33. و اين بدان معنى است كه چنين تفسيرى (ضرب غيرمبرّح) مورد اجماع فقها مى باشد.
34. طوسى, محمدبن حسن, تفسير التبيان, 3/191.
35. ابن براج, المهذب, 2/264.
36. همان, 2/231.
37. مجلسى, محمدباقر, بحارالأنوار, 101/58, حديث 7.
38.همان, 100/249, حديث 38 به نقل از جامع الأخبار, چاپ نجف, 157ـ 158.
39. سيدرضى, نهج البلاغه, نامه 31, صفحه 405 (چاپ صبحى صالح).
40. كلينى, محمدبن يعقوب, الكافى, 5/510, حديث 3.
41. همان, حديث 1.
42. سيد رضى, نهج البلاغه, نامه 31.
43. سيوطى, جلال الدين, الدرّ المنثور, 2/523.
44. همان.
45. سنن ابن ماجه, 1/612, حديث 2010.
46. سيوطى, جلال الدين, الدر المنثور, 2/523.
47. ابن ماجه, سنن, 1/612. حديث 2009.
48. حديث 4.
49. مجلسى, محمدباقر, بحارالأنوار, 100/251, حديث 48. به نقل از امالى شيخ, 2/197.
50. حديث 6.
51. صدوق, محمدبن على ابن بابويه, من لايحضره الفقيه, 3/281, حديث 1338.
52. ابن براج, المهذّب, 2/225.
53. صدوق, محمدبن على ابن بابويه, من لايحضره الفقيه, 3/103, حديث 417.
54. قاضى نعمان, دعائم الاسلام, 2/193, حديث 699.
55. صدوق, محمدبن على ابن بابويه, من لايحضره الفقيه, 3/362 و 281; حرّ عاملى, وسائل الشيعه, 20/168 ـ 171.
56. سيوطى, جلال الدين, الدر المنثور, 2/523.
57. نورى, ميرزا حسين, مستدرك الوسائل, 14/250, حديث 2.
58. همان, 14/227, حديث20.
59. راوندى, قطب الدين, نوادر, 15.
60. همان, 12.
61. قاضى نعمان, دعائم الاسلام, 2/216, حديث 799; نورى, ميرزا حسين, مستدرك الوسائل, 14/252.
62. مجلسى, محمدباقر, بحارالأنوار, 100/223, حديث 1.
63. همان, 100/224, حديث 5.

 

 

 

 

 

 

منبع:فصلنامه پژوهشهای قرآنی

Copyright © 2009 The AhlulBayt World Assembly . All right reserved

Fatal error: Exception thrown without a stack frame in Unknown on line 0